بخش ۱۷ - در ذات و صفات و عین الیقین فرماید
عطار نیشابوریکجایی تو که دربود و جودی
تمامت را در اینجا بود بودی
حقیقت من رآنی گفته تو
مرا این جوهر کل سفته تو
تو جانی از همه اینجا مبرا
حقیقت درنهان و جمله پیدا
خدایی در حقیقت تا بدانند
همه اهل شریعت تا بدانند
تو درجان من اینجا کدخدایی
حقیقت مر خدایی مینمایی
توی اینجا اناالحق گوی جانا
نمودستی بمن راز نهان را
توی الله لیکن کس نداند
بجز منصور اینجا کس نداند
توی الله در دیدار منصور
که اورا کرده درخویش مشهور
نخواهم گفت بیش از این چگویم
توی با من کنون دیگر چه جویم
حقیقت مدح گو تا زنده گردی
چو خورشید یقین تابنده گردی
چنینش مدح گو تا ره بری تو
که در دیدار کل پیغمبری تو
چنانش مدح کردی در دو عالم
ترا اینجا کند دلخواه عشاق
چنینش مدح گو چون من درین دار
که گرداند ترا از خود خبردار
چنینش مدح گو تا با او اینجا
ترا در جان درینجا گاه پیدا
اباتست این زمان ای شیخ احمد
اباتست این زمان در کوی عالم
اباتست این زمان گر تو به بینی
اباتست این زمان گر یار خواهی
نظر کن رویش ار دلدار خواهی
بجز رویش مبین در عالم خاک
که تا باشی تو در هر دو جهان پاک
بجز رویش مبین اینجا تو در تن
که گرداند ترا چون ماه روشن
بجز رویش مبین اینجا تو درجان
که دیدارت کند اینجای اعیان
بجز رویش مبین اینجای در دید
بجز رویش مبین اینجا ز ذرات
که گرداند ترا در جملگی ذات
بجز رویش مبین تا در عیانت
تو میباید که او را یار دانی
تو او را بازدان چون یار کل اوست
حقیقت در همه دیدار کل اوست
تو او را باز بین اینجا حقیقت
ترا یکسان کند در وصل اینجا
نماید دید خود در اصل اینجا
ز دیدش برخور اینجا همچو مردان
ز دیدش هر که در اینجا یقین شد
چو منصور اندر اینجا پیش بین شد
که جز او در اناالحق میندانم
از آن من در یقین دیدار دارم
که چون او مونس و غمخوار دارم
مرا با شرع او اینجاست اسرار
مرا با شرع او جان در میانست
ابا دیدش چه جای دید جانست
مرا با شرع او بسیار راز است
که شرع او مرا کل کارساز است
تو یاری من همه با یار گفتم
حقیقت چون تو یاری پس چه جویم
یقین بشناس احمد را ز تقوی
بجز او نیست اینجا تا بدانی
بجز او نیست اندر هر دو عالم
که دمدم میدمد از جان ودل من
وصال او خدا میدان تو ای شیخ
که جز حق نیست اندر جسم و جان شیخ
ز هر سری که میگویی ازو گوی
درون جزء و کل دیدار او جوی
هر آن سالک که اینجا او عیان دید
ازو دید ار ذات جان جان دید
هر آن سالک که خاک درگهش شد
هر آن سالک که بیند جمله احمد
اگر از دیدش اینجا آگهی تو
محمد حق شناس ای سالک اینجا
که تا بینی مر او را هالک اینجا
در این منزل تو دید یارجویی
بجز احمد در کس را مزن باز
ز احمد گرد اینجاگه سرافراز
ورا میبین اگر دیدار خواهی
از آن عالم پر از نور و ضیایست
دو عالم پر ز نور اوست امروز
مرا در جان و دل او هست امروز
درون دل چو خورشید منیر است
مرا در پایداری دستگیر است
ویم اسرار در شرح و بیانست
زنم بیخود درینجاگه اناالحق
دلم در واصلی بهره ازو یافت
ز دیدش هرچه دیداینجا نکو یافت
در او گم گشت و آنجاجان جان شد
از آن در جزء و کلی جای اویست
همه جاییست اینجا حاضر ماه
حقیقت نور او بین سر بسر تو
سراسر نور اودارد جهان بین
درون جان و دل بگشا جهان بین
که نور اوست جان اندر حضورت
بچشم دل ببین دیدارش اینجا
عیان گشته در این اسرار خاکش
بچشم دل ببین و کن نظر باز
که بنموده ترا انجام و آغاز
خبر کردت ندانستی تو او را
از آن افتاده در گفت و گو را
تمامت واصلان در وصل اینجا
از آن پنهانیش پیدا بدیدند
وصال احمد ایشان را خبر کرد
شدند اندر ره شرعش همه فرد
در اینجا از دل و جان مرد اوباش
در آنجا دم زنی اندر خدایی
کجا این سر میسر گردد ای یار
کاناالحق گوی از عین الیقین یار
که آیی از نمود خویش بر در
درین ره پاکبازان پاکبازند
برو جان را درین ره پاک بازند
درین ره پاکبازان گوی بردند
که از بود وجود خود بمردند
درین ره پاکبازان راه دیدند
درین ره پاکبازان محرمانند
که جز جانان ز عالم میندانند
درین ره پاکبازان ذات گشتند
درین ره پاکبازان دید دیدند
که در پاکی سوی منزل رسیدند
درین ره پاکبازی کرد منصور
چنین کاری نه بازی کرد منصور
درین ره پاکبازی کرد و جانداد
ز جانان داد تا درد ار جان داد
درین ره پاکبازی زاد راهست
پس آنگه در میان دیدار شاهست
درین ره پاکبازی کن که رستی
درین ره پاکبازی کن که ذاتی
گمان کم کن که در عین حیاتی
چو کردی پاکبازی در بر شاه
کند ز اسرار کل آن جات آگاه
که ناگه خود به بینی درحرم تو
براه پاکبازارن رو که توفیق
ترا باشد وز آن بینی تو توفیق
اگر تو پاکباز آیی درین راه
چو ما بیشک رسی نزدیک آن شاه
که از کون و مکان من بینیازم
دم پاکان زدم تا کل شدم من
از آنم کل که اندر پاکبازی
مرا در عشق کل شرح و بیانست
به هر لحظه هزاران داستان است
از آن ذاتم حقیقت بینیازیست
چو ساقی ازل با ماست امروز
درین جام دلم پیداست امروز
چو ساقی ازل دادست این جام
ازین مستی همی بینم سرانجام
بخش ۱۷ - در ذات و صفات و عین الیقین فرماید - عطار نیشابوری | ناهید