(۱) حکایت بلُقیا و عفّان
عطار نیشابوریبرای خاتم ملک سلیمان
بلقیا رفت و با او بود عفان
میان هفت دریا بود غاری
بدانجا راه جستن سخت کاری
چو ماری یک پری آمد پدیدار
زبان بگشاد با عفان بگفتار
که آب برگ شاخی در فلان جای
اگر جمع آری و مالی تو بر پای
چنان گردی روان بر روی دریا
که مرد تیز تگ بر روی صحرا
بدان موضع شدند آن هر دو همراه
به پای آن آب مالیدند آنگاه
چنان رفتند هر دو بر سر آب
که از شستی بقوة تیر پرتاب
بآخر چون میان هفت دریا
بکام دل رسیدند آن دو شیدا
یکی غاری پدید آمد سرافراز
بهیبت تیغ کوه او سرانداز
اگرچه آن دو همره یار بودند
ولی آنجا نه یار غار بودند
نهاده بود پیش غار تختی
جوانی خفته بر وی نیک بختی
