بخش ۲۵ - خواستگاری شاه اصفهان از گل - عطار نیشابوری | ناهیدبخش ۲۵ - خواستگاری شاه اصفهان از گل
عطار نیشابوریچنین گفت آن سخن سنج سخندان
کزو بهتر ندیدم من سخنران
که چون شب روز شد وین مرغ پرزن
ز شب برچید پروین را چو ارزن
فلک چون طیلسان سبز بر سفت
زمین در پرنیان سبز بنهفت
شه خوزان نشسته بود برگاه
درآمد از سپاهان قاصد شاه
خبر آوردش از شاه سپاهان
که شه همچون شکرگلراست خواهان
بسازد کار آن شمع زمانه
کند شکر ز خوزستان روانه
که راه از بهر آب زندگانی
زدیم آب از گلاب اصفهانی
سپاهان را تو بهروزی فرستی
که از گل شکرخوزی فرستی
ز شادی بانگ نوش از ماه رفته
خرد بر تک چو باد از راه رفته
ز شادی هیچ باقی نیست امروز
مگر گل زانک گل باید بنوروز
چو زین معنی بگل آمد پیامی
که شاه آن مرغ را بنهاده دامی
ز خوزستان شکر را میکند دور
ز صد ماتم بتر میسازدش سور
ازین غم آتشی در جان گل زد
جهان صد خار در شریان گل زد
جهان از دل چو بحر آتشش ساخت
فلک یکبارگی دست خوشش ساخت
بگردون بر رسید آه گل از دل
چو گل را دید زیر خون بمانده
دلش با خون بهم بیرون بمانده
ز نرگس لاله را جدول کشیده
از آن ماتم گرفته سروبن را
نه در دل رای ونه در عقل تدبیر
بگفته بر دو عالم چار تکبیر
چو آینده چنان دید آن صنم را
زغم دربسته کرد آن لحظه دم را
نزد دم تن زد و لختی بیاسود
که تا آن تاج برتختی بیاسود
بشیرینی پیامی دادش از شاه
که خود را هشت جنت نقد بینم
چو شکر زیر گل در عقد بینم
ترا این عقد در عقبیست رانده
تو چون عقد گهر در عقد مانده
نباید بود گل را سرگران گشت
که نتواند کس از رسم جهان گشت
تو خورشیدی ترا ماهی بباید
که بی جفتی خدایست آنکه طاقست
اگر چون دیگران جفتی کنی تو
چو جفتی جفته در نتوان نهادن
چو مردم در بر جفتی طرب کن
چو ابرویی تو طاق از چشم آخر
چو شمعم سوختی ای مه چگویم
گلش گفتا شهم دیوانه خواهد
که از شمعی چو من پروانه خواهد
ز نطع خود برون ره مینخواهم
چه پروانه دهم شه می نخواهم
یقین دانم که نبود شاه خواهان
که گل گردد گلابی در سپاهان
نه بر نطع عروسی راه خواهم
نه رخ بر شه نهم نه شاه خواهم
نه با او میل در میدان کشم من
نه با او اسپ در جولان کشم من
گر او را پیل بالازر عیانست
شه از من در غریبی مبتلا باد
و یا شهمات این نطع دو تا باد
چو آن زن پاسخ از گلرخ چنان یافت
سبک دل را چو مستان سرگران یافت
وزو نزد یکیی جستن چو دوری
زن آمد پیش شاه و گفت آن ماه
نخواهد بود هرگز جفت آن شاه
چو گویی جفت گیر اوسوک گیرد
نه زان مرغست کوکاووک گیرد
چو سوسن ده زبان شد گل بیکبار
که آزادم چو سوسن من ازین کار
نه جفتی خواهم و نه جفت گیرم
چه گر آتش ز بی جفتی بمیرد
بسوزد هرکه با او جفت گیرد
که نم در ندهم و در آب خفتم
شه خوزان از آن پاسخ چنان شد
که گویی مغز او از استخوان شد
بخواند او فیلسوف رایزن را
بدو گفتا چه جویم در مضیقی
زمانی خون این خور از طریقی
نگین دل چنان در بند اینست
که دل دربند او همچون نگینست
که خسرو برترست و من فروتر
ولی هرچ آن بناکامی کنی ساز
چو زین اندیشه غمناکست شهزاد
نباید بر دل این اندیشه ره داد
چو وقت کشت شاخی را دهی پیچ
توان کشتن ولی برندهدت هیچ
چو گل را ناخوشی میآید از جفت
چو پسته لب بباید بست از این گفت
خوشی چندانکه گویی بیش باید
قضا تدبیر ما بر هم شکستست
اگر صد موی بشکافم ز تدبیر
برون نتوان شدن مویی ز تقدیر
ازین اندیشه دل پرداز کردن
سخن گفتن چو شکر از دل آنگاه
خوش آمد شاه را زان رای عالی
بجای آورد آنچ او گفت حالی
پس از گل کرد حرفی چند آغاز
که ممکن نیست کردن این گره باز
که گر با گل بگویم این سخن را
توان کرد از چنین یاری تحاشی
سزد گر در چنین کاری نباشی
سپاهان را ز یک گل کم نیاید
پدر شویی که او جوید رضا داد
اگر دختر ترا خواهد ترا باد
چو بنوشتند و نامه درنوشتند
ز مشک و عنبرش مهری سرشتند
نهاد آن مرد قاصد پای در راه
برشه رفت و چون شه نامد برخواند
ز هر قصری بزرگان را بدرخواند
ز خشم شاه خوزستان سخن گفت
که طاقم کرد شه زان سیمتن جفت
چو دل او داردم دلدارم آید
چو شکر هر دو باهم دوست باشیم
چو پسته هر دو در یک پوست باشیم
ز گل چون دیده بر سر باشمش من
کنون از گفته خود سرگران شد
زبون آن سبک دل چون توان شد
وفا جستن ز تر دامن محالست
ولی هرگز ندیدم تا که دیدست
خبر هست از وفا لیکن عیان نیست
وفاگر هست قسم این جهان نیست
ز من در پرده مینازد سپاهان
اگر بر کین من آرد جهان دست
کنم کوری دشمن را جهان پست
وگر کژبازد این خاکستری نطع
ببیند نطع و خاکستر علی القطع
بچشمم هفت دریا جز کفی نیست
ز چشمم هفت دوزخ جز تفی نیست
از آن معنی که نرسد بر پژولم
مه نو گرچه بس کهنه عزیزست
بپیش رای من نو کیسه چیزست
که باشد شاه خوزستان که امروز
بگردد از چو من شاهی دل افروز
من او را این زمان مردی نمایم
بگفت این و سپه بیرون فرستاد
ز هامون گرد بر گردون فرستاد
ز هر جانب چو آتش لشکر آمد
بگردون گرد بر گردون برآمد
دمی صد کوس در صد جای میکوفت
علم بر وزن هر یک پای میکوفت
چو سیاره ز زیر میغ میتافت
ز بس لشکر که با هم انجمن شد
زمین از پای اسپان خاک میریخت
هوا چون خاک بیزان خاک میبیخت
چو شب در پای اسپ اشکال آمد
ز قصر نیلگون بر بام رفتند
چو شب از خرگه گردون برون شد
ستاره چون دم اسپان نگون شد
چو مردم را ز روز آگاه کردند
براندند از سپاهان شاه و لشکر
بخوزستان شدند از راه یکسر
چو زیشان شاه خوزستان خبر یافت
سپاهی کردگرد و کار در یافت
میان دربست بر کین شاه خوزی
بسیم و زر سپه را کرد قارون
ز خوزستان سپاه آورد بیرون
دو رویه صفدران صف برکشیدند
ز خشم دشمنان چون شیر غران
ز سر تا پای در آهن شده گم
گروهی بی محابا ناوک انداز
ز کینه سر کشان را سینه پرداز
گروهی خشت و ناچخ تیز کرده
گشاده دست و بر بسته میان را
دو رویه هندوان جوشان تر از نیل
که گفتی با زمین خورد آسمان کوس
چنان آواز او در عالم افتاد
که گفتی هر دو عالم برهم افتاد
ز مغرب تا بمشرق مرد بگرفت
ز هامون تا بگردون گرد بگرفت
چو چرخ از گرد میغی بست هموار
ز بانگ کوس رعد آمد پدیدار
از آن میغ و از آن رعد و از آن برق
پر از باران خونین غرب تا شرق
ز خون هر سوی رودی ژرف بگرفت
زمین از خون مردان موج زن گشت
سپر چون خشت و جوشنها کفن گشت
زهر سو کشته چندانی بپیوست
که راه جنگ بر لشکر فرو بست
تن از اسپ و سر از تن سرنگون شد
فلک صحرا زمین دریای خون شد
هزیمت شد بسوی شهر خود باز
همه شب کار جنگ روز میساخت
چو شمعی مضطرب با سوز میساخت
در آنشب گل بیامد پیش دایه
چو خورشیدی که آید پیش سایه
مژه چون سوزنی در خون سرشته
که نتوان بست این تب را برشته
که نتوان دوخت این برهم بسوزن
گل عاشق از این خذلان بمیرد
بچربی دایه گفتش تو مکش خویش
که شب آبستنست و روز در پیش
دل اندر مهر آن خورشید میدار
وگر خرماست خاری در پی اوست
چو هرمز نقد داری عقد میساز
مسوز از نسیه و با نقد میساز
بسا کس کز هوس جوبی فرو برد
ز تو شاه سپاهان مانده در جنگ
چو شکر هرمزت آورده در تنگ
یکی در عشق رویت میزند تیغ
دگر یک را ز تو کاری بآمیع
که ازتو تا بغم راهی درازست
ز جان افروز دل خوش دار امروز
مباش از دی و از فردا جگر سوز
بجز امروز نقد ما حضر نیست
که دی بگذشت و از فردا خبر نیست
ز گفت دایه گل در شادی آمد
چو در روز دوم این طاس زرین
بریخت از طشت زر سیماب پروین
ز صحرا بانگ شبدیزان برآمد
دو روبه بانگ کوس از دور برخاست
ز بس مردم که آن ساعت زمین داشت
قیامت گوییا پنهان کمین داشت
جناح و قلب از هر سوی شد راست
ز سینه چون جناحی قلب برخاست
پی هم لشکری چون قطره از میغ
ستاده با هزاران تیغ یک تیغ
که کرده روشنی ره بر زمین گم
اگر سیماب باریدی چو باران
بماندی بر سنان نیزه داران
ز بس چستی که بر سرهای نیزه
سپه داران سپه در هم فگندند
ز تن چون گندناسر میدرودند
ز بس خون کرد و لشکر ریخت در راه
ز عکس خون شفق شد چهره ماه
ز خون و خوی مشام خاک بگرفت
زمین را ره نماند افلاک بگرفت
جهان از سرکشان آن روز جان برد
زمین از گرد سربر آسمان برد
بآخر با دلی چون شمع سوزان
شکسته خواست آمد شاه خوزان
میان در بسته در زین راهواری
چو کوهی سیم در آهن بمانده
تکاور را ز پیش صف برانگیخت
ز لب از کین چو دریا کف برانگیخت
مبارز خواست و جولان کرد لختی
چنان بانگی برآورد از جگرگاه
که در لرز اوفتاد از کوه تا کاه
ز بانگ او سپه در جست از جای
نمیدانست یک پر دل سر از پای
جوانی بود بهزاد از سپاهان
به پیش هرمز آمد تیغ در دست
بتندی نعره زد چون شیر سرمست
جهان جز من جهانداری ندارد
وگر دارد چو من باری ندارد
بگفت این و گشاد از بر کمند او
بشه رخ اسپ را بر شه فگند او
همی برد از تنورش در ترازو
بزد بهزاد را بر سینه ناچخ
که رعدی از زمین بر آسمان شد
برینسان مرد میافگند بر راه
که تا افگنده شد افزون ز پنجاه
شفق میریخت تیغش همچو باران
وزو چون برق سوزان تیغداران
ز بس خون کو فشاند از دشمن خویش
خلوقی کرد جوشن بر تن خویش
ز هر بی سر تنی بنگاه بر سر
چو هرمز دشت خوزان پر ز خون کرد
علم شاه سپاهان سرنگون کرد
گرفتند آن سرافرازان غنیمت
نه چندان یافتند آن قوم هر چیز
که حاجتشان بود هرگز دگر نیز
شه آنگه خواند هرمز را باعزاز
ز هر سو پیش میدادند ره باز
که دستانیست رستم پیش هرمز
تویی پشتی سپهداران دین را
تویی مردی همه روی زمین را
حسودت مانده در ماتم تو در سور
گر این سرکش نبودی پای برجای
نماندی تاج بر سر تخت بر پای
کدامین بحر و کان را این گهر بود
کدامین باغبان را این پسر بود
ازین علم و ازین فر و ازین زور
شود صد پیل پیشت بر زمین مور
خدا داند که تااین کار چونست
که این کار از حساب ما برونست
چو شاه از حد برون بنواخت او را
کسی کردش بر اسپ و ساخت او را
جهان پرموج کار و بار او بود
گل از شادی او در ناز مانده
زخنده هر دو لعلش باز مانده
ز درج لعل مرجان مینمود او
جهانی را ز لب جان میفزود او
چو یک چندی برآمد چرخ جانباز
ز سر در بازیی نو کرد آغاز
فلک بازیگرست و تو چو طفلی
چو تو با کعب او بسیار افتی
چو تو طفلی برو از دور میباش