بخش ۸ - الحکایه و التمثیل
عطار نیشابوریعزیزی بد که تا شد شصت ساله
هوای گوشت بودش یک نواله
اگرچه دست می دادش ولیکن
نبود از نفس نامعلوم ایمن
مگر روزی شنود از دور بویی
روان شد نفس را از دیده جویی
که چون شد شصت سال از بهر الله
ازین بریان مرا یک لقمه خواه
دلش بر نفس خود می سوخت برخاست
که تا بوکش تواند لقمه خواست
روان شد بر پی آن بوی بسیار
ز زندان بوی می آمد پدیدار
بزد در تا در زندان گشادند
یکی را داغ بر ران می نهادند
ز داغش بوی بریان می برآمد
وزان غم نفس را جان می برآمد
چو پیر آن دید بی خود گشت در حال
چو مرغی می زد اندر ره پر و بال
زبان بگشاد کای نفس زبون گیر
اگر بریانت می باید کنون گیر
ز دوری بوی بریانی شنیدی
