بخش ۱ - المقالة الاولی فی التوحید
عطار نیشابوریبه نام آنک جان را نور دین داد
خرد را در خدا دانی یقین داد
خداوندی که عالم نامور زوست
زمین و آسمان زیر و زبر زوست
دو عالم خلعت هستی ازو یافت
فلک بالا زمین پستی ازو یافت
فلک اندر رکوع استاده اوست
زمین اندر سجود افتاده اوست
ز کفک و خون برآرد آدمی را
ز کاف و نون فلک را و زمی را
ز دودی گنبد خضرا کند او
ز پیهی نرگس بینا کند او
ز نیش پشه سازد ذوالفقاری
چنان کز عنکبوتی پرده داری
ز خاکی معنی آدم بر آرد
ز بادی عیسی مریم برآرد
ز خون مشک و ز نی شکر نماید
ز باران در ز کان گوهر نماید
یکی ظاهر که باطن از ظهورست
یکی باطن که ظاهر تر ز نورست
نه ملکش را سرانجام و نهایت
خداوندی که اوداند که چونست
که او از هرچ من دانم برونست
که دانستست او را و که دیدست
ز کنه ذات او کس را نشان نیست
که هر چیزی که گویی اینست آن نیست
اگرچه جان ما می پی برد راه
ولیکن کنه او کی می برد راه
چو بی آگاهم از جانم که چونست
خدا را کنه چون دانم که چونست
چنان جان را بداشت اندر نهفت او
که هرگز سر جان با کس نگفت او
تنت زنده بجان و جان نهانی
تو از جان زنده و جان را ندانی
که کس را جز خموشی نیست یارا
اگر تو راست طبعی در صنایع
وگر باد است بیدادیش پندار
وگر اصل آتش است آبی برو زن
طبیعت راست داری بی ریا باش
چو در هر دو جهان یک کردگار است
ترا با کار چار ارکان چه کار است
یکی خوان و یکی خواه و یکی جوی
یکی بین و یکی دان ویکی گوی
یکیست این جمله چه آخر چه اول
ولی بیننده را چشم است احول
نگه کن ذره ذره گشته پویان
که یک یک ذره را با اوست رازی
زهی اسم و زهی معنی همه تو
همی گویم که ای تو ای همه تو
که آن را نیست با روی تو رویی
اگر با تو نبودی روی ما را
همه باقی به تست و تو نهانی
همه جانها ز تو حیران بمانده
تو با ما در میان جان بمانده
ز راهت حد و پایان کس ندیدست
که تو در جانی و جان کس ندیدست
جهان از تو پرو تو در جهان نه
همه در تو گم و تو در میان نه
نه در جا و نه بر جایی همیشه
تویی معنی و بیرون تو اسم است
تویی گنج و همه عالم طلسم است
که بر هر ذره می تابد ز ذرات
ز تو بی خود یکی تا صد بمانده
دو عالم از تو تو از خود بمانده
جهان عقل و جان حیران بمانده
تو در پرده چنین پنهان بمانده
جهان پر نام تو وز تو نشان نه
بتو بیننده عقل و تو عیان نه
نبینم جز تو من یک چیز دیگر
چو تو هستی چه باشد نیز دیگر
نکو گویی نکو گفته ست در ذات
که التوحید اسقاط الاضافات
در آن وحدت چرا پیوند جویم
تویی مطلوب و طالب چند گویم
چو من دیبای توحید تو بافم
چنان خواهم که جان را بر شکافم
درآید صد هزاران قالب از خاک
چو اندر تو رسد برسد ز تو پاک
اگر زشت ارنکو در خاک خفتند
ز چندان خلق کس آگه نگشتند
که چون پیدا شدند و چون گذشتند
اگرچه جمله در پنداشت بودند
چنانک او جمله را می داشت بودند
نه جان دارد خبر از جان که جان چیست
نه تن را آگهی ازتن که تن کیست
نه گوش آگاه از بشنیدن خویش
نه دیده با خبر از دیدن خویش
نه آگاهی ازین گشتن فلک را
نه جن و انس و شیطان و ملک را
فرو رفتند بسیاری بدین کوی
بسی دیگر رسیدند از دگر سوی
نه آن کو می رود زین راز آگاه
نه آن کآمد خبر دارد ازین راه
چنان گم کرده اند این سر بی راز
که سر مویی نیاید هیچ کس باز
که انگشتی برو نتوان نهادن
بباید داشت گردن زیر فرمان
که جز صبر و خموشی نیست درمان
که دارد زهره در وادی تسلیم
که بادی بگذراند بر لب از بیم
از آن یک قطره خلقی آفریدست
در آن قطره بسی کردند فکرت
هزاران تشنه زین وادی برآیند
برین درگه بزانو اندر آیند
زعجز خویش می گویی تو ای پاک
تویی معروف و عارف ما عرفناک
دو عالم جمله در گفتار ماندند
همی گویند ما در جست و جوییم
که دریایی برد پر در خوشاب
عجب تر این که آمد ذره خاک
که تا دستش دهد خورشید افلاک
چگونه می در آشامی دو عالم
چنان نیست این که اندیشیده تو
منه بیرون ز حد خویشتن پای
چو باران بر رخ افشان اشک حسرت
که در خور نیست حق جز حق ای دوست
چه برخیزد ازین مشتی رگ و پوست
چه نسبت دارد آخر خاک با پاک
اگر موری ز عالم با عدم شد
به عالم در چه افزود و چه کم شد
بسان حلقه سر می زن برین در
که کم ناید برین در از چنین سر
کبود از بهر آن پوشید گردون
که هم چون حلقه زان در ماند بیرون
خدا را چون خدا یک دوست کس نیست
که درخورد خدا هم اوست کس نیست
اگر از تو کسی پرسد چه گویی
که چیزی گم نکردن می چه جویی
نخستین یافت باید چون بیابی
چو گم گردد سوی جستن شتابی
گزافست از چنین حسرت سرآمد
همه جانهای صدیقان پر از خون
که می داند که سر کار او چون
ببین چندین هزاران سال کابلیس
نبودش کار جز تسبیح و تقدیس
همه طاعات او بر هم نهادند
ز استغنای خود بر باد دادند
ز استغنای حق گر یاد داریم
جگر خون می شود زین یاد ما را
چو فردا پیش آن ایوان عالی
که عرضه دارد این نقد نبهره
ترا جز نیستی هیچ این چه بازیست
تو می خواهی بتسبیح و نمازی
که خشنود آید از تو بی نیازی
جوانمردا یقین می دان بتحقیق
که گر تکلیف کردت داد توفیق
زهی رتبت که از مه تا بماهی
زهی قدرت که از قدرت نمایی
ز یک سر موی صد صنعت نمایی
زهی عزت که چندان بی نیازیست
که چندین عقل و جان آنجا ببازیست
زهی حشمت که گر بر جان درآید
بهر یک ذره صد طوفان برآید
در آن وحدت جهان مویی نسنجد
زهی نسبت که در چل صبح ایام
بدست خویش بستی چینه بردام
زهی رحمت که گر یک ذره ابلیس
زهی غیرت که گر بر عالم افتد
بیک ساعت دو عالم بر هم افتد
زهی هیبت که گر یک ذره خورشید
بیابد گم شود در سایه جاوید
زهی حرمت که ازتعظیم آن جاه
ندارد کس ورای تو در آن راه
زهی ملکت که واجب گشت لابد
که نه نقصان پذیرد نه تزاید
زهی قدرت که گر خواهد بیک دم
زمین چون موم گرداند فلک هم
زهی شربت که در خون می زند نان
زهی آیت که بنمایی چو خواهی
زهی شفقت که بر ما جاودانی
تو دادی مادران را مهربانی
زهی مهلت که چون هنگام آید
زهی نعمت که چندان شد ملازم
که شکرش هم تو دانی گفت دایم
زهی فرقت که بسیاری دویدند
همه بیچاره ایم و مانده بر جای
چو طفلان ما در آن عالم بزادیم
شده آن گور چون گهواره تنگ
کفن بر دوش ما پیچیده چون سنگ
درون آیند دو زنگی پر از زور
چو طفلان مادران سخت و تنگی
بلرزیم از نهیب و سهم زنگی
نه ما را مادری نه مهربانی
بگردانیده روی از ما جهانی
ز ما ببریده هم بیگانه هم خویش
چو طفلان ما و راهی سخت در پیش
چو طفلان جهان نادیده باشیم
زهی سختا که ماترسیده باشیم
چو ما یک ساعتی باشیم در خاک
از آن زنگی نگه مان دار ای پاک
بما گویند من ربک و ما دین
خدایا از تو می خواهیم تلقین
چو خود ما را بپروردی باعزاز
مده ما را بدست زنگیان باز
اگر ما را نیاموزی تو گفتار
بماند تا ابد این درد با ما
ندانم تا چه خواهد کرد با ما
ز سر تا پا همه پیچیم بر پیچ
چه سر چه پا همه هیچیم بر هیچ
دلت چون نیست چون سوزد ز زاری
چه می گویم همه دلها تو داری
درین فکرت دلی صد پاره مانده
تنم را گرچه نیست از تو نشانی
تویی در ضمن سر عقل و جانم
چنین گوهر فشان زان شد زبانم
تویی فی الجمله مستغنی ز عالم
بخش ۱ - المقالة الاولی فی التوحید - عطار نیشابوری | ناهید