شمارهٔ ۱۵
عطار نیشابوریدوش از بر من یار گریزان میرفت
ناکرده صبوح صبح خیزان میرفت
صبح از لب او خنده زنان میآمد
شب از چشمم ستاره ریزان میرفت
دوش از بر من یار گریزان میرفت
ناکرده صبوح صبح خیزان میرفت
صبح از لب او خنده زنان میآمد
شب از چشمم ستاره ریزان میرفت