(۱) حکایت شیخ با ترسا
عطار نیشابورییکی شیخی نکو دل صاحب اسرار
شبانگاهی برون آمد ببازار
که لختی تره برچیند ز راهی
که گر سنگیش می بد گاه گاهی
یکی ترسا کمیتی بر نشسته
بر او زینی مرصع تنگ بسته
غلامان پیش و پس بسیار با او
دو چاری خورد در بازار با او
چو شیخ آن دید حالی گرم دل شد
ز درویشی خویش الحق خجل شد
خطابی کرد سوی حق کالهی
چنین خواهی مرا او را نخواهی
منم از دوستان وز دشمنان او
چنین خواهی که من باشم چنان او
یکی ترساست در ناز و زر و عز
مسلمانی چنین بی برگ و عاجز
محبت را نصیب از تو گدازش
عدو را هم نواو هم نوازش
ز تو نه نان نه جامه خوانده را
ولی اسپ و عمامه رانده را
چو گفت آن پیر در خون مانده این راز
