بخش ۱۲ - در نموداری اعیان و خورشید جان فرماید - عطار نیشابوری | ناهیدبخش ۱۲ - در نموداری اعیان و خورشید جان فرماید
عطار نیشابوریجنیدا آفتاب جان عیان بین
در آن خورشید کل عین عیان بین
عیان بین یار در جانت حقیقت
دگر بشناس او را در طریقت
اگر سیر طریقت کرد خواهی
دگر میل شریعت کرد خواهی
همه سیرت یکی ذات است بنگر
عیان در عین ذرات است بنگر
درین ره جمله از یکی است پیدا
ز یکی بنگر اینجا شور و غوغا
ز یکی بین همه نقش عجایب
نموده در بحار دل غرایب
ز یکی بین همه دیدار کرده
خود اندر جملگی دیدار کرده
یکی جام است در خورشید اینجا
چو بشناسی شوی جاوید اینجا
یکی خورشید و چندین طینت آن است
نظر می کن که اینجا در شبان است
یکی شمع است و چندان نیک بنگر
هزاران نقش گوناگون برانگیخت
دگر از یکدگر پیوند بگسیخت
ز هم بگسیخت چندین نقش موزون
دگر ز آن نقش عین آورد بیرون
ز حکمش یفعل الله است دیدی
دلت زین راز آگاه است دیدی
اگر نقدی تو داری اندرین راه
مر آن نقدت بده در حضرت شاه
جنیدا نقد را از نسیه بشناس
بگو اسرار و از هر دیو مهراس
چو نقدت حاصل است امروز اینجا
ازین نقدت وجود خود خبر کن
چه دانی تا چه نقدی داری ای دوست
نگر تا ضایعش نگذاری ای دوست
جمال جان جان در جان عیان است
ولی از چشم نامحرم نهان است
جمال جان جان اینجاست بنگر
وی اندر جملگی با یار جویند
به هر قطره چو قلزم گشته بیدار
عجب از پای تا فرق ند یک سر
همه جویای او در جمله پیکر
زبان جمله او را بین و بگذر
ز دیدارش در این آینه بنگر
ز جودش تو از این آیینه برخور
در این آیینه می بر خور در اینجا
که خور تابان شوی از خور در اینجا
در این آیینه شیخا یار بینی
در این آیینه پیدا گشت جانان
حقیقت بی صفت خورشید تابان
در آن آیینه این آیینه بنگر
درون دل ببین پیداست یک سر
هر آیینه در این آیینه بار است
ز خود بر خود شده عاشق در اینجا
گهی صادق گهی فاسق دراینجا
ندارد مثل خود معبود ذات است
نموداری ز ذاتش در صفات است
همه شرع است شیخ از دید توحید
نمی گنجد در این اسرار تقلید
نه تقلید است این اعیان ذات است
صفات او فزون از هر صفات است
بصورت لیک در معنی همه نور
دو اینجا یافت شیخ و گشت مشهور
یکی ذات است در جمله نمودار
ولی منصور بین اندر سر دار
همه در غفلت ند و عین تقلید
دگر در وحشت ند و دید نادید
دگر قومی که در توحید مانند
به هر نوعی که بشناسند ما را
غم ما می خورند اینجا حقیقت
به امیدی که می دارند طاعت
بلاکش تا ز جانشان دوست داریم
در ایشان مغز جان در پوست داریم
مر آن خورشید رخشان می بیابد
بلابینان عشق اندر غم و درد
بمانده اندر اینجا روی ها زرد
گرت خود می کشند اندر سردار
به دست جان جان کشتن بسی به
مر اینها جمله نازاده درین راه
چو طفلانند نادان در بر شاه
چه فرق از آدمی تا عین حیوان
کسی باید که خورده آب حیوان
در این ظلمات خضرم راه برده
مرا چون آب حیوانست در جان
چه غم دارم درین زندان غولان
چو دنیا سجن مؤمن گفت احمد
از این زندان بیرون رفت خواهد
میان خاک در خون خفته خواهد
درون خاک منزل گاه یار است
ز من بشنو که این سر درچه کار است
در این جا گه لقای جاودان است
که می داند به جز دانای دادار
درون خاک در خود بنگر ای شیخ
ز دید دوست اینجا برخور ای شیخ
ترا رجعت به آخر در سوی خاک
بود زین شیب تا نه تشت افلاک
درون خاک خلوت گاه عشق است
حقیقت مسکن و مأوای عشق است
تو تا با او رسی بسیار راه است
ولیکن در درون دیدار شاه است
تو تا با او رسی در محو فی الله
بباید کردنت در خود بسی راه
تو این دم در دم نقاش بینی
در آنگاهی که کل اوباش بینی
همه در سیر هستی بت پرست ند
حقیقت بت پرست و خود پرستند
که دل کرده در اینجا رهنمون ت
ز دل پرس آنچه پرسی شیخ هشیار
که در دل حاضر است اینجای دلدار
دمی بیدل مباش و دل همی بین
ز دل مقصود خود حاصل همی بین
ز دل مقصود حاصل گردد اینجا
ز دل مر خویش واصل گردد اینجا
به دل واصل شو و دیدار او بین
همه اسرارها در دل عیان ست
ولی از غافل و منکر نهان ست
گهی اسرار دل بیند در آنجا
که جز از عشق نگزیند در اینجا
بجز عشق اندر اینجا هیچ مگزین
ز سر عشق خود معشوق می بین
نماید باز جان در دید دیدت
ز عشق اینجا تو بر خور شیخ عالم
که عشق آمدت غمخور شیخ عالم
تو می خور غم دمادم از وصالش
امیدی دار و مگریز از وبالش
دمادم عاشقان را دل کند خون
دگرشان می نماید بی چه و چون
همه با یار در اندوه و ماتم
کسی را نیست زهره اندرین سر
که یابد نیز بهره اندر این سر
کسی را نیست تاب اصل اینجا
که بنمایدش ناگاه اصل اینجا
کز آن محنت بیابد عشق حرمت
کسی را نیست تاب وصل بی شک
که تا یابد نمود خویش بی شک
کسی را نیست تاب وصل دلدار
بماندستند دل مجروح و افگار
حقیقت شیخ بازاری چنین است
ز حیرت خون دل ها سوخت اینجا
که باید دیده ها بر دوخت اینجا
دل عاشق در اینجا کرده بریان
که تا آهی زند از درد دلدار
کسی باشد که باشد مرد دلدار
اگر دردی ترا اینجاست بنگر
از آن درمان تو پیداست بنگر
اگر داری تو درد دل در اینجا
به درمانی رسی ای واصل اینجا
چو شیخ از عشق جانان شیخ کامل
اگر می بگذری از عشق اینجا
اگر می بگذری از عشق بی چون
تو مانی دایما در خاک و در خون
حقیقت باش هم سلطان و بنده
بسی وصف است اندر عشق عشاق
کسی باید که باشد در جهان طاق
رموز عشق اینجا دان و بشتاب
بسوی جزو و کل دلدار دریاب
درون خویش را تو پیش بین بین
درون تست تیر و چرخ و انجم
حقیقت چرخ و انجم اندرو گم
حقیقت اصل او در وصل دریاب
ز پیر خویش شو ای پیر آگاه
که پیر تست بی شک صاحب راه
اگر داری تو درد دل در اینجا
ز نور شرع در دنیا تو برخور
ترا با پیرت اینجا آشنایی ست
که پیرت بی شکی عین خدایی ست
به شرع است این بیان از دید منصور
که پیر عشق شد توحید منصور
یقین منصور از پیر است بر دار
ز دید پیر خود اینجا خبردار
چه بازی می کند این پیر عاشق
گهی فاسق گهی در کعبه صادق
ازو شد بر من این اسرار روشن
ازو شد روشن اینجا جان منصور
یکی شد ظاهر و پنهان منصور
همه پیر است اینجا پیر ما بین
دمادم شیخ این تدبیر ما بین
حقیقت مر خدا را هست تقدیر
چگونه این نباشد آنچه خواهد
کند تقدیر و آن هرگز نشاید
قلم راند و نوشت و می نماید
هر آن تقدیر کاو سازد بباشد
اگر خواهد کشد خواهد نوازد
کسی را نیست زهره آنچه او کرد
که گوید چونکه او جمله نکو کرد
یقین ای شیخ دین بهر شریعت
ز من بشنو که این شرع است بی چون
یکی باش و مشو اینجا دگرگون
که تا باشی تو برخوردار اینجا
به نور عشق ذات خود برآمیز
درونت با برون جز ذات منگر
خدا را بین و تو در ذات منگر
درونت با برون منگر به جز دوست
یقین می دان که سر تا پای تو اوست
درونت با برون دیدار ذات است
از آن مر نحن اقرب در صفات است
ز نحن اقربت می گویم این سر
که تا دیدار خود یابی به ظاهر
ز نحن اقرب ار می گویم اسرار
ز نحن اقرب اینجا می نگر شاه
خدا با تست نزدیک ار بدانی
تو اویی او تو در اینجا نهانی
خدا با تست نزدیک ار ببینی
تویی ای شیخ اگر صاحب یقینی
خدا پیوسته با تست و تو با او
حقیقت اوست اندر گفت و در گو
خدا با تست شیخ آگاه می باش
چو من در جزو و کل تو شاه می باش
سرا پایت همه اوست ار بدانی
که گفتارم چه توحید است و خوانی
سرا پایت به جز او نیست اینجا
ابی شک ذات او یکی ست اینجا
سرا پایت به جز جانان ندارد
دل و جان تو دیدن آن ندارد
چرا کاینجا به صورت بازماندی
از آن از دید دیدش بازماندی
اگر هستی چو من اینجا خبردار
حقیقت این بود اینجا خبردار
ز سر تا پای تو چه مغز و چه پوست
یقین در عالم توحید کل اوست
ز چشم دل یقین بنگر عیان او
ز چشم دل یقین بین ذات اینجا
به چشم دل یقین بین آنچه پیدا ست
تو اویی و تو اندر شور و غوغا ست
ز چشم دل نظر کن دید جانان
تو اویی این بود توحید جانان
شود کانجا جمال بی نشان است
از آن عاشق در اینجا مست آنست
کمال سالک اینجا گاه اینست
که خود او بیند این عین الیقین است
کمال سالک اینجا جان فشانی است
پس آنگه دیدن راز نهانی است
نهان شو شیخ تا پیدا نمایی
نهان شو شیخ پیدا گرد در دین
چو من در عشق رسوا گرد در دین
نهان شو شیخ تا وصلت نماییم
من اندر لا همه وصلت نماییم
نهان شو شیخ بیرون آی از دل
که تا جزء تو گردد در عیان کل
نهان شو شیخ بیرون آی از تن
که تا گردد ترا توحید روشن
نهان شو شیخ بیرون آی از جان
که وصل یار خود یابی تو اعیان
نهان شو شیخ تا در بی نشانی
نهان شو شیخ تا گردی به کل ذات
نهان شو شیخ اندر جزو و کل تو
که تا آیی برون از عین دل تو
نهان شو شیخ اندر اصل بنگر
نهان شو شیخ اندر عالم عشق
حقیقت چون شوی از خود فنا تو
یکی بین و یکی دان شیخ مشهور
دم از عشق ازل زن همچو مردان
ز دید خود گذر از دید جانان
اگر مرد رهی ای شیخ دین دار
دمی در عشق آید آنست دیدار
تو آن دم شو به جان و دل خریدار
دمی کز عشق آمد زندگانی ست
در آن دم جملگی راز نهانی ست
از آن دم کن نظر دیدار بودت
سخن کز عشق آید آن یقین است
که بی شک ذات رب العالمین است
دمی کز عشق آمد هست آن ذات
کند مر محو اینجا جمله ذرات
دمی کز عشق آمد مغز جان است
در آن دم جمله اسرار نهان است
دم از این زن که منصور است این دم
در این دم زد در اینجا او دمادم
چه به زین دم که سالک اندرین راه
چه به زین دم که جانان بازیابی
از این دم این دم آنجا بازیابی
چه به زین دم که اینجا در زنی باز
وز آن دم باز بین انجام و آغاز
از این دم به چه باشد تا بیابی
ندیدم شیخ چیزی بهتر از عشق
نباشد هیچ چیزی برتر از عشق
ندیدم به ز عشق اینجا حقیقت
که در عشق است پیدا دید دیدت
ز عشق اینجا شناسا شو چو منصور
ز پنهانی تو پیدا شو چو منصور
حقیقت شیخ واصل شو درین سر
ز نور عشق اینجا بود خودبین
درونت بنگر و معبود خود بین
به نور عشق آنجا یاب جانان
درون خویش پنهان یاب جانان
به نور عشق ظاهر هرچه بینی
همه او بین اگر صاحب یقینی
همه گردان نگر در عین بینش
به نور عشق در خود سیر کن باز
درون خود ببین ما را سرافراز
همه در تو عیان و تو نبینی
تو از عالم جهان بنگر چه بینی
تو معبودی به صورت آمدی پوست
حقیقت کن نظر در کسوت دوست
به عشق این راز اینجاگه کنی فاش
به عشق این سر توانی یافت اینجا
وگرنه باش در نایافت اینجا
به عشق اینجا نظر در خویشتن کن
یکی بین بود جانان بی سر و بن
همه از عشق می گویند اینجا
همه در عشق می پویند اینجا
تو از اویی و او از تو پدیدار
که در وصلی چو با او در وصالی
چه گویم سر عشق اینجا ز تحقیق
مگر بنمایدت اینجا ز توفیق
اگر در عشق واصل گردی ای شیخ
همی اندر دو عالم فردی ای شیخ
نداند سر عشق اینجای خودبین
هر آن کاو شد ز سر عشق آگاه
نبیند هیچ اینجا جز رخ شاه
بمانی تا ابد در جمله یکتا
نماید جزو و کل نزدیک تو یک
تو باشی عشق و معشوق اندرین راه
زیان یابی در اینجا بود عشقش
بجز دیدار عشق اینجا ندانم
ز بود عشق واصل گشتم از یار
دگر از عشق او من گشته ام یار
ز بود عشق اینجا دم ز دستم
چه سود اکنون که بیرون شد ز دستم
بجز دیدار عشق اینجا چه چیز است
که بی شک عشق دیدار عزیز است
حقیقت عشق اسرار است جانان
کسی کاو یافت دیدار است جانان
دمی در عشق شو گر عاشقی تو
بجز جانان مبین گر صادقی تو
دمی در عشق شو تا در فنایت
دمی در عشق شو تا آنچه جویی
تو خود بینی که اندر گفت و گویی
که پیدا گرددت اسرار بسیار
تو می بین او ولیکن خود مبین تو
اگر خواهی یقین عین الیقین تو
ز عشق اینجا ببین عین الیقین است
همه عشق است و اندر تو نهان است
ز عشقت ظاهر صورت عیان است
همه عشق است در صورت پدیدار
همه عشق است عشق اندر تمامت
کند هر لحظه صد شور و قیامت
همه عشق است اگر دانی در اینجا
ز عشق آمد پدیدار آن کسی کاو
به نور عشق گم گرد و خدا شو
کسی کز سر عشق است آمده راه
همه شاهش همی بیند همه شاه
همان بهتر که یابی بهره از عشق
که منصور است کلی زهره از عشق
دلی پر زهره می باید در اینجا
که بگشاید مراورا در دراینجا
شب و روزی در اینجاگاه جویان
به سر در راه عشق افتاده پویان
شب و روزی عجب در ره فتاده
گهی در گور و گه در چه فتاده
شب و روزی تو در این منزل برد
که تا یابد شعاعی جانت از درد
کجا یابی دوا اینجا تو از یار
که بیهوده همی گویی تو بسیار
که در این ره نه یی تو مرد جانان
کجا یابی دوا چون اندرین راه
نه یی از سر او مویی تو آگاه
کجا یابی دوا ای غافل اینجا
که تا بی شک نگردی واصل اینجا
نماید دوست اندر جان لقایت
همه درد تو در اینجا ز قلب است
حقیقت آنکه ت اینجا نقد قلب است
همه درد تو اینجا هست صورت
همه درد تو از جان است اینجا
وگرنه یار اعیان است اینجا
عجایب مانده ای چون حلقه بر در
که بگشاید ترا این حلقه در
تو خود بگشای در اینجا در خویش
حقیقت پرده را بردار از پیش
تو خود بگشای در تا یار بینی
درون شو تا حقیقت یار بینی
تو خود بگشای در تا اتصالت
تو خود بگشای در گر کاردانی
که وصلت حاصل است اندر معانی
تو خود بگشای در ای سالک راه
از آن پس تا نگردی هالک راه
تو خود بگشای در این دم که هستی
چرا پیوسته اینجا گاه مستی
تو خود بگشای در اینجا که در خود
درون شو تا ببینی رهبر خود
تو خود بگشای در تا در عیانت
تو خود بگشا اگر چه در گشاده ست
که بی شک بستگی آخر گشاده ست
چو بگشادی در خود در حقیقت
چو بگشایی حقیقت بینی اینجا
درون جان جانت یار خود بین
حقیقت بی شکی دلدار خود بین
ترا کی عاشقی خوانم درین راه
ترا کی عاشقی خوانم درین سر
که اینجا می نبینی یار ظاهر
ترا کی عاشقی خوانند مردان
که اینجا گه نیابی ذات جانان
ترا کی عاشقی خوانم ز دیدار
که از صورت نگردی ناپدیدار
تویی اینجا حقیقت تا بدانی