(۱۴) حکایت شعبی و آن مرد که صعوۀ گرفته بود
عطار نیشابوریچنین گفته ست شعبی مرد درگاه
که شخصی صعوه بگرفت در راه
بدو آن صعوه گفت ازمن چه خواهی
وزین ساق و سر و گردن چه خواهی
گرم آزاد گردانی ز بندت
در آموزم سه حرف سودمندت
یکی در دست تو گویم ولیکن
دوم چو بر پرم بر شاخ ایمن
سیم چون جای تیغ کوه جویم
ز تیغ کوه آن با تو بگویم
بصعوه گفت بر گوی اولین راز
زبان بگشاد صعوه کرد آغاز
که هرچ از دست شد گر هست جانی
برو حسرت مخور هرگز زمانی
رها کردش بقول خویش از دست
که تا شد در زمان بر شاخ بنشست
دوم گفتا محالی گر شنیدی
مکن باور چون آن ظاهر ندیدی
بگفت این و روان شد تا سر کوه
بدو گفت ای ز بدبختی در اندوه
درونم بود دو گوهر قوی حال
