حکایت عنکبوت و خانهٔ او
عطار نیشابوریدیده آن عنکبوت بی قرار
در خیالی می گذارد روزگار
پیش گیرد وهم دوراندیش را
خانه ای سازد به کنجی خویش را
بوالعجب دامی بسازد از هوس
تا مگر در دامش افتد یک مگس
چون مگس افتد به دامش سرنگون
برمکد از عرق آن سرگشته خون
بعد از آن خشکش کند بر جایگاه
قوت خود سازد از و تا دیرگاه
ناگهی باشد که آن صاحب سرای
چوب اندر دست استاده بپای
خانه آن عنکبوت و آن مگس
جمله ناپیدا کند در یک نفس
هست دنیا وانک دروی ساخت قوت
چون مگس در خانه آن عنکبوت
گر همه دنیا مسلم آیدت
گم شود تا چشم بر هم آیدت
گر به شاهی سرفرازی می کنی
طفل راه پرده بازی می کنی
ملک مطلب گر نخوردی مغز خر
ملک گاوان را دهند ای بی خبر
