نارضا بودن ایاز از اینکه محمود سلطنت را به او داد
عطار نیشابوریگفت ایاز خاص را محمود خواند
تاج دارش کرد و بر تختش نشاند
گفت شاهی دادمت لشگر تراست
پادشاهی کن که این کشور تراست
آن همی خواهم که تو شاهی کنی
حلقه در گوش مه و ماهی کنی
هرکه آن بشنود از خیل و سپاه
جمله را شد چشم از آن غیرت سیاه
هر کسی می گفت شاهی با غلام
در جهان هرگز نکرد این احترام
لیک آن ساعت ایاز هوشیار
می گریست از کار سلطان زار زار
جمله گفتندش که تو دیوانه ای
می ندانی وز خرد بیگانه ای
چون به سلطانی رسیدی ای غلام
چیست چندین گریه بنشین شادکام
داد ایاز آن قوم را حالی جواب
گفت بس دورید از راه صواب
نیستی آگه که شاه انجمن
دور می اندازدم از خویشتن
می دهد مشغولیم تا من ز شاه
