بخش ۵۹ - آغاز نامۀ گل بخسرو
عطار نیشابوریبه صدره نامه ای آغاز کردم
گرفتم کلک و کاغذ باز کردم
ز آه آتشینم نامه می سوخت
ز سوز نامه دست و خامه می سوخت
ز اشکم عالمی توفان رسیده
جهانی آتشم از جان دمیده
گه آتش با فلک بالا گرفتی
گه از اشکم زمین دریا گرفتی
میان آب و آتش چاکر تو
چگونه نامه بنویسد بر تو
ولیکن مردم چشمم عفی الله
ز خون دل نوشت این خط دلخواه
سیاهی را به خون دیده بسرشت
همه نامه به نوک مژه بنوشت
سخنها زآن چو آب زر بلندست
که روی من بر آن عکس اوفگنده ست
همه معنی او چون در از آن است
که چشمم بر سر آن درفشان است
عفی الله مردم چشمم که پیوست
به زیر پرده بی روی تو بنشست
سیه پوشیده و بنشسته در خون
چو لاله بر سیاهی راه بسته
به خرسندی شده در زیر پرده
همه خونابه و پیه آبه خورده
غلط گفتم که پیه آبه نخورده ست
که بی تو دست سوی آن نکرده ست
دلم در کاسه سر صد هوس پخت
که تا پیه آبه ای بی همنفس پخت
چو تو حاضر نبودی خیره درماند
همه پیه آبه بر روی من افشاند
نداند خورد یک پیه آبه بی تو
شده چون ماهیی بر تابه بی تو
مکن جور و جفای خویشتن بین
وفا و مردمی از چشم من بین
که تا پیه آبه ای آرد ترا پیش
خورد در پیش تو پیه آبه خویش
سوی من گر کنی یک تاختن تو
از آن پیه آبه شور آری چو من تو
اگر پیه آبه ای سازد گدایی
اگر رغبت کنی پیه آبه بگذار
ز دل سازم کبابت ای جگر خوار
جگر گوشه تویی دل پاره داری
بخور دل نیز چون خونخواره داری
عفی الله مردم چشمم که پیوست
نمی دانی که با این کفه خون
به خون غرقه چه نقدی سنجد اکنون
گر او را هست نقد عمر درخور
بسش نقدی به وجه از وجه من بر
ز بس کاین کفه از دل جوی خون یافت
هزاران رشته خونین فزون یافت
کنون او کفه و خون رشته دارد
ترازویی به خون آغشته دارد
زبانه چون ز دل یافت این ترازو
بود در چشم پیوسته چو ابرو
چو چندین چشمه خون می کند او
چه می سنجد بدو چون میکند او
گرم از خون نبودی چشم پر در
اگر این چشمه گردون کم نمودی
دوا بودی که برتو وزن بودی
چو چشمه می کند وزنی ندارد
چه کفه است اینکه وزنی می نیارد
چو از چشمم هزاران چشمه بارم
مرا زین چشمه خون صد شاخ خیزد
چو کشتم را شود خرمن رسیده
هزاران دانه بر چشمم کند راه
از آن خرمن به سوی من رسد کاه
مرا زین کشت کاه و دانه آید
همیشه زین زمین و چشمه بر راه
مرا هم دانه خواهد بود هم کاه
چو دایم بر سر این کشتزارم
تو خوش بنشین که من برگی ندارم
عفی الله مردم چشمم که پیوست
میان خار مژگان بی تو بنشست
سیه کرده سری و خفته در خون
چنین در زیر خار و خون از آنست
چو گل نیست این زمان با خار سازد
چو شادی نیست با تیمار سازد
مژه چون نایژه بر در نموده
گلاب از نایژه بر زر چکیده
گلاب از چشم من سر زد به صد سوز
به بوی چون تو مهمانی دل افروز
که تا بر رویت افشاند گلابی
رهت از دیده چندانی زند آب
کزین راهت نیارد کرد بشتاب
عفی الله مردم چشمم که پیوست
اگر یابد ز خورشید رخت تاب
برون آرد چو نیلوفر سر از آب
توان دیدن پری در شیشه بسیار
ترا در شیشه می جوید پری وار
تو دری یا پری ای حور سرمست
که می جوید ترا در آب پیوست
بسان ماهی بی خورد و بی خواب
ندارد زندگی یک لحظه بی آب
همی گردد ز سر تا پای چشمم
دری می جوید از دریای چشمم
تو پنهان گشته ای چون در دریا
تویی فارغ ز من عالم گرفته
فرو میرم درین دریا به زاری
عفی الله مردم چشمم که صد بار
درین دریا فرو شد سر نگونسار
بسی دارد درین دریا ز دل تاب
از آن چون مردم آبیست بر آب
به خون دررفت وز خون سر برون کرد
ز چشم اشک ریزم با سر آورد
بسفت از نوک مژگان گوهر خویش
چو باران ریخت بر خاک از در خویش
که تا در پیش من آیی به کاری
عفی الله مردم چشمم کزین سوز
ز دریا آشنا جوید شب و روز
چو دریای دلم پر موج خونست
که داند تا درین دریاش چونست
درین دریا عجایب دید بسیار
همه بر تو شمارم گوش می دار
ز دریا با لب آمد لیک جانش
چو در دریا بسی می کرد یا رب
ز دریا دید خشکی لیک در لب
چو گوهر جست بسیاری ز دریا
ز دریا با سر آمد لیک رسوا
چو دری جست از آن دریا گزیده
ز دریا یافت صد در لیک دیده
درین دریا چو شد شیرین دل از تن
ز دریا شد برون لیکن دل از من
چو آن در یافتی بنمود از رشک
ز دریا رفت بر هامون در اشک
درین دریا چو شد لب تشنه غرقاب
ز دریا درگذشت اما ز سر آب
چو در دریا فرو شد همدم تو
ز دریا جان نبرد الا غم تو
عفی الله مردم چشمم که پیوست
همه بر روی من دارد ز خون دست
زمانی روی من بی خون ندارد
که تا پیش تو آرد سرخ رویم
بشست از خون چشمم این نگویم
که چون صد چشمه خون را براندم
چگونه زنده می ماند درین سوز
که خون ریزیست کار او شب و روز
چنین کاری چو از دل می کند او
بسی خاکم به خون گل می کند او
عفی الله مردم چشمم که اکنون
ز حقه مهره می گرداند از خون
چو خون دل بخورد و ترک جان کرد
هزاران کعبتین از خون روان کرد
بمه هره فال می گیرد که تابوک
برون آید به ترک هجرت از سوک
اگر صد مهره گرداند برین فال
همه بر روی من آید علی الحال
دمی زو بی غم و رنجی برآید
چو دل شد شاه عشقت را حرمگاه
عفی الله مردم چشمم عفی الله
که بر بام حرم چون پاسبانی
شده چوبک زن از مژگان برین بام
چو چوبک می زند هندو از آنست
عجب نبود که هندو پاسبانست
سیه پوشیده همچون ابروی تست
سیه باشد بلی چون هندوی تست
سیه رو آمد از مطبخ سوی در
سیه زآن شد که تن درداد بی تو
که تا خونش به روی افتاد بی تو
سیه زآن شد که بی رویت نگه کرد
ازین تشویر روی خود سیه کرد
از آن در جامه ماتم میان بست
که بی رویت برو عالم سیاه است
سیه شد چون نظر بی تو گشاده است
دلم زین غصه داغش برنهاده است
از آب او چو حال من تبه شد
سیه شد چون فرو شد روز بر وی
مگر گویی ز دریاهای پر جوش
خلیفه ست آب را زآن شد سیه پوش
ز دل آتش برون آمد ز چشم آب
چو در آتش نهادم شد سیه تاب
به نور روی تو چون نیست راهیش
ز بس خون کو برآورد و فرو برد
سیه زآن شد که گویی خون درو مرد
سیه شد زانکه چشمش درفشان بود
که در را با شبه گویی قران بود
درین ماتم چنین اندیشمندست
بلایی بی تواش بر سر فگنده ست
که بی تو پای او مانده ست در قیر
سیاه از آتش سوزان هجرانست
چو مسکین سوخته ست آری سیه زانست
سرشک او اگر نیست آب حیوان
چرا شد در سیاهی مانده پنهان
چو شبرو او سیه می پوشید اکنون
مگر شب می رود لیکن ازو خون
چو شبرو پر دلیش از حد برونست
سیه شد از بلای عشق جانسوز
دلم چون شمع می سوزد شب و روز
ز دل چون دود بر بالا رسیده ست
سیاهی را ازان دیده چو بسرشت
بخش ۵۹ - آغاز نامۀ گل بخسرو - عطار نیشابوری | ناهید