بخش ۲۷ - نامه نوشتن گل به خسرو در فراق و ناخوشی - عطار نیشابوری | ناهیدبخش ۲۷ - نامه نوشتن گل به خسرو در فراق و ناخوشی
عطار نیشابوریالا ای خوش تذرو سبز جامه
تو خواهی بود گل را پیک نامه
تویی در نطق زیبا گوی معنی
بسر میدان برون بر گوی معنی
زبان گوهری داری گهر پاش
دمی در نامه گلرخ شکر پاش
بجای آور سخن چندانکه دانی
چنانک از هر سخن دری چکانی
سر نامه بنام پادشاهی
که بی نامش بمویی نیست راهی
ز نامش پر شکر شد کام جانها
زیادش پرگهر تیغ زبانها
ز عشق نامش آتش در جهان زن
بزن ره بر خیال کاروان زن
جهان عشق را پا و سری نیست
بجز خون دل آنجا رهبری نیست
کسی عاشق بود کز پای تا فرق
چو گل در خون بود اول قدم غرق
اگر در عشق چون گل سوز دارید
شبی در عشق گل با روز آرید
دلی دارم چه دل هجران رسیده
بسر گشته برون از خون دیده
کناری خون ازو بیرون نهاده
چنان کز جان بدون نتوانم افگند
که تا بیرون نیارد بر من آتش
ز هجرت چون سفالی شد شکسته
ز سوز هجر حالی دارد اکنون
که دوزخ بر سفالی دارد اکنون
چو کوه از غم بریزد در فراقت
گلی را چون بود زین بیش طاقت
ز بس کز درد تو درخون بگردم
ز سر تا پای گویی عین دردم
چنین یک روز اگر در درد باشی
که من هستم ننالی مرد باشی
از آن میداریم در درد و در پیچ
که دردی نیست ازدرد منت هیچ
برویم بیتو چندان غم رسیدست
که آن غم قسم صد عالم رسیدست
بساغم کو نداند کوه برداشت
بشادی این دل بستوه برداشت
منم کاندوه بر من کوه گشته
دلم خون گشت و غمخواری ندارم
بسی درد است بر جان من از تو
که دردت باد درمان من از تو
چو عقلم رفت و جان چون گشت و دل شد
چنین دیوانگی بر من سجل شد
خرد از دست عشقت رخت بر بست
نگیرد کس از این دیوانه بر دست
دلم از خویشتن بیخویشتن شد
دلی دارم ز عشقت از جنون پر
کنار از چشم و چشم از دل ز خون پر
هر آنکس را که با تو کار افتد
کنون بگذشت کلی کارم از دست
که بیرون شد دل و دلدارم از دست
ز من بگریخت با من میناستد
مراهم مزد و هم شکرانه بودی
اگر دل ساکن این خانه بودی
چو یاری نیست با عشقت چه بازم
فرو ماندم ندانم تا چه سازم
چه گویم چه نویسم چون کنم من
که وصف این دل پرخون کنم من
چنان عشق تو زوری کرد بر من
که عالم چشم موری کرد بر من
اگر دل این چنین عاجز نبودی
وگر تن این چنین لاغر نگشتی
بیک ره دولت از من برنگشتی
چه خیزد از چنین دل جز ملامت
چه آید از چنین دل جز ندامت
دلم بگرفت ازین دل چون کشم بار
چو مردم بیتو من از من چه تقصیر
چو تو آگه نیی از من چه تدبیر
نبودم بیتو یک دم بیغمی من
که صد غم میخورم در هر دمی من
همی هر غم که در کل جهان هست
مرا کم نیست زان و بیش ازان هست
جگر پر خون و دل پر سوز دارم
وگر دیدی توبی من من ندیدم
ندانم بر چه طالع زادهام من
که در دام بلا افتادهام من
تو با حوران سیمین بر نشسته
من اندر خون و خاکستر نشسته
تو در شادی و من در غم روانیست
اگر این خود رواست آخر وفانیست
چه خواهی گفت آخر با خدا تو
که این از بخت بد آمد برویم
چه میخواهی ز دل کاین دل چنانست
که گر گویی چه نامی بیم جانست
مپرس از من که گر پرسی چنانم
که بوی خون زند از سوز جانم
مپرس از دل که حال دل چنان شد
که دریاهای خون از وی روان شد
غریب و بیکس و حیران نشسته
منم جان بر میان چون بیقراری
دلم خون گشت از رسوایی خویش
بجان میآیم از تنهایی خویش
چو تو تنها نشاندی بر زمینم
دلا تا کی چنین در بند باشی
بسر شو گر سر آن داری از تن
برای آخر اگر جان داری از تن
که در عشقش کم جان مینگیری
چو در یک روز صد ره کم نمیرم
چرا این جان پر غم کم نگیرم
نمیترسم ازان کم مرگ پیشست
که هر ناکامیم صد مرگ بیشست
که گل بی روی تو برگی ندارد
که او را زندگی مرگست بیتو
منش گر خواجهام کمتر غلامم
بیکدم پای کوه از گل برارم
رسد زین سوز تا هفتم طبق دود
فلک بر دوزخ اندازد طبق زود
توانم ریخت از مژگان چنان در
که گردد از زمین تا آسمان پر
توانم سوخت عالم را چنان من
که دیگر کس نبینم در جهان من
ولی ترسم که یارم در میانه
چو چشم آمد سپید از انتظارم
ز بس کز انتظار رویت ای ماه
نهادم گوش بر در چشم بر راه
هر آوازی که بود از تو شنیدم
چو در جان خودت پیوسته بینم
همه روزم بغم در تا شب آید
چو شمعم خود بشب جان بر لب آید
چو روز آید شبم با روز گردد
از این سان منتظر بنشسته تا کی
بروز و شب دلی در بسته تا کی
بتو گر بود از این پیش انتظارم
مرا گنجی روان از چشم ازانست
که در چشم من آن گنج روانست
ازان در خاک میگردم چنین خوار
که چشم من چو دریاییست خونبار
بدریا در تیمم چون توان کرد
ولی هم کی وضو از خون توان کرد
ز عشقت چون دلم در سینه خون شد
چنان رفت او که از چشمم برون شد
ازان صد شاخ خون از سردرامد
که آن شاخ از زمین دل برامد
از آن پیوسته شد شاخم ز دیده
چو پیوسته مرا از دل براید
که تا دریا ببینی از کناری
اگر خوابیم بود آن زود بگذشت
که خواب من چو خوابی بود بگذشت
دو چشم من چو دایم در فشانست
بخون درخفت بیداریش از انست
کنون چشمم چو اختر هست بیدار
اگر باور نداری بنگر ای یار
چو چشم من ز خون در هم نیاید
ز بی خوابیم هرگز کم نیاید
ز بیخوابی نمیمیرم چه سازم
چو شمعم جمله شب سوز در پیش
بسر باریم مرگ و روز در پیش
نگر تا چون درآید خواب بر من
ز چشم بسته چندین آب بر من
بوقت خواب هر شب بیتو اکنون
دلم در گردد آخر لیک در خون
چو از خون بستر من نرم گردد
مرا بی شک چو باشد بستری نرم
دلم در گردد و چشمم شود گرم
ز جان خویش دوری چون کنم من
ندارم دل صبوری چون کنم من
بسی خوشتر که یک دم از تو دوری
چه کارست این که بستر آتشینست
زمانی بیتو بودن کار اینست
نیم کافر نجویم از تو دوری
که کفرست از تو یک ساعت صبوری
چو عشقت در دلم خون درتگ آورد
از آن خون چشم من چندین رگ آورد
ز خون رگ گیرد و این خون ز رگ خاست
ز دل صبرم ز چشمم خون بتگ خاست
دلم چون آتش آمد دیده چون ابر
تویی ماه و منم در ابر مانده
الا ای دیده پرخون باش و پرنم
که خود خوردی و آوردی مراهم
دلم چون سایهیی بر ره فگندی
کنون خواهی که وصل ماه یابی
تو موری سوی مه چون راه یابی
چو ببرید از تو خون از تو برآمد
چو خود کردی سرشک از چشم میبار
کنون آن خون دل را چشم میدار
چو خود کردی خطامیدانی ای چشم
مرا در خون چه میگردانی ای چشم
چنان دانی مرا در خون نهادن
که نتوانم قدم بیرون نهادن
مرا از خون دل بیخواب کردی
مرا صد گونه گل در آب کردی
تنم سستی و بیماری ز تو یافت
دلم چندین نگونساری ز تو یافت
تو کردی با دل من هرچه کردی
کنون خون ریز تا در خون بگردی
دلا تا کی کنی بر خشک شیناب
که سرگردان شدم از تو چو سیماب
چو رفتی از برم او را گزیدی
روان خون شد ز تو کز من بریدی
کنون چون زهر هجر او چشیدی
کنون گر یک نفس در خورد اویی
گرت باید که یادآری در آغوش
نمیدانم که این دریای مضطر
بچه دل زهره خواهی برد تا سر
چو از چشمت میان خون دری تو
بسی دریای خون با سربری تو
که کس گردش نمیگردد چو بادی
مرا جانا بجان آمد دل از تو
ولیکن حل نشد یک مشکل از تو
سبک چون آسیا گردان از انست
که هرچ او میکند بارش گرانست
که تا کی کار من خواهد نکو شد
مرا جان سوزی و دل باز ندهی
چو خون روی از برم بیرون نهادی
ز بس خون کز توام در دل بماندست
دو پایم تا بسر در گل بماندست
منم دور از تو در صد رنج و خواری
ازان چندین مرا در بند داری
که با من در وفا سوگند داری
مرا تا عشق تو در دل مقیمست
مرا چندین گهر میخیزد از تو
که چشمم بر زمین میریزد از تو
گرفت این کار من از من بلندی
از آن اندر بلندی با سرامد
ز خون بگرفت همچون دیدگانم
ز تو هم پر دلم هم پهلوانم
ز وصلت در دلم بویی نهانست
ز تو آن بو اگر با من نبودی
بجان تو که جان در تن نبودی
چوبی تو زندگانی دارم از تو
معاذالله نگویم از تو دلکش
که سر از پای و پای از سر ندانم
در افتاد از فراقت سوز در من
مرا چون دیده روشن تویی بس
چو جان گر با منستی چشم روشن
جهان بر من نبودی چشم سوزن
ز خشم جان خود را خود بکینم
که تو در جانی و من جان نبینم
ز دل جستم نشانت هر زمان من
کنون ازدل همی جویم نشان من
کمر بر بسته میگردم چو موری
که تا پیش تو بازآیم بزوری
چو موری گر مرا روزی بدستی
مرا پرده چو مور و گیر جانم
که تا من با تو پرم گر توانم
که موری با تو نتواند پریدن
مرا مویی بتو امید از آنست
که من با تو رسم آن در میانست
نکو وجهیست روشن همچو خورشید
گر این یک ذره امیدم نماند
شبم خوش باد خورشیدم نماند
چه سازم دم ببندم از همه چیز
بسی آسان تر از نومید بودن
که هرگز کس نماند از بیم زنده
چه گم کردی و آخر چند جویی
تو هستی همچو موری لنگ در چاه
چو نیکو بنگرم در هیچ کاری
روان کن اشک خونین از جدایی
چو تو محروم نیی با خویشتن ساز
چو تو مفلس شدی با خویشتن باز
دلم جانا ز نومیدی فرو مرد
جهانی غصه هر روزی فرو برد
چو وصلت نیست ممکن هیچکس را
بوصلت چون دهم دل یک نفس را
منم دل در وفایت چشم بر در
وفایت در دلم چون چشم بر سر
سرم گر چون قلم بری ز تن تو
وگر در خونم آری همچو خنجر
ز خنجر سر برون آرم چو گوهر
از آن در خنجرت گردم نهان من
که بیتو با تو خواهم در میان من
که من بر دل وفایت بیش دارم
دلم خون کردی و برجان سپردی
چه دعوی کرد دل با سر نبردی
که تا روزی دل من باز ندهی
اگر صد سال از این دعوی برآید
هنوز از خون دل بر طاق دارم
چه گویم با تو چون می درنگیرد
فغان زین دل که دل میبرنگیرد
مرا گویند بدان بت نامهیی ساز
ز اشک خون برو هنگامهیی ساز
ز چندین نامه من نامهیی نیست
که از اشکم برو هنگامهیی نیست
اگر بر خاک و گر بر جامه بودم
میان این چنین هنگامه بودم
چو با تو در نمیگیرد چه سازم
الا ای زلف چون چوگان کجایی
شدم چون گوی سرگردان کجایی
بمن گر سر فرود آید چوچوگانت
کنم سر همچو گوی از بهر میدانت
گر از مشک سیه چوگان کنی تو
سرم چون گوی سرگردان کنی تو
تو مشکی و من آهو چشم ای دوست
نه هر دو بودهایم آخر ز یک پوست
چو دریا از تو شور آرم جهانی
که از هر حلقهیی صد جان ستانی
تو زنجیری و من دیوانه زار
مرا بی بند و بی زنجیر مگذار
که برجانم ز صد دردر کمینی
منم چون ماهی جان تشنه غرقاب
دران شستم فکن تا برهم از تاب
که جز از پرده بیرون ننگری تو
چو رخ در پرده از من درکشیدی
ترا من دیدهام در جادویی دست
تویی جادوی مردم دار پیوست
چو مردم داری ای جادوی مکار
من آخر مردمم گوشی بمن دار
تویی پیوسته تیرانداز جادو
چو تو در طاق داری جای آخر
الا ای خط که مه را دامنی تو
تویی آن خط که برخون منی تو
مرا در خط نشان تا خود چه آید
خط اندازی مکن تا خود چه زاید
کنون در خط شوم ناکام بی تو
من از سودای تو بیخواب مانده
که بس نیکو نماید سبزه در آب
شدم خاکی اگر تو سبزه داری
چرا از خاک سر می بر نیاری
برآی از خاک تا از خون برآیم
ولکین بی تو هرگز چون برآیم
نیی سبزه که تو طوطی مثالی
دلم کردی چو پسته پاره آخر
ولی گر شور باشی خوشتر آید
که تا شور آورم پیشت جهانی
چرا زین تنگدل کردی گذر تو
بیا و دست با من در کمر کن
گر این نی را ببینی زیر خون تو
ازاین نی چون شکر جوشی فزون تو
که در یک حال هم آتش هم آبی
کسی کو آب و آتش با هم آمیخت
چراپس با من مسکین کم آمیخت
بیا گر تنگ میجویی دلی هست
دگر با من بگو گر مشکلی هست
چو میدانی کزین دل تنگ داری
مرا هر ساعتی صد مرگ هجران
مرا جانی که آن جان نیست مزدم
دلم پر آتش و چشمم پر آبست
الا ای لؤلؤ پیوسته در درج
ز تو چشمم سپید از ناامیدی
چو مرجانی تو از دریا برایی
چه گر از راه چشم ما برایی
نیی مرجان که هستی تو ستاره
درین دریای چنین گمراه ازینم
بیا تا هر دو با هم راز گوییم
چو بر ماهی تو در تو چاه چونست
عجب تر آنکه چاهی سرنگونست
چو تو همچون منی در سرنگونی
منم در چاه تو بر ماه چونی
اگرچون گوی آری سوی من رای
چو چوگانت دهم صد بوسه بر پای
چو گویی تو که من بیتو بزاری
جهان پر گفت و گوی تست گویی
نیی تو گوی هستی سیب سیمین
ندیدم چون تو الحق سیب شیرین
اگر نه تن نه دل نه زور دارم
بسی زان سیب شیرین شور دارم
مرا از خال تو شوریده حالی
که بر من شد چنین مهتاب پیمای
که دارد پای همچون گل در آتش
که دارد در کمان تیر جگر دوز
که اوست الحق حریفی آب دندان
که خط بر لعل دارد فستقی رنگ
که گه گه پسته میریزد بعناب
سلام من بدان سیب دل افروز
کزورخ چون تهی دارم درین سوز
که از جانش توان شد حلقه در گوش
که بر ماه افگند زلف سیاهی
ازان دردی که پرخون کرد جانم
بهر دردی که از تو یادم آید
چو چنگ از هر رگی فریادم آید
چو بی رویت قلم برداشتم من
اگر تو نامه خون آلود بینی
یقین دانم کز آتش دود بینی
هر آن خونی که چشم از پرده راند
بس از تفت دلم بگداختی باز
چگویم بیش ازین ای همدم من
که نتوان گفت در نامه غم من
چه گر چندانکه پیوندم بهم در
همی دور از تو ماندم من بغم در
برین مسکین خدایت مهربان کن
برای حق تو این آمین ز جان کن