بخش ۲ - الحکایه و التمثیل
عطار نیشابوریسرای خود به غارت داد شاهی
درافتادند غارت را سپاهی
غلامی پیش شاه ایستاد بر پای
در آن غارت نمی جنبید از جای
یکی گفتش که غارت کن زمانی
که گر سودی بود نبود زیانی
بخندید او که این بر من حرامست
که روی شاه سود من تمامست
مرا در روی شه کردن نگاهی
بسی خوش تر که از مه تا به ماهی
دل شه گشت خرم زان یگانه
جواهر خواست حالی از خزانه
بسی جوهر به اعزاز و نکو داشت
بدست خویشتن در پیش او داشت
که برگیر آنچ می خواهی ترا باد
که کردی ای گرامی جان من شاد
غلامش دست خود بگشاد از هم
سرانگشت شه بگرفت محکم
که ما را کار با این اوفتادست
چه جوهر چه خزانه جمله بادست
چو تو هستی مرا دیگر همه هست
