بخش ۱۰ - در فنا و در یافتن بقای کل فرماید - عطار نیشابوری | ناهیدبخش ۱۰ - در فنا و در یافتن بقای کل فرماید
عطار نیشابوریفناگرداند زین ره شیخ جان بین
درون جان و دل عین عیان بین
کنون چون دست شد با دست دلدار
چه خواهد نیز یابم در نمودار
چو ما را دستگیری کرد جانان
از آن دستی در اینجا برد جانان
کنون چون دستگیری کرد آن شاه
بنزدیک خودم دادست او راه
کنون دستم گرفت و پایداری
نمودم دمبدم درعشق یاری
جفای او وفای ماست بنگر
رضای او رضای ماست بنگر
ز دستم چند گویم سرببازم
درین ره چون بدیدم شاهبازم
چو راهم داد نزدیکش شتابم
که بخشیده است اینجا فتح بابم
همه دیدار ما در عین مابین
چو ذاتم داد اینجا در حقیقت
رهم هم داد ما را در شریعت
دم من داد جانان پیش جانان
که پستم نیز پیش اندیش جانان
ز پیش اندیشی خود یاد کردم
از آن در عشق خود پرداد کردم
ز پیش اندیشی خود رهبرم من
ز پیش اندیشی خود آنچه دیدم
کنم بیشک که من آن میتوانم
ز پیش اندیشی خود ذات دیدم
ز قرآن این زمانم واصل ذات
حقیقت دانم اندر جمله ذرات
ولی باید که قرآن باز داند
ز قرآن این زمان منصور پیداست
به بین این خون که نور ذوالجلالست
اناالحق گوی اینجا در وصال است
مبین خون شیخ بیشک ذات او بین
نمود خویشتن در ذات او بین
نه در زندان تو گفتی شیخ با من
زدی این دم تو آن دم در نهانی
چو در اینجایگه من دزد راهم
کنون بنگر که اندر دار شاهم
حقیقت سر این معنی فرو خوان
نه حق گفته است والسارق بقرآن
بخوان اینجایگه میدان تو برهان
که دزدان دست او با پای اینجا
بریدن باید اینجا شیخ دانا
ز دزدی این زمان اندر یقینم
چو من دزدی کجا باشد بآفاق
که دزدی اوفتادستم عجب طاق
کنون نیکم اگرچه کردهام بد
رضای ماست اینجا خواری عشق
از آن داریم ما غمخواری عشق
ترا میگویم ای شیخ این معانی
بود او را یقین در عین آماج
نشان او را بیابد این زمان تیر
بباید دوخت سر تا پایش از تیر
ز بهر این زمان درگفت و گویست
بریدن باید اینجا گه زبانم
زبان باید برید اینجا نه دستان
که باشد این گناه او را یقین دان
زبان دارد گنه اینجا بگفتار
که دعوی میکند او در خدایی
زبان دارد گنه نی دست ای شیخ
که اینجا آمده است او مست ای شیخ
زبان دارد گنه در حکم احمد
که این یک نکته میگوید چنین بد
که تا پیدا نماید دید دیدش
بحکم شرع اگر در خون بگردد
اناالحق گفتن اینجا در نوردد
اگر بیشک خبردار است اینجا
چنان کاینجا دو دست خود بریدم
چه دستانها که دست اینجا نمودم
ور اسرار از آن فارغ گشودم
زبان این لحظه با او یار گردد
ز سر دست تو برخوردار گردد
زبان باید نمود این راز میدان
حقیقت دزد منصور است اینجا
ز دزدی رفت او بردار اینجا
ز دزدی یافت او چون کام اینجا
ز دزدی یافت او اسرار اینجا
ز دزدی گشت او مشهور و پیدا
مرا این لحظه اسرارم عیانست
که جانانم درین دارم عیانست
نموده راز با ما از سر دست
حقیقت راز گفتم تا که پیوست
ابامن یار در زندان چنین گفت
رموزی دوش در عین یقین گفت
که ای منصور گفتی رمز مطلق
خدایم من تو گفتستی اناالحق
منم با تو تو با من راست گویی
در این معنی دگر اینجا چه جویی
ولی از چشم صورت بین نهانم
ابا تو گفتهام در پرده هر راز
بگفتم با تو کاین پرده برانداز
حقیقت پرده اکنون بر دریدی
بجز من نیست اندر پرده اینجا
بدیدی عاقبت گم کرده اینجا
مرا در پرده دیدی ناگهان تو
ترا خود نیست اینجا دوستداری
اگرچه ماهم اندر پوست داری
نمودی مغز ذاتم در تن خویش
حجابت رفته اینجا گاه از پیش
نمودی مر مرا با خاص و با عام
که بد مستی نداری طاقت عام
که با ما میکنی در عشق دعوی
در اینجا گر نه این دعویت باید
نبستانند از تو خاص و هم عام
که بد مستی نداری طاقت جام
کجا یابی تو مر کامی در اینجا
ابا ما در میان جان بقا شو
کنون در هرزهاند گفت و گویی
کنیمت این زمان منصور بردار
فنادستی عجب از نفس و جان دور
کنون پیوندت اینجا گه شکستم
ترا نزدیک خود مردی نهبینم
بخواهی بودن اندر عشق رسوا
نمایم بر تو مر غوغا حقیقت
کنم رسوا ترا فردا بر خویش
نیم آنکه برم اندر بر خویش
ببرم دست و پایت بین خبردار
کنم رسوا زبانت را به بیرون
کنم اندازم اندر خاک و در خون
نمیدانی چه خواهی دید فردا
که خواهم کردنت منصور رسوا
اگر مرد رهی ماهی چنین است
چنین خواهد بدن فردا یقین است
که شهرت جمله خواهد دشمنی کرد
وز آن خواهی تو بودن صاحب درد
کجا از دست تو بپذیرد ای دل
دل و جان را قبول اینجا ندارد
که گویندت وصول اینجا نداری
کنند از عشق صد افغان و غوغا
مگو منصور اگر تو مرد راهی
وگرنه رخ به بینی زین سیاهی
در آتش رفت خواهی ز اروسرمست
ابی پا و زبان منصور بی دست
در آتش رفت خواهی تا بدانی
کنون باید که رازم پایداری
مشو غافل ز من این دم خبردار
که خون از دست خود بینی روانه
چو دست خویشتن بینی پر از خون
مشو آن لحظه اینجا گه دگرگون
هر آنکو در ره ما غرق خون شد
ابا ما در تمامت غرق خون شد
هر آنکو در ره ما یافت بویی
اگر خواهی گذشت از جان نمایم
اگر خواهی گذشت از جان و از تن
اگر خواهی گذشت از سردراینجا
کنم با ذات خود ذات تو یکتا
اگر خواهی گذشت از سر حقیقت
چنین راندم قلم ای مرد سالک
ترا بند زبان اینجایگه نیست
ترا بند زبان اینجا نبوده است
زبان کردی و گفتی زین چسود است
ترا پند زبان چون نیست تحقیق
کجا یابی درین اسرار توفیق
مگر آنک ازوجود آیی تو بیرون
بیابی ذات خود را غرقه در خون
کزین سر بر سر خود میکنی تو
که بود خویشتن کل بشکنی تو
تو با ما ما بتو هر دو یکیایم
ترا گردانم اینجا گه یگانه
نظر کن تا بدانی این بهانه
بهانه نیست منصور این نمود است
زما کانجا دل و جانت شنود است
اناالحق ما زدیم اندر نمودت
میندیش از فراق و عین غوغا
چنان با ما یکی شو بر سردار
که چیزی می نه بینی جز مرا یار
ز ما گوی وز ما میزن اناالحق
که من خود مینمایم راز مطلق
ابا ما یک نفس تو همدمی کن
تو دم با ما زدی ما با تو همدم
همی باش ار بریزیمت یقین دم
که اینجا نیست ما را عشقبازی
تو یکتای منی درجان و در دل
ز وصل ما کنون بر خور حقیقت
گذر کن تو بما بر خور حقیقت
گذر کن زین وجود و ذات ما بین
بقایی نیست صورت را درین جان
بکن ترکش تو یار خود مرنجان
چو مردان بگذر از این دام صورت
که این رفته قلم باشد ضرورت
تویی تو شو که از عین وصالست
مرو بیرون دمی منصور از ما