بخش ۱۹ - گفتار در رخصت دادن دایه گلرخ را در عشق هرمز و حیله ساختن - عطار نیشابوری | ناهیدبخش ۱۹ - گفتار در رخصت دادن دایه گلرخ را در عشق هرمز و حیله ساختن
عطار نیشابوریبدایه گفت دل بر خود نهادم
ز پیش زخم چشم بد فتادم
چو تو یارم شدی کارم برآمد
متاعم را خریداری درآمد
چو کار افتاده شد دلدادهیی را
بجانی باز خر شهزادهیی را
بر هرمز شو و چیزی درانداز
مگر کاین در شود بر دست تو باز
ازان بادی که تو دانی و ابلیس
بدم بروی بدامش کن بتلبیس
دمش میده دلش افگار میکن
فسون میخوان سخن بر کار میکن
مگر آن مرغ را در دام آری
وزو نزدیک گل پیغام آری
برو بر سنگ زن آن سیمبر را
مگر با گل برآمیزی شکر را
ز گل هرمز تو در گل گیر با او
که تا خود دیدهیی آنروی هرگز
ببین تا درج لعلش درفشان هست
ببین تا دوستی را جای دارد
ببین تا هست بادامش جگر دوز
که از مه مرد زاید شهریاری
چنین بسیار زاید چرخ گردون
عقیق از سنگ زاید مشک از خون
ترا او شاه بس دیگر چه خواهی
کنون برخیز و راه باغ برگیر
نیم من لاله از گل داغ برگیر
ترا میباید این معلوم کردن
تو خود گفتی بسازم چاره تو
کنون این کار من آسان بمگذار
مرا بی جان و بی جانان بمگذار
جفا گفتم ترا ای دایه بسیار
کجا از بی خرد این مایه بسیار
نگیرد از چو من کس هیچدر دست
بعذرای دایه زلفم پیچ بر دست
چو صبح زود خیز و بادپیمای
زمانه بر نهاده در دهان نای
کواکب گشت از گردون گریزان
شفق شد در کنار خون گریزان
درفش ماه رخشان سرنگون گشت
برین ایوان مینا جلوه گر شد
سپهر نیلگون چون رنگ زر شد
دو دیده بر کنار راه بنهاد
زهر نوعی فسون آغاز کرد او
گهی زر برگرفت و خاک پیمود
چو مرغی در صفیر آمد بآواز
که تا آن مرغ را آرد بپرواز
درون آمد چو از میغی برون ماه
چو روی دایه دید از سایه گل
ز لعلش یافت چون شکر نباتی
چو دایه روی هرمز دید برجست
نشاندش پیش و افسون کرد آغاز
بحیلت جادویی را داد سرباز
بدو گفت ای چو فرزندم گرامی
گریزانی ز ما چون آهو از یوز
چنین وحشی مباش و شیری آموز
تو خود چون تاب آری مانده تنها
مبر بر سر بتنهایی جهان را
که دلگیرست تنهایی جوان را
شکر خور بوسه ده میکش طرب کن
که فردا را امیدی نیست تا شب
گسسته خواهدت شد دم بناکام
در اندیش و دمی پیوسته کش جام
چرا باید کشید از عشرتت دست
مرا افسوس آید چون تو سروی
بدین خوبی که داری چهره آخر
ز خوبان چون شدی بی بهره آخر
که دید آخر چنین خطی شکر جوش
که خطت را نگشت او حلقه در گوش
که دید آخر چنین لعلی گهرریز
که بر لعلی دگر نکند شکر ریز
که دید آخر چنین زلفی سرافراز
که از خواری پس پشت افگنی باز
که دید آخر چنین سروی سهی وار
که سرو از وی بلرزد چون سپیدار
که دید آخر چنین چشمی فسون خیز
که دست غمزه بگشاید بخونریز
که دید آخر چنین خالی دلفروز
که بر چشمش نشد فال تو فیروز
که دید آخر چنین رویی چو خورشید
که پنهان داریش در سایه بید
دریغا چون تویی تنها بمانده
چو هستی مستحق محروم از آنی
کنون تنها چنین نگذارمت من
بری چون سیم و قدی چون صنوبر
دو زلفش از شکن بر هم شکسته
هزاران حلقه اندر هم شکسته
دو لعلش سرخ تر ازدانه نار
بیک دانه درون سی در شهوار
دو شور انگیز او مخمور مانده
شکر بر لعل او دندان نهاده
کنون چون یافتی بس رایگانم
کنون گر بایدت با اینچنین کس
چو من هستم بکس منگر ازین پس
گرت رازی بود بسته دهان باش
بکس مگشای وهم خامش زبان باش
تو گر چون پسته رنگ آمیز گردی
چو پسته زود شورانگیز گردی
دل پسته توان دید از دهانش
از آن ببریدهاند از بن زبانش
زبان منمای همچون پسته از کام
زبان در کامت آور همچو بادام
چو کاری میتوان کردن نهانی
چنانک ازوی نیابد کس نشانی
همان بهتر که زیر پرده آن کار
بپردازی و بیرون آیی از بار
ز بدنامی بتر چیزی دگر نیست
که در عالم ز بدنامی بتر نیست
بدان اکنون که گلرخ دخترشاه
که سجده میبرد پیش رخش ماه
دو زلفش در سیاهی قیر فامست
چو بگشایند در چین نافه خشک
سوی زلفش نویسد نامهیی مشک
هزاران تشنه را بی خواب دارد
چو چشمش دلبری را کار بندد
چو برخیزد بناز آنسرو قامت
چو بگشاید فقاع از کام شکر
رخی چون گل لبی چون قند دارد
تو خود گل را به از من دانی آخر
همه شرحی به از من خوانی آخر
مگر او را نظر افتاد بر تو
چو گل زین کار بتوانی شکفتن
که خواهد بود چون گل درجهان یار
زهی دولت زهی بخت و زهی کار
چو گل روی تو دید از بام ناگاه
چگویم زانکه من دیدم بسی را
که بازی نیست با دولت کسی را
ز دولت بود کاکنون گوی بردی
وزان گیسوی مشکین بوی بردی
کنون خواهم که یکشب هر دو باهم
ستانید از دو لب داد دو عالم
دو لب در بوسه دادن خسته دارید
بشکر مغز را در پسته دارید
زمانی موی هم در دست تابید
جهان اینست اگر داری تو دستی