بخش ۲۹ - رفتن خسرو به طبیبی بر بالین گلرخ
عطار نیشابوریالا ای سبز طاووس مقدس
ز سر سبزیت عکسی چرخ اطلس
زمین و آسمان گرد و بخار ت
کواکب بر طبق بهر نثار ت
دو عالم گرچه عالی می نموده ست
دو چشمهای هستی تو بوده ست
چو عکس توست هر چیزی که هستند
چو فیض توست هر نقشی که بستند
زمانی نقش بندی سخن کن
چو نو داری سخن ترک کهن کن
سخن گفتن ز مردم یادگار ست
خموشی بی زبانان را به کار ست
بگو چون فکر دوراندیش داری
خموشی خود بسی در پیش داری
چنین گفت آن سخن سنج سخن ران
کزو بهتر ندیدم من سخن دان
که چون شه با سپاهان شد ز خوزان
ز عشق گل دلی چون شمع سوزان
ز گرد ره چو رفت و چهر گل دید
ز چهر گل دلی پر مهر گل دید
چنان از یک نظر زیر و زبر شد
که گفتی از دو گیتی بی خبر شد
چو شه در چهره گلرخ نگه کرد
گل از کین هر دو ابرو پر گره کرد
ز خشم شه قصب از ماه برداشت
به یک زخم زبان صد آه برداشت
گه از مه دام مشگین بند می کند
گه از مرجان کنار قند می کند
گه از نرگس زمین چون لاله می کرد
گه از مژگان هوا پر ژاله می کرد
زمانی درد خان و مان گرفتش
زمانی عشق جانان جان گرفتش
چنان ز آن شاه گل بی برگ بودی
زمانی شاه را از در براندی
زمانی دایه را در بر بخواندی
زمانی پرده بر ماه اوفگندی
زمانی جامه در خون غرق کردی
نه دیده یک نفس بی آب بودش
نه در بستر زمانی خواب بودش
همه شب تا به روزش دیده تر بود
همه روزش ز شب تاریک تر بود
نه روز آسود تا شب از پگاهی
نه شب خفت از خروش ش مرغ و ماهی
چو برق از آتش دل تیز گشته
چو ابر از چشم باران ریز گشته
ز چشمش بستر ش جیحون گرفته
وزآن جیحون جهانی خون گرفته
دلش چون دیگ جوشان بر همی شد
ز سر تا بن ز بن تا سر همی شد
ز جزع تر گهر بر زر همی ریخت
دو دستی خاک ره بر سر همی ریخت
چو کردی یاد آن نارفته از یاد
برو می اوفتادی بانگ و فریاد
چو راندی بر زبان نام دلارام
برفتی از تنش دل وز دل آرام
نبودش خواب گر یک دم بخفتی
چو اشک از چشم خون افشان براندی
ز اشکش بستر ش طوفان براندی
اگر شب را خبر بودی ز سوز ش
چو اشکش سرنگون گشتی ز رشکش
وگر دیدی شفق آن ناتوانی ش
چو زر گشتی ز روی زعفرانی ش
وگر خورشید دیدی سوز و دردش
ز زاری خرقه گشتی شعر زردش
وگر خود کوه آن اندوه دیدی
وگر دریاش دیدی در چنان درد
ازو برخاستی در یک زمان گرد
وگر دیدی دران اندوه میغ ش
گهی سیلاب بست از چشم بر خویش
گهی چون آتشی افتاد در خویش
گهی چون شمع سر پرتاب می تافت
گهی بس زار چون مهتاب می تافت
گهی بر بام می شد دست بر سر
گهی می رفت همچون حلقه بر در
گهی چون بلبلی در دام مانده
گهی بر درگهی بر بام مانده
دگر ره راه بام از سر گرفتی
چو راه در گرفتی دل دو نیمش
دگر ره سوی بام آوردی آهنگ
چو شب گشتی ز آه او شباهنگ
که داند کاو چه سان در تاب بودی
چو دیدی ماه بی روی دلارام
نکردی بام را باران چنان تر
که کردی نرگسش در یک زمان تر
چه گویم من که چون بود و چه سان بود
ندانم تا چنان هرگز توان بود
ز بس کان ماه گرد بام و در گشت
همه شب مرغ و ماهی زو به سر گشت
ز بس کز آه سردش باد برخاست
ز بس کز آتش دل دم برافروخت
همه مرغان شب را بال و پر سوخت
چو گرد بام ماندی پای در گل
دگر ره سوی در شد دست بر دل
زمانی پیش در در روی افتاد
زمانی با سگان در کوی افتاد
زمانی با سگان بنهاد رگ را
زمانی خاک ریخت از عشق بر سر
زمانی سر برهنه پای بر خاک
به دست خویش بر تن جامه زد چاک
تو گفتی جان از آن غمگین برآمد
کنیزی را بخواند و کار فرمود
به زودی بام و در مسمار فرمود
چنان درها بر آن دلبر فرو بست
که نتوانست بادی خوش برو جست
چو گل درمانده شد ز دایه می خواست
که کار گل نگردد جز به می راست
برفتش دایه و حالی می آورد
تنی چندش ز خوبان در پی آورد
نشست آن دلبر و شمعی به بر بر
به دستی باده و دستی به سر بر
چو جامی نوش کردی آن شکربار
ز خون چشم پر کردی دگر بار
نکردی هیچ جام از باده خالی
که نه پر گشتی از بیجاده حالی
چو بودی نوبت خسرو دگر بار
نخوردی و بکردی سر نگونسار
چنین بودی چنین می خوردن او
جوانی بود و دلتنگی و پستی
فراق و اشتیاق و عشق و مستی
چو زد صد گونه دردش دست درهم
که تا هفتم فلک بگشاد راهی
زبان بگشاد که آخر خرمنم سوخت
ز خون دل همه خون در تنم سوخت
که بر هم سوخت سقف سبزپوشان
ز یک یک مژه چندان اشک بارم
که یاران را از آن در رشک آرم
بسان نای و چون نی ناله دارم
همه روز از غم دل در خروشم
چو بحری آتشین در تف و جوشم
کجا چندین دلم در سوز بودی
ز آهم آسمان هر شب چنان گشت
که گویی ابر شد و آتش فشان گشت
چه گویم من که آن سرگشته چون بود
که هر دم سوز جان او فزون بود
شبی خوابی عجب دید آن دل افروز
که می آید برش هرمز دگر روز
کبابش از دل زیر و زبر بود
در آن آتش بدانسان سخت می سوخت
که از تفش تو گویی تخت می سوخت
فغان می کرد که ای دانای راز م
ز حد بگذشت سوز من چه سازم
به آه سینه شب زنده دار ان
بدان آبی که از چشم گنه کار
فرو ریزد چو تنگش درکشد کار
بدان خاکی که زیر خون بود تر
بدان بادی که مرد دست کوتاه
به پیری پشت چون چوگان خمیده
تک گوی اش به سر میدان رسیده
به طفلی دیده پر نم سینه پرتاب
به مرد تشنه چون گلبرگ سیراب
بدان دل کاو ز نو آشنا ماند
بدان جان کاو ز آلایش جدا ماند
چه گویم نیز می دانی دگر تو
که دستم گیر و فریادم رس آخر
دلم زین غصه و زین قهر برهان
به زاری گشت گریان هر ستاره
به آخر چون ز حالی شد به حالی
نجاتش داد از آن غم حق تعالی
چو مرغ صبحگاهی پر برافشاند
بزد یک خنده بر گردون گردان
چو یافت این طاق ازرق روشنایی
به دستان بسته دستاری به سر بر
سرای چون بهشتی دید پر نور
بهشتی از بهشتی روی پر حور
به پیش صفه تختی بود از زر
مرصع کرده او از پای تا سر
بر آن بستر گل تر سر فگنده
نشسته دایه بر بالین گل رخ
زبان بگشاده با گلرخ به پاسخ
که برنایی غریب اینجا فتاده ست
که در علم پزشکی اوستاد ست
ترا گر قرض هرمز دارد این مرد
همه درمان تواند کردن این درد
چو بشنید این سخن گلرخ نظر کرد
دل خود زان نظر زیر و زبر کرد
کتانی همچو برگ گل به بر در
خطی در گرد خورشید ش کشیده
به شاهی خط ز جمشید ش رسیده
دو لب چون پاره لعل دو پاره
وزان هر موی را صد فتنه در سر
رخی کز برگ گل صد دایه بودش
مهی کز مشگ تر صد سایه بودش
نظر چون بر رخ گلفام ش افتاد
چو برگی لرزه بر اندام ش افتاد
به پیش خط او شد حلقه در گوش
درآمد خون او یک باره در جوش
ز دل آرام و از سر هوش او شد
چو چشمش در رخ آن سبز خط ماند
چو حیرانی به هرمز در غلط ماند
بدل گفتا نمی دانم که او هست
که گلرخ شد به هشیاری ازو مست
چو کس نبود نظیر ش او بود این
اگر او این بود نیکو بود این
بیا تا خاک او در دیده گیریم
چرا او را چنین دزدیده گیریم
دگر ره گفت ممکن نیست هرگز
که گل را باز بیند نیز هرمز
ز بی صبری به جوش آمد به غایت
نهان با دایه گفت این ماه چهره
که دارد طلعت ش از ماه بهره
نماند جز به هرمز بند بندش
ندانم اوست یا ماننده اوست
که دل آزاد ازو چون بنده اوست
جوابش داد حالی دایه کای حور
بسی ماند به مردم مردم از دور
به کردار تو بی حاصل دلی نیست
چو خواهی کرد در آبم گلی نیست
که چون رنگش خوش آمد ریش درزد
بگفت این و به گرمی کرد سرد ش
کزان گفتار گل دل درد کردش
بران خورشید روی افگند سایه
چو هرمز را بدید او باز بشناخت
درآمد هرمز و از پای بنشست
گرفتش چون طبیبان نبض در دست
تأمل کرد و نبضش نیک بشناخت
ولیکن خویشتن را اعجمی ساخت
عجب که آنجا جهان بر هم نمی زد
دلش می سوخت اما دم نمی زد
بفرمودش علاج و زود برخاست
چو آتش آمد و چون دود برخاست
چو هرمز شد برون گلرخ به زاری
ز هرمز دل چنان در بندش افتاد
که آتش در همه پیوند ش افتاد
همه روز و همه شب در فغان بود
همان روز و همان شب هرمز از غم
چو صبح آتش همی افروخت از دم
دران آتش چنان می سوخت جانش
دو یار اندر برش بنشسته بودند
بدو گفتند که آخر دل به خویش آر
چو در عقل و تمیز از ما فزونی
چرا باید در این سودا زبونی
دل و عقل از پی این روز باید
بدین سان بود آن شب تا به روز او
نمی آسود چون شمعی ز سوز او
چو خورشید از خم گردون درآمد
تو گفتی جامه زربفت می بافت
که بر چرخ فلک زررشته می تافت
که در گل از پگاهی به نگاهی
چو در دهلیز آن ایوان باستاد
نه روی آنکه بی دمساز گردد
نه برگ آنکه از گل باز گردد
به دل گفت آخر ای دل هوش می دار
دمی گر چشم داری گوش می دار
به آیین باش و سر در پیش افگن
بگفت این و بدان دهلیز در رفت
چو هرمز را بدید آن ماه پاره
گهی اشکی چو خون پوشیده می کرد
گهی پنهان نظر دزدیده می کرد
بسی با دل دم از راه جدل زد
که هرمز را طبیبی در بدل زد
زمانی گفت هرگز هرمز او نیست
چو هرمز خفتهیی تو هرگز او نیست
به یک یک موی رمزی گفته بودی
بسی ماند به هم مردم به مردم
زمانی گفت بی شک جان من اوست
کدامین جان و دل جانان من اوست
گر از انجم شود گردون شکفته
کجا مه در میان گردد نهفته
یقین دانم که بی شک اوست این ماه
ولکین سوخته ست از رنج این راه
چو او پر سوخت دل در برازان سوخت
کدامین دل چه می گویم که جان سوخت
در این دردی که دارم مرد من اوست
به هر رویی طبیب درد من اوست
کنون این درد با او باز گویم
طبیبم اوست با او راز گویم
به آخر چون ز حد بگذشت سوزش
سیه تر شد ز صد شبگیر روزش
به زودی همچو تیری عقل او شد
به دل گفت اینت زیبا دلربایی
طبیب ست این پریوش یا بلایی
چه سازم تا شود با من هم آواز
چه سازم چون گشایم پیش او راز
اگر زین راز چیزی زو بپرسم
ز سر در پیش پایی پیشم آمد
چو جایی بود خالی و کسی نه
خصوصا در میان دوری بسی نه
درین اندیشه چون آشفته حالی
بدو گفت ای سبک پی از کجایی
خبر ده از نژاد خویش ما را
که آمد شبهتی در پیش ما را
لب هرمز ازان بت باز خندید
به شادی در رخ دمساز خندید
ازان یک خنده گل بشناخت در حال
بدو گفت ای جهان را نور از تو
به دوران چشم زخمی دور از تو
و یا در خواب می بینم جمالت
خطی بر خونم آوردی دگر بار
منم سر بر خطت چشمی گهر بار
ز رویم آخر آید بو که شرمت
منم بی روی تو سالی ز تیمار
منم بی روی تو بر روی مانده
دلی پرخون تنی چون موی مانده
چو من کس را مکن سر در گل آخر
چو دل بربودی و جان نیز بردی
به عنابم چو کردی مغز خسته
از آن در پوست می خندی چو پسته
ز دست تو چو در دستت اسیر م
زبان بگشاد هرمز کای سمن بو ی
مشو با من درین معنی سخنگو ی
تو می دانی ز مهرت بر چه سانم
شدم آواره بی روی تو از روم
وز انجا اوفتادم سوی این بوم
که تا با تو سخن تقریر کردم
منم امروز همچون سایه یی خوار
چو سایه بر زمین افتاده یی زار
چو وقت و جای نیست ای زندگانی
چگونه خواهم از تو مژدگانی
بدان ای ماه تا دلشاد گردی
که من فرزند قیصر شاه رومم
چو زلف او ز سر تا بن کم و بیش
چو گل بشنود کاو شهزاد روم است
سپهر ملک و دریای علوم است
لب گل شد چو گل خندان از آن کار
گرفت انگشت در دندان از آن کار
به هرمز گفت اکنون کار افتاد
که گل را بار دیگر خار افتاد
در آن گاهی که بودی باغبانی
به من آنگه نمی کردی نگاهی
چه می گویم کزین شادی چنانم
که در تن همچو گل بشکفت جانم
که را بود آگهی کاین بی سر و پای
نهاده بود لایق پای بر جای
به حمدالله که اکنون پادشایی
کنون آن رفت زین پس کار من ساز
ز راه مصلحت با خویشتن ساز
چنین مگذار بر بستر مرا زار
که در عالم ندارم جز ترا یار
طبیبی باش و جای من بگردان
ز دست افتاده ام از جای برخیز
مرا زین شهر بگریزان و بگریز
تو دانی کز توام آواره گشته
چنین عاجز چنین بیچاره گشته
پدر از من ز خان و مان برآمد
ولیکن گل ز تو از جان برآمد
به یک ره فتنه ها شد روشن از تو
پدر آواره از من شد من از تو
کنون چیزی که حالی دلپذیر ست
چو گردون بر زمین افگند سایه
بیاید در نهان پیش تو دایه
ترا در چادر و در موزه حالی
وزین شادی غمی از ما سراید
وزان خط نسختی در سینه دارم
چو عهد عاشقی شد تازه از ما
ز صد تا صد رسید آوازه از ما
ز سر در تازه گردانیم عهدی
برآمیزیم با هم شیر و شهد ی
بماند آنجایگه تا نیم روز او
ازان چندان بماند آن جایگه شاه
که معجون می سرشت از بهر آن ماه
روان کردی گلش همچون غباری
چو گل را تیر آمد بر نشانه
چو تیری گشت خسرو شه روانه
برون آمد ز ایوان پیش یاران
بگفت احوال خود با نامدار ان
چو یارانش سخن از شه شنودند
از آن پاسخ بسی شادی نمودند
شفق از حلق شب چون خون درافتاد
به یک ره مرغ شب بنهاد خایه
همه شب همچو مرغان دانه می ریخت
به گرد این کبوترخانه می ریخت
چو گیتی ماند از شب پای در قیر
به هرمز گفت برخیز و برون آی
به چادر در شو و در موزه کن پای
روان شو از پسم تا من هم آنگاه
به پیشت می برم شمعی درین راه
بلی چون عشق در سر کارت آرد
به آخر رفت و گشت آن شمع در راه
چو هرمز در قفای او روان شد
به یک ساعت به نزد دلستان شد
چو چشم هر دو تن افتاد بر هم
درامد لشکر عشق از کمین گاه
فگند آن هر دو عاشق را به یک راه
سخن ناگفته یک دم آن دو سرکش
تو گفتی آن دو ماه اوفتیده
چو باهوش آمدند آن هر دو سرمست
گره کردند درهم زلف چون شست
بسی در داغ هجران بوده بودند
به کام دل دمی نغنوده بودند
چو از هم صبرشان پرسید حالی
جوانی بود و عشق و جای خالی
به یک ره هر دو لب بر هم نهادند
چو لب بر هم نشست از هم گشادند
شه از یاقوت گل شکر همی خورد
گلاب از چشمه کوثر همی خورد
چو شه زان لب برون شکر گرفتی
زهی خوشی که شه را بود آن شب
خوشی نبود کسی را لب بر آن لب
زمانی خنده زد بر لعل خندان
زمانی بر گرفت از لعل دندان
دو دست اندر کمرگاه شکر زد
چو گل دید آن چنان حالی ز دلکش
برآورد از دم سرد از دل آتش
بدو گفت ای سر از پیمان کشیده
دگر ره چون برم در برگرفتی
ز سر در کار خود از سر گرفتی
برو بر خود ببند این در چه پیچی
که نگشاید ز من جز بوسه هیچی
کنار و بوسه دارم زود برخیز
به نقدی در کنار و بوسه آویز
اگر راضی نیی با من چه خفتی
برو دنبال زن بر ریگ و رفتی
ز سر در باز پایم در وحل گیر
چرا چون عود گرد پرده گردی
که شکر یک تنه صد مرده خوردی
چرا ای دوست ناساز آمدی تو
ازین ره تشنه تر باز آمدی تو
ترش کردی مرا چون غوره امشب
که تا دریابی این ماشوره امشب
شدی در بسط و در قبضم گرفتی
طبیبی کاین چنین نبضم گرفتی
تو طراری و نقد من درست است
زهی اقبال کاین سر کیسه چست است
چو دل طراری از روی تو دیده ست
درست رکنی ام زو درکشیده ست
شب تیره ست و تو بس ناجوانمرد
درستم با قراضه چون توان کرد
مده درد و چنین صافی بمنشین
که بود از دیرگاهش درد دوری
دو پای گل چنان پیچید بر پای
که گفتی چار میخش کرده برجای
چنان پیچید گل بر خود به صد رنگ
که در گهواره طفل و اسب در تنگ
چو کار از حد بشد شهزاده روم
درآمد تا گشاید مهرش از موم
کلید شاه ازان بر درج ره داشت
که یعنی این بران نتوان نگه داشت
گل آنجا کرد با خسرو کمرگاه
که زیر این کمر کوهی ست بر راه
زبان بگشاد خسرو کای جفاکار
ندیدم چون تو یاری ناوفادار
نی ام زانها که آرم روی در پشت
که کار پشت و روی تو مرا کشت
چو در من پشت آوردی چنین خوار
زبان را چون برآرم من به دیدار
مگر چون پاسبان بیدار گردم
همه شب گرد این دیوار گردم
ترا خود چون دهد دل بار آخر
ندانم تا چه دیوت راهبر بود
مگر دیوار من کوتاه تر بود
چنین من سخت کوش از حیله سازی
تو این را سست می گیری به بازی
چه مرغی تو که چون پر برگشادی
مرا از پیش خود بر در نهادی
نبازم غوره با عزمی دگر بار
گرم این غوره درنفشاری ای یار
مرا صفرا بکشت این غوره تو
چرا این زهر می اندازی آخر
چو سنبل زهر دارد در میانه
گلش گفت ای مرا چون جان گرامی
بنازم گر تو بر جانم خرامی
چو گل بس سخت سست افتاد بندیش
چه یازی سخت تر آخر ازین بیش
تو می دانی که چون در بندم از تو
به جان آمد دلم تا چندم از تو
دلم بر دوش زد زین سوز جوشن
ندیدم یک شبت چون روز روشن
چو سر گردان شدم چون چرخ گردان
ز سر درباز در پایم مگردان
نه با من عهد کردی روز اول
ولی چون هر دو با هم عقد بندیم
ز چندین نسیه دل در نقد بندیم
کنون چون زار و بیمارم بدیدی
خوشم در چوب کش ای چوب تو خوش
مکن دل ناخوش ای آشوب تو خوش
چو تو از گل بدین سان خرده گیری
نکوتر آنکه گل را مرده گیری
که با همدم به هم هم داستان شد
به گل گفت ای چراغ بوستان ها
ز چشمت یک به یک را دل رمیده
دل و جان خرقه و زلف تو چینی
دو گیتی حلقه و لعلت نگینی
مگیر از عاشق شوریده بر دست
که بدمستی عجب نبود ز سرمست
مکن با من که من بیمار زارم
که این جز از تو باور می ندارم
به بیماری چنین چالاک و چستی
مرا جانی و از جان نیز برتر
چه چیز از جان به وزان چیز برتر
اگرچه خاک ره گشتم خجل وار
مگیر از من غباری سنگدل یار
اگرچه خواجه تاش خاص و عامم
به جان و دل غلامت را غلامم
بگفت این و به هم آن هر دو دلسوز
شدند از خام کاری بس دل افروز
شکر زان تنگ دست انداز کردند
چو نی با شکر و گل در کمر شد
گهی پشتی به روی یار می کرد
گهی غنجی به رخ بر کار می کرد
گهی از وی بهای ناز می خواست
گهی از بوسه عذری باز می خواست
چو خورد آب حیات از لعل خندان
سکندر زد بسی دامن به دندان
به وقت فرصتی گل گشت خواهان
که شاه او را بدزدد از سپاهان
چو کار هر دو آمد با قراری
بخفتند آن دو تن یک لحظه باری
چو خوش در خواب رفتند آن دو دمساز
ندانم تا کجا شد آن همه ناز
سپیدی یافت از صبح بگه خیز
چو کرم پیله ز اطلس کرد اکسو
چو روشن گشت آن ایوان عالی
ز خواب خوش برانگیخت آن دو تن را
چو شه را چشم خواب آلود مخمور
فتاد از خوشدلی بر چشمه نور
دگر ره چشم گل در خواب کردش
جگر پرخون و دل پرتاب کردش
به آخر پای را در موزه کرد او
ز لعلش یک شکر دریوزه کرد او
برون شد دایه با شمعی ز پیشش
وز انجا برد تا ایوان خویشش
لبی می دید چون یاقوت خندان
خرد زان لب بمانده لب به دندان
رخی می دید خوبی را سزاوار
ازآن رخ ماه کرده رخ به دیوار
به هر مویی هزاران عاشقش دید
به بر سیم و به لب قند و به رخ ماه
چو شاه او را بدید از دست شد شاه
به گل گفت ای نگارستان خوبی
ز رویت ماه سرگردان بمانده
گهی پیدا گهی پنهان بمانده
ز لعلت تنگ شکر خسته مانده
ازان معنی به شوری بسته مانده
ز عشقت چند گردانی به خونم
چه می دانی که در عشق تو چونم
دلم تا کی به خون بنشیند آخر
بزن تا مهره چون بنشیند آخر
چو شه را تو در شهوار درجی
چنان آورده یی در بند دامم
که نگشاد از تو جز خون از مشامم
چرا تو جان من از تن ببردی
چو جان بردی و نام من نبردی
کنون بیماری ات رفت ای یگانه
چو بس بیمار می دیدی تو خود را
زهی قربان که کردی چشم بد را
ترا بیماری ای بت سازگار ست
که در بیماری ات رخ چون نگار ست
مرا عشق تو پیوسته چو ابرو
تو سر می تابی از من همچو گیسو
به غمزه میزنیم از چشم زخمی
دلم را می بری از چشم زخمی
به چشم خود دلم را مست داری
که تو در مست کردن دست داری
چو دل پروانه شد در عکس رویت
مکن ای ماه تن در ده به کارم
که پر کردی ز خون دل کنارم
گرت از من برای آن ملال است
که تا ترک تو گویم این محال است
گل از گفتار او فریاد در بست
که فریاد از تو ای بیدادگر مست
مرا از خان و مان آواره کردی
به غارت درفگندی خان و مانم
کنون گردی ز سر در قصد جانم
بگفت این و برفت از هوش آن ماه
بماند از کار او مدهوش آن شاه
بر خود خواند هرمز را از ایوان
ز بهر کار گل بر ساخت دیوان
به هرمز گفت آخر چاره یی ساز
مگر کاین زن شود با من هم آواز
شدم بیمار در تیمار این زن
مرا رایی بزن در کار این زن
ز نادانی خرد را خیره کرده ست
ز گریه چشم روشن تیره کرده ست
به زاری گاه می خوانم به خویشش
به خواری گاه می رانم ز پیشش
نه زاری سود می دارد نه خواری
من این دارم تو برگو تا چه داری
که گل با دل مگر خورده ست تابی
ز خشم شاه ازان صفرا برانده ست
که در وی اندکی سودا نمانده ست
اگر خواهی که بازآید به راهی
نپیوندی درو زین پس به ماهی
من اکنون هرچه باید ساخت سازم
وزین خدمت به گردون سرفرازم
چنان سازم که تا یک ماه دیگر
خوش آمد شاه را گفتار هرمز
بدو داد آنچه نتوان داد هرگز
نه چندان داد شاه او را زر و سیم
که داده بود کس در هفت اقلیم
چو یافت از شاه بسیاری مراعات
ترا دارم که رویت فال دارم
بگفت این و به صد انعام و اعزاز
بخش ۲۹ - رفتن خسرو به طبیبی بر بالین گلرخ - عطار نیشابوری | ناهید