بخش ۲۰ - حکایت گربه و موش و باده
عطار نیشابوریشبی موشی طلب می کرد روزی
چو موران پا نهاده بهر روزی
به گرد خانه خمار گردید
ز بهر گندم و گندم نمی دید
شراب ناب دید استاده در خم
بخورد آن باده را از حرص گندم
دو سه باده بخورد و مست شد گفت
ندارم من به مردی در جهان جفت
چو من دیگر کجا باشد به مردی
بود عالم به پیش من به گردی
اگر عالم همه گردد زره پوش
به نزد من کنند مردی فراموش
بگیرم جمله عالم را به شمشیر
ببندم پای شیران را به زنجیر
همه عالم به زیر حکم آرم
ز کس من یکسر مو غم ندارم
نباشد هیچ شاهی همسر من
ندارد کوه پای لشکر من
پلنگان جمله از من ترسناکند
به پیش پای من مانند خاکند
ازین پس گربه گرگین که باشد
که موشان را به پنجه سر خراشد
