بخش ۲۸ - در خلوت و عزلت ودیدار الوهیت گوید - عطار نیشابوری | ناهیدبخش ۲۸ - در خلوت و عزلت ودیدار الوهیت گوید
عطار نیشابوریبکنج خلوت دل باش ساکن
که تا باشی ز هر آفات ایمن
بکنج خلوت دل گرد واصل
تو در خلوت بکن مقصود حاصل
بکنج خلوت دل راز میجوی
همان گم کرده خود باز میجوی
بکنج خلوت دل یار میبین
یقین بیزحمت اغیار میبین
بکنج خلوت خود در یکی باش
تو ذات صرف اینجا بیشکی باش
بکنج خلوت دل جوی جانان
که بنماید رخت ناگاه سلطان
چو درخلوت سرای جان درآیی
حقیقت بنگری دید خدایی
به از خلوت مدان اینجا حقیقت
حضوری جوی بی عین طبیعت
به از خلوت مدان گر راز دانی
به از خلوت چه باشد نزد عشاق
که در خلوت شدند ایشان یقین طاق
دلت با جان حقیقت با ادب کن
ازین عین دویی خود طاق دریاب
دمی با یار به اندر خلوت دل
به از بغداد و مصر و چین و موصل
چه میگویی چه میجویی در این دم
گذر کن هان ز جسم و جان و تن باز
بخلوت یک زمان بنشین تو فارغ
که در خلوت شوی ای شیخ بالغ
که درخلوت یقین دیدار جانست
بسی در خلوت اینجا چله دارند
چنین گفته ست با من آن عزیزی
که در خلوت نشستن آن نشاید
که جز جانان نه بیند دید باید
چنان دست از همه عالم بشوید
که جز اسرار با جانان نگوید
اباجانان دمادم گوید او راز
که تا جانان کند اورا سرافراز
ابا جانان چنان باشد یگانه
که با جانان بماند جاودانه
ابا جانان چنان مشتاق باشد
که در جانان حقیقت طاق باشد
ابا جانان بود یکتای این جا
حضور جان و دل دارد چنان گم
که باشد بیگمان مانند قلزم
شود در هر دو عالم صاحب اسرار
از اول تا به آخر یار بیند
بجز زندیق در این سر مخوانش
اگر بسپارد اینجا گه ره شرع
چنین کردند اینجا پاکبازان
یقین باید که جز یکی نه بینی
بشرع احمد اینجا پاکدل باش
ز ذات کل یقین عین الیقین به
چو در خلوت نشینی پیشه سازی
نه اندر بند آن باشی که آن دست
ترا بوسند درخلوت جهان دست
بت ره باشی آن دم نزد جانان
کجا بستانی آنگه مرد جانان
بت خود بشکن از دیدار بیشک
ز جانان باش برخوردار بیشک
از آن مغزت حقیقت پوست آمد
که خود را دوست داری در برخلق
همی ترسی تو از خیر و شر خلق
اگر از عین دنیا این تمامت
که خواهی تا بماندنیک نامت
تو پنداری که بیشک کارسازی
بنام وننگ جانت رفت بر باد
کجا بینی تو ذات خویش آباد
بنام و ننگ در مکری بمانده
بنام و ننگ خواهی بیخبر مرد
ز ننگت چیست چون نامی نداری
یقین دلق تو زنار است اینجا
ابا تو لایق نار است اینجا
بسوزان دلق آنگه خود بسوزان
تو نام نیک را و بد بسوزان
ابا اوباش کو خود رهنمایست
طمع زین ناگهان آخر ببر تو
شنو این نکتهای همچو در تو
طمع زینها ببر اینجا به تحقیق
که به زینت ندیدم هیچ توفیق
همه درمکر و زرق ونام و ناموس
همه مردار و هم مردار خوارند
یقین میدان که چون مردار خوارند
دلم بگرفت شیخ از دید دو نان
از آن میگویمت اینجا ببرهان
که تا اینجا یقین جانان بدیدم
طمع ببریدهام از هر دو عالم
که تا میگویم این سر دمادم
بجز حق این همه باطل شناسم
از اینان کی در این معنی هراسم
بجز حق این همه خار جهانند
که چون سگ هر نفس هر سو جهانند
اوایل این چنین دیدم حقیقت
از اینان ذات بگزیدم حقیقت
چوذات حق در ایشانست موجود
مرا آن ذات بد از جمله مقصود
همه دارند لیکن چون ندارند
حقیقت شیخ حق است ای رفیقت
حقیقت شیخ دور است از شکایت
مرا مقصود ازین گفتار آنست
که شرع اندر میان ذات جانست
که چندی در میانه این چنیناند
گمان در پیش کرده بییقیناند
بسی دیدم ملامت من از اینان
درین ره مر مرا داده است تحقیق
همی بینم دراینجا اهل توفیق
مرا کار است با ایشان حقیقت
ولیکن گفتن ایشان را نشاید
مر این اسرار ای شیخ جهان تو
همی گویم که هستی در میان تو
نمیدانند هر چندی سر از پای
رموز ما در اینجا گاه بگشای
همه کون و مکان گردیدهام من
حقیقت دیدهام هم مغز و هم پوست
اگرچه در حقیقت این همه اوست
ز حق مراصل را با فرع بشناس
همه زین کار هانه رخ نمودند
به هر صورت یقین ما را نمودند
که نیکان راعیانی در عیانست
چنین افتاده از شرع در فرع
که تا تو بازدانی اصل با فرع
کمال شرع از آن تحقیق دارد
حقیقت مصطفی نیکست و او بد
تو و شیخ کبیر اینجا یکی اید
که ره بسبودهاید اندر خدایی
شما را می نهبینم در خدایی
از اول عزلتی خوش داشتم من
مرا بخشیده او اسرار بیچون
ز عزلت جوی شیخ و یار خودبین
تو عزلت جوی و در عین الیقین شو
در اینجا در حقیقت پیش بین شو
تو در خلوت شوی ای شیخ یکتا
شوی درخلوت ای شیخ جهان فرد
شوی ای شیخ عالم همچو من طاق
اگز عزلت گزینی همچو مردان
حقیقت ذات خود را فرد گردان
به از عزلت گزینی از سر درد
نمانی جاودان از جان جان فرد
که چون عزلت کنی این خود بدانی
حقیقت جوی عزلت همچو مردان
حقیقت دردسر میدان تو دنیا
عیان فتح و فتوح خویش بردار
تمامت انبیاء در عزلت خویش
چو میدیدند کین دنیای ناساز
نخواهد بود با کس نیز دمساز
کناره زین جهان کردند ایشان
که سودی نیست زینجای پریشان
به از این نیست این عین سعادت
چو دنیا کنده پیر گوژپشتست
تو ازدنیا چه خواهی برد آنجا
که بیشک تو نخواهی مرد آنجا
جهان و هرچه در روی جهان است
همه از ذات حق عکسی عیان است
بلا و محنت است این دار دنیا
که شد از عشق برخوردار دنیا
جهان بیگانه دان در ره عشق
وفا از وی مجو که بیوفایست
جهان بیگانه مردار خواراست
بنزدعاشقان مردار خوار است
جهان بیگانه پر درد و رنج است
بنزد عاشقان خوان سپنج است
جهان بیگانه دان ای شیخ اینجا
در آن دیوانه دان شیخ اینجا
جهان بگذار شیخ و در نهان شو
چو کردی پشت بر وی جان جانشو
جهان بگذار شیخ و راستی کن
تو در عین عیان خورشید گردی
جهان بگذار همچون عاشقان تو
چه میجویی به آخر زین جهان تو
جهان بگذار ای شیخ جهان بین
جهان چبود خداوند جهان بین
جهان بگذار و در حق پیش بین گرد
که تا مانی تو در عین الیقن فرد
جهان بگذار و در یکی قدم زن
طلب کن علم و بگذر زینجهان هان