بخش ۷۰ - در وفات قیصر و پادشاهی جهانگیر
عطار نیشابوریچنین گفت آنکه پیر راستان بود
که او گوینده این داستان بود
که چون از مرگ گل شش سال بگذشت
مگر بر شاه قیصر حال برگشت
سحرگاه اندر آمد حال او تنگ
فرو کردند از عمرش شباهنگ
ز پیری چون کمان شد پشت او را
جوانی رفت و پیری کشت او را
بخواند آنگه جهانگیر جهان را
بتخت خویش بنشاند آن جوانرا
بدو گفت ای گرامی تر زجانم
جهان خواهد ربودن از جهانم
جهان باد جوانی از سرم برد
بسر باری پسر را از برم برد
کنونم زندگانی رخت بربست
بسوی خاک رفتم باد در دست
دریغا عمرم از هفتاد بگذشت
چو گردی آمد و چون باد بگذشت
که راه من بدین دریای ژرفست
کنونم درجهان کاری نماندست
ز من تا مرگ بسیاری نماندست
ترا کار ای پسر اینست امروز
که چون خورشید باشی عالم افروز
اگر تو عدل ورزی همچو خورشید
جهانی عمر تو خواهند جاوید
اگر تو چون سلیمانی سرافراز
بگفت این و دمش بگسست وجان رفت
بیک دم از جهان جاودان رفت
چو رفت از آب چون آتش فرو مرد
چراغ عمر او خوش خوش فرو مرد
چو قیصر را قیامت بر درآمد
برآمد جان و دل در غم فرو شد
برآمد ناله از ایوان بکیوان
شهی کو تیغ میزد همچو الماس
نهان کردند شخصش زیر کرباس
همه کار جهان اینجا ز نخ دان
چو زیر پنبه شد آن چشمه نوش
برآورد آن ستم کش پنبه از گوش
چو در خاکش نهادند آب بردش
بزرگی رفت و خاکی کرد خردش
بسی جا ساخت جای او زمین بود
بسی در تاخت و انجامش همین بود
بلندان بین که پست خاک گشتند
زمین چندانکه یک یک جای بینی
ز سر تا پای سر تا پای بینی
چوپا و سر بسی بینی بره باز
ندانی سر ز پا آنجایگه باز
اگر هستی تو چون خورشید مه روی
چو خورشیدت کند آخر سیه روی
ز مردم تابمردم ره بسی نیست
اگر مردت کسی اکنون کسی نیست
نخست از آب جو چون دست شویی
بچاه اندازو سر برنه چو گویی
کسی کز خویشتن گوید بسی او
چو مرد آن خویشتن را دان کسی او
که یابد باز یک سوزن ز دریا
رهیست این راه بس بی حد وغایت
نه از اول بود پیشان پدیدش
نه در آخر بود پایان پدیدش
فلک چون بی سر و بن دید این راه
سرش درگشت و پی گم کرد آنگاه
تو هم گردش بسی در پیش داری
چه میگویم که هم درخویش داری
بگو تا واپسین دم را چه داری
تو هم عالم مدار از غم برستی
چرا در عالمی دل بسته داری
کزو غم در غمی پیوسته داری
که تا یک جو بدست آری ز جایی
بود صد بار چون عمرت شد از دست
چرا این حرصت اندر جمع مالست
که گر اینجا وگر آنجا وبالست
که چون شوریده خوابی مینماید
چو روزی چند بودی رخت برگیر
دلت بر تخته نه از تخت برگیر
اگر عشرت کنی صد سال پیوست
شوی چون خاک آخر باد در دست
ز دنیا گرچه نقشی نیست کس را
هوسناکان بسی اند این هوس را
اگرچه بی سر و بن شد بسی زو
برین رفعت چودایم خانه خیزست
چو در هر خانهیی بینی شه انگیز
زمین گر ملک تو آمد همه جای
مشو غره که از گاویست بر پای
تو آن ساعت که از مادر بزادی
بتنگ و بند جان کندن فتادی
چو در جان کندنی ای مانده در دام
منه جان کندنت را زیستن نام
سرافرازی مکن چندین که ناگاه
بزاری سرنگون مانی تو در چاه
چو در دنیا نمیگنجی تو از خویش
اگر در میکشید این پوست از تو
چه ماند گلخنی ای دوست از تو
هر آن نعمت که در روی زمینست
اگرچه همچو جان زردرخورتست
چه جویی در زر و نعمت ریاست
که هر دو هست در عقبی نجاست
اگر زین خواب بیداری دهندت
اگر در خواب دنیا خفته مانی
ز بهر نیم جو زرکان حرامست
ز صد جان باز جویی تا کدامست
نه چون مطلوب مرد خاک بیزست
چرا یک شب خدا را بر نخیزی
چو میمیری همه بیگانه داری
مگر مشتی مگس یا مور با تو
اگر فعلی بد و گر نیک کردی
بجوجو آنچ دزدیدی مه و سال
بدزدند از تو موران در چنان حال
که تو جز خویشتن داری نداری
ز پندار و منیست آن رنج پیوست
اگر خواهی که از الا برآیی
که گر مویی ز هستی بازداری
به آسانیت این اندوه ندهند
گرت یک ذره این اندوه باید
اگر پیش از اجل یک دم بمیری
دران یک دم همه عالم بگیری
نشستن مرگ را کاری نه خردست
که هر کو مرگ را بنشست مردست
که از نزدیک کی ماندی چنین دور
ز حسرت داغ بر پهلو نهی تو
درین غم تا نمیری بر نخیزی
زخود چون دیو از مردم گریزی
چو بردی از بسی شیطان سبق تو
بخود غره شدن زین بیش تا کی
تو پنداری که در کار خدایی
که خون او بخواهد ریخت در راه
اگر آگاه بودی گاوازان کار
چو گنجشگی فرو ماندی ازان بار
تو خودغافل تری زان گاو بسته
که میدانی چنین فارغ نشسته
مرا باری ازین غم دل نماندست
ازین مشکلترم مشکل نماندست
که در پیشست هر یک را هلاکی
بخش ۷۰ - در وفات قیصر و پادشاهی جهانگیر - عطار نیشابوری | ناهید