بخش ۲۹ - در هدایت یافتن در شریعت فرماید
عطار نیشابوریره مردان طلب کن تا بدانی
حقیقت جاودان یکتا بمانی
ره مردان طلب تا دید یابی
عیان ذات در توحید یابی
ره مردان طلب تا جاودان تو
بمانی تا جهان جان جان تو
ره مردان طلب در نامرادی
اگر تو بی مرادی یامرادی
ره مردان طلب در خلوت دل
عیان یار بین در خلوت دل
ره مردان طلب مانندمنصور
که ماند نام تو نانفخه صور
ره مردان طلب در دید جانان
دمی بنگر تو در توحید جانان
ره مردان طلب تا شاد گردی
ز اندوه و بلا آزاد گردی
ره مردان طلب تا راه ایشان
ره مردان یقین منصور کل یافت
یقین در راه ایشان رنج و دل یافت
ره مردان یقین منصور دیده است
از آن در راه کل در نوردیده است
یقین در راه ایشان راز دیده
ره مردان منم کرده در این سر
دریده بیشکی پرده در این سر
ره مردان منم کرده در آفاق
شده در راه مردان بیشکی طاق
رخ شه دیده در عین العیانم
خود اندر عشق برخوردار دیدم
در آخر شیخ بازم داد توفیق
ره سیر و فنا کن اندرین راه
که تا تو هم رسی در حضرت شاه
که اینجا مینمایم دید شاهت
ره خودبین در اینجا در حقیقت
اگر این ره کنی بیشک بدانی
ازین سر وصل ده ذرات جانان
بجز این ره روی روشن ندانم
ره شرعست اندر شرع شو دوست
ره شرع است اندر شرع شو شیخ
نشین درخلوت و هر سو مرو شیخ
ره شرع است اگر میدانی اسرار
درین ره عمر خود ضایع بمگذار
در آخر یار بیشک بینشان است
ره شرعست این را هست تحقیق
درین ره عاشقان یابند توفیق
ره شرعست طاعت کن درین راه
که در طاعت بیابی مر رخ شاه
رهت شرعست هر طاعت کن اینجا
که از طاعت شوی درجان مصفا
براه شرع هر کو یافت مقصود
حقیقت یافت در دیدار معبود
براه شرع هر کو رفت او دید
ز دید او پس آنگه کل نکو دید
براه شرع هر که رفت جان شد
چو جان در جمله عالم عیان شد
براه شرع هر کو رفت حق یافت
ز ذات جان جان آنکه سبق یافت
شدش او تا ابد در جمله پنهان
براه شرع هر کوشد چو منصور
اناالحق میزند تا نفخه صور
براه شرع هر کو گشت جانباز
در اینجا یافت این راز نهان باز
براه شرع هر کو جانفشان شد
حقیقت در شریعت جان جان شد
براه شرع هر کو دید حق دید
حقیقت گم شد از اسرار توحید
یکی گردد عیان ولیس فی الدار
سخن در شرع جمله گفتهام من
شدم از شرع احمد من سرافراز
حق الحق در یکی صدر از دیدم
چو من ای شیخ بیشک گوی بردی
چو راه شرع احمد دیدی ای دوست
کنون برخورچواندر دیدی ای دوست
که از جانان شود در آخر آگاه
که بیند در درون اوست ظاهر
که حق بیند درین راه شریعت
به بیند او در اینجا گاه اعیان
که میداند که سر کار چونست
همی خواهم درون خود پدیدار
که راهی نیست جز راه شریعت
عیان بیند وی و پنهان نه بیند
از آن در عشق در کار است دایم
بود پیوسته اندر دیده و دید
از آنش عرش دایم در سجود است
دلی باید که یابد نور صادق
بود از نور خود در عشق صادق
دلی باید که این معنی بداند
پس آنگه جان خود در کل فشاند
دلی باید که باشد همچو من گم
که بیند گوهر اندر عین قلزم
دلی چون من نکوهرگز که یابد
چو من دلدار هرگز کس نیابد
دل از دیدار او بردار دارم
چو با دل میکنم دلدار اویست
که با من در یقین در گفت و گوی است
چو با دل میکنم دلدار دیدم
خود اندر عشق برخوردار دیدم
چو بادل میکنم من اندرین راه
حقیقت می نه بینم جز که دلخواه
چه با دل میکنم چون دل فنا شد
چه با دل میکنم این لحظه جانست
حقیقت جان و هم عین عیانست
چه با دل میکنم این لحظه ذاتست
برون از این مکان عین صفاتست
چه با دل میکنم این لحظه دلدار
مراکرده است ذات خود نمودار
که با من این زمان عین عیان است
فکنده پرده از رخ نی نهانست
که با من در نهان جانست واصف
منم از ذات جان پیوسته واحد
که با من این زمان در گفت و گویست
ز بهر ما چنین درجست و جویست
که با من این زمان یار است پیدا
ولی در لیس فی الدار است پیدا
که با من هر زمانی راز گوید
که با من این زمان عین العیانست
دمادم با تو در شرح و بیانست
که با من این زمان اندر حقیقت
که با من این چنین کرده است یاری
که با من اینچنین کرده است جانان
نخواهم کردنم در عشق پنهان
در این ره شیخ بسیار است اسرار
ولی ذاتست اینجا گه پدیدار
در این اعیان منصور است رفته
که گوید شیخ دیگر این چنین راز
مگر آنکو شود عین الیقین باز
دلش خود آنگهی اعیان به بیند
شود یکرنگ همچون ما درین راه
اگر دارد شود پیدا درین راه
شود یکرنگ همچون نور خورشید
شود یک رنگ همچون ما درین راه
اگر دارد شود پیدا درین راه
شود یکرنگ همچون نور خورشید
شود یک رنگ و یکرنگی ببیند
شود از عشق برخوردار اینجا
شود یکرنگ اینجا همچو جانان
بگوید همچو ما او را زمردان
شود یکرنگ اینجا در یقین او
بود در عشق جانان پیش بین او
شود یکرنگ آنگه در اناالحق
درین ره عاشقی باید که در کار
که یکرنگی گزیند همچو پرگار
دل اندر نقش بستی ای یگانه
دل اندر نقش بستی همچو او باش
نخواهد ماند این نقش طبیعت
دل اندر نقش بستی جاودان تو
نخواهی دید بیشک جان جان تو
دل اندر نقشی بستی آنگه ای دوست
که ازنقش خود بی آگهی دوست
دل اندر نقش بستی مرد خواهی
تو مراین نقش آخر بردخواهی
دل اندر نقش بستی با زمانی
دل اندر نقش بستی در حقیقت
نخواهد ماند نقشت جز که نقاش
از این معنی که گفتم باخبر باش
نخواهد گشت گم در عین پرگار
نخواهد ماند نقشت غم مخور تو
یقین اینجا لقا را مینگر تو
تو مر نقاش را بشناسی تحقیق
که نقاشت دهد پیوسته توفیق
تو گر نقاش بشناسی تو اویی
که با نقاش اندر گفت و گویی
تو گر نقاش بشناسی درین راز
کند از روی خود مرپرده را باز
بدان نقاش و ایمن باش از خود
که باشی رسته تو از نیک و از بد
که جز نقاش خود چیزی نه بینی
بدان نقاش و با اوباش دایم
که گرداند ترا در ذات قایم
بدان نقاش و اندر وی فنا گرد
که مانی اندرین عین فنا فرد
بدان نقاش را امروز ای شیخ
که تا گردی بکل پیروز ای شیخ
بدان نقاش و با او آشنا باش
ز دیدارش همیشه در بقا باش
که نقش ذات خود اینجا نمودت
که چون کرده است این نقش طبیعت
بدان نقاش خود ای شیخ بیچون
که چون نقش تو بسته بیچه و چون
بدان نقاش خود ای شیخ زنهار
که نقش تو زخود کرده است اظهار
بدان نقاش خود ای شیخ عالم
که روی خویش بنموده است این دم
بدان نقاش تا بینی تو در خویش
که اعیان کرده در تو جوهر خویش
تو بانقاش و نقاش است با تو
یکی در جملگی فاش است با تو
تو با نقاش خویش اندر جهانی
تو با نقاش خویش و آشنا اوست
تو هستی بیوفا و با وفا اوست
تو نقاشی کنون ای شیخ در دید
یکی بنگر تو در اسرار توحید
چو او در بود جانها با فنا شو
تو با نقاش اینجا نقش بسته
چو نقشت بنگرد اینجا حقیقت
روی ز اینجا و در حسرت بمانی
دریغ آن لحظه مر سودی ندارد
در اینجا کار دارد دیدن یار
که ناگاهت کند او ناپدیدار
در اینجا کار دارد دیدن دوست
ترا در خواب نقشی کرده اظهار
در اینجا گاه اندرپنج و در چار
که چون این پرده برگیرد ز رخسار
ترا آنگه کند از خواب بیدار
توجه ز آن کین صورنا بود گردد
تو سود خویش کن دیدار جانان
در اینجا صاحب اسرار جانان
تو مر نقاش خود در نقش بشناس
ز مرگ اینجایگه ای دوست مهراس
چه نقاش است بینایی چه باکست
که نقاش از حقیقت نور پاکست
چو نقاش است بینایی درین راه
ازو برخور تواندر نقش بنگر
ازو برخور اگر تو راز دانی
دو روزی کاندرین بود جهانی
ازو برخور که ناگه میرود او
بمانی صورتی بی گفت و بی گو
ازو برخور که تا جاوید مانی
اگر امروز از وی برخوری تو
تو بیشک جاودان دیدار بینی
اگر امروز این اسرار ما را
وصالی بخش جانت را درین راه
که تا بیند در اینجا گه رخ شاه
وصالی بخش جانت را درین دید
که تا می بشنود اسرار توحید
وصالی بخش جان مانده در غم
که تا اینجا به بیند یار همدم
وصالی بخش جان از دید جانان
که بینددر یقین توحید جانان
که تا یابد به کل عین الیقین را
وصالی بخش تا جان راز بیند
که تا با دل شوی از یار واصل
وصالی بخش جان را در وفایت
وصالی بخش جان ای دوست اینجا
که تا بیرون شوی از پوست اینجا
وصالی بخش جان ای شیخ از نور
که تا بیند به کل دیدارمنصور
حقیقت وصل جانان آشکار است
ولی زندیق باوصلش چه کار است
که اینجا میزند در یارالحق
که داند تا تو خود اندر کجایی
اگر خواهی نه گر خواهی نمایی
که داند سر ذات پاکت ای جان
که هم جانی و هم عشقی و جانان
که داند سر بیچون تو اینجا
بسرگردانست گردون تو اینجا
که داند جز تواندر ذات هر کس
که داند جز تو غیب و غیب دانی
که داند جز تو تا فردا چه باشد
بجز ذات تو پس جانا چه باشد
تمامت در تو حیرانند اینجا
تو دانا جمله نادانند اینجا
تمامت از تو و پیدا و تو از خویش
حجابی از جمال آورده در پیش
تمامت از تو پیدا و ندانند
که کلی خود تویی چندانکه خوانند
که یارد تازند دم جز تو دردم
که بنموده است اندر نقش آدم
که داند آنچه میدانی حقیقت
چنان در جستجویت عقل مانده
که دست از جان و از دل برفشانده
گلیشان بخش هان از بوستانت
رخی بنمای و جان بنما بشادی
که جانرا در دلم دادی بدادی
که جز این نیست درعین روانم
رخی بنمای تا خود را بسوزم
که از دیدارت اینجا نیکروزم
رخی بنمای و جان بستان زدرویش
که جز این نیست چیزی دیگرش پیش
رخی بنمای تا پنهان شوم من
نمایی ذات تا اعیان شوم من
بریده دست خود از پوست اینجا
بمانده بیخود اینجا کنگ و لالت
منم حیران ز دیدار تو جانا
که چون میگویم اسرار تو اینجا
منم حیران ز دیدت باز مانده
ز دید دوست صاحب راز مانده
منم حیران شده ای دوست درتو
که چون بگشاده ای دوست درتو
منم حیران شده در روی خویت
چه شور است اینکه در عالم فکندی
چو شور است اینکه در بازار عشق است
نگر منصور بین بردار عشق است
چه شور است اینکه در جان جهان است
مگر منصور بین عین العیان است
چه شور است این بگو با من خبرباز
که ناید کس که میگوید خبرباز
چه شور است این مگر صاحب فرانست
که درگفتار کل عین العیانست
چه شور است این بگو تا من بدانم
چه شور است اینکه در دریای عشق است
مگر منصور ناپروای عشق است
چه شور است اینکه ما را دست داده است
که جان را دیداینجا دست دادست
چه شور است اینکه ما را در نهادست
که شوری در نهاد ما نهاده است
زند بحرم عجب شوری در اینجا
بگفت اسرار و اندردار کردش
بکل اسرار گفت و جان جان شد
از آن اینجا نمودار عیان شد
تویی ای ذات بیچون و چگونه
درون بگرفته و اندر برون نه
که اینجا میکنی شور و قیامت
تویی ای ذات بیچون در عیانم
که شور آورده در شرح و بیانم
تویی ای ذات بیچون در یقین تو
یقین میبینم ازعین الیقن تو
توی منصور که بود اندرین راه
اناالحق میزنی اینجا تو ای شاه
تویی منصور ورنه او که باشد
بجز تو در جهان جز او که باشد
تویی منصور در دیدار اینجا
نمودار از تو پرده دار اینجا
تویی منصور در عین العیانی
تویی منصور اندر گفت و گویی
توی منصور و خود منصور جویی
نبودم بی توام من یک دم ای دوست
کنون میبینمت چون مغز و در پوست
ترا از دست اکنون چون گذارم
تو خواهی بود جانان پایدارم
ترا ازدست چون بگذارم ای یار
که خواهی کردن اینجا ناپدیدار
ترا من جان شیرین دانم ای دل
که مقصود منی در هر دو حاصل
ببویت زندهام و از جان خبردار
خریدار تو ماییم و دگر نیست
بجز من از وصالت کس خبر نیست
خریدار تو ماییم اندرین راه
وگرنه نیست کس از راز آگاه
خریدار تو ماییم از دل و جان
که در راهت ببازم دیده و جان
خریدار تو ماییم و تو دانی
که ما را با تو این راز نهانی
که بیشک آگهیم از دید دیدت
خریدار تو ماییم اندر اینجا
تو میدانی که هستی شاه دانا
دلی پر خون و جانی سوگواریم
بجز این چیز دیگر مینداریم
طبیعت شد خجل در راهت ای جان
چه ماند در یقین آگاهت ای جان
که همچون تو به بیند باز یاری
طبیعت شد خجل با خود چه چیزی
حقیقت جان خجل دل بازمانده
عجایب جسم و جان در راز مانده
که اینجا گه کند ذات تو منصور
که اسرارت کند ای دوست روشن
بباید کاملی چون من بگفتار
که گوید راز تو در بحر و در بر
منم راز تو گفته در سوی کوه
فتاده او ز پا از فکر و اندوه
زمین دیده زمین عین الیقینت
از آن آتش همی سوزد عجب خوش
منم راز تو گفته در سوی باد
جهانت کرد یاد آر عشق آباد
منم راز تو گفته در سوی آب
دوان از عشق رویت شد به اشتاب
منم راز تو گفته سوی خورشید
بسی گردان شده در عشق جاوید
منم راز تو گفته در سوی کوه
منم راز تو گفته در سوی ماه
گذاران گشت هر مه سوی خرگاه
وصالت در همه پیداست امروز
چنین شور از وصالت خاست امروز
ز تو گفته یقین از تو شنوده
عجب شوری در او بس خوش فکنده
وصالت سوخت سر تا پای منصور
توی پنهانم و دیگر تو دانی
عجب حالیست جانا اندر اینجا
که بگشادم من تنها در اینجا
درم بگشاده در گفت و در گوی
بگو اکنون دگر درجست و درجوی
چه باشد شور دنیا شور عقبی
ترا بنمایم این در جمله مولی
چه باشد گر تو خود بنمایی اینجا
که اندر ذات خود یکتایی اینجا
دو عالم بیشکی بر هم زنم من
اگر بنمایم اینجا جان روشن
چو من اینجاترا بینم عیان باز
نمایی این زمانم بر سر دار
کنون در من ز خود توحید خوانی
یقین میبینم از هر جانبی جان
شده بی دینم اندر عشق فردت
که اینجا دیدهام دیدار بازت
منم دیوانه از دیدارت ای جان
دمادم گفتهام اسرارت ای جان
دل و جان میبری اینجا نهانی
از آن اینجا بماندم بیخبر ز آن
ندانم تا چه دیگر عشق بازی
ز من تنها ربودی ز آن جمله
دلم بر بوده زانم درین راه
حقیقت هم دل و هم جان توداری
درین پیداییت پنهان توداری
اناالحق گوی ای دلدار با یار
نظر آخر مگردان تا به بینند
کسانی کاندرین صاحب یقینند
نظر آخر مگردان اندر این راز
اناالحق گوی بی نقش صورباز
نظر آخرمگردان این جهان بین
نظر داری تو با ما راز آنیم
که اینجا گاه غوغای جهانیم
نظر داری تو با ما از دل و جان
که میگوییم رازت از دل و جان
نظر داری تو با ما در حقیقت
نظر داری تو با ما آخر کار
که بنمایی جمال خویش اظهار
نظر داری تو با ما از عنایت
نظر داری تو با ما بیش از آنی
نظر داری توبا ما ای خداوند
که تا بیرون کنی مسکین از این بند
نظر داری تو با ماراست اینست
مرا از ذات خود در خواب اینست
نمایی تا بود ذات تو یکسان
همان لذت ز ذات خود پدیدار
چنان کاول نمودی راز بیچون
همان بنمای اینجا بیچه و چون
همان کاول نمودی بازم اینجا
نما تا جسم وجان در بازم اینجا
حقیقت من کیم اعیان تویی دوست
درون جان ودل پنهان تویی دوست
به پنهانی دلم بردی و جانم
کنند اقرار بر منصور اعیان
که سر میبازد از عشق دل و جان
دریغا از نمودت چون کنم من
که خواهد ماند این اسرار روشن
دلم خونست در خاک و طپانست
دلم خونست وجانم غرقه در خون
فتاده راز تو از پرده بیرون
ز سودای تو در خونم چنین راز
بیک ره دست از خود برفشانده
میان خاک و خون او آگه تست
ز ما جان و دل اینجا گه ربودن
چو بنمودی و بربودی چه گویم
تویی اندر درون اکنون چگویم
تویی جانا کنون منصور گم شد
توی درجسم و جان کل نور اینجا
یکی دیدم یکی دیدم یکی دید
از آن کردم در اینجا جان فشانی
از آن من وصف تو میخوانم از ذات
یکی دیدم ترا اینجا دویی نیست
منم محو و در اینجا جز دویی نیست
از آن خواهم شد اینجا گه فدایت
در آخر کل بقایی بخش ما را
ازآن گشتم فنا زیرا که دانم
که در عین فنا بینم ترا من
نماندم عقل و جان و دل بیکبار
همی گویم که اینجا پرده بردار
از این پرده که در کون و مکانست
هزاران شور اینجا و فغان است
از آنم پرده اینجا گه گسسته است
که اندر پرده کردی برده بازی
چنانت عاشقم اینجا در اسرار
که کلی پرده کردم باز ای یار
ز شوق مهر خود نی از سرکین
نه بس بود این که کردستیم بردار
پس آنگه کردیم شور و فغان تو
که تا دیدیم یک دیدار دیدت
ولیکن دوست این یکتا بدانند
جمالت از پس پرده عیان است
از آن شور اناالحق درجهانست
از آن شور اناالحق خاست اینجا
که وصل تو به کل پیداست اینجا
از آن شور اناالحق درنمود است
که رخسار تو دیدارم نمود است
از آن شوراناالحق خاست در دل
از آن شور اناالحق خاست در جان
که پیداگشت این اسرار پنهان
که میگویی ز ذات خود اناالحق
اناالحق خود زدی در ذات منصور
بگفتی تا شدی در عشق مشهور
زبانم لال شد از گفتن دوست
که میبینم یقین مغز تو از پوست
ابا تو این زمان راز است فاشم
ابا تو جان و سر اندر میانست
اناالحق گوی ذاتت عین جانست
از آنت دمبدم من بحر خوانم
که در بحر تو من غواص زانم
مرا از بحر تو دیدار بوده است
که از بحر توام جوهر نموده است
مرا بخشیده یک جوهر ای یار
که آن میبینم اندر جمله دیدار
تو فانی باشی و هر دو تویی دوست
حقیقت دانمت هم مغز و هم پوست
درین تن بود بود خود نمودی
چنان منصور با تو درجهانست
که بیشک با تودر شرح و بیانست
چنان منصور باتو در نمود است
که کلی با تو درگفت و شنود است
بکش منصور جانا هم دراینجا
که بگشادی ورا کلی در اینجا
تو میدانی حقیقت راز منصور
تویی انجام و هم آغاز منصور
اگر صد سال باشم بر سر دار
تویی از وصف ذات خویش آگاه
توی از وصف خود آگاه و کس نه
تویی در وصف خود پیوسته گویا
تویی مر ذات خود پیوسته جویا
نمای آنگاه خود خواهی وصالت
تو بیشک واقفی برجمله اشیا
تو بیشک واقفی بر درد عشاق
تو بیشک واقفی در عین هستی
تو بیشک واقفی بر کل اسرار
تویی ذات خود اینجاگه طلبکار
تو بیشک در درون جان حقیقت
بخود پیدا زجان پنهان حقیقت
تویی گفته اناالحق در جهانت
اناالحق کرده واقف دوستانت
تویی گفته اناالحق خود بخود تو
یقین فارغ شده از نیک و بد تو
تویی گفته اناالحق بر سر دار
تویی گفته اناالحق بر زبانم
تویی گفته اناالحق در جهان تو
تویی هستی همه کون و مکان تو
تویی گفته اناالحق با همه تو
مرا از خویش برخوردار کردی
تو گفتی در میان منصور بردار
جهانی عاشقان اینجا طلبکار
جهانی در جهان گفت و گویند
برافکن پرده از رخسار جانا
برافکن پرده تا رویت به بینند
کسانی کاندرین سر در یقینند
برافکن پرده از دیدار هستی
که تا توبه کنند از بت پرستی
برافکن پرده و خلقی بسوزان
برافکن پرده عزلت درین راه
همه گردان ز فعل خویش آگاه
برافکن پرده از منصور بنیوش
لباس سر خود در جمله درپوش
که بگرفتست این شور و قیامت
برافکن پرده از شمع سرافراز
وجود جمله همچون شمع بگداز
برافکن پرده ای شمع جهانسوز
وجود جمله هم جان و جهانسوز
برافکن پرده ای شمع جهان تو
که تا بینندت ای جمع جهان تو
برافکن پرده چون منصور حلاج
برافکن پرده از روی همایون
که راز از پرده افتادست بیرون
برافکن پرده از عین العیانت
برافکن پرده از دیدار عشاق
که با تست این زمان اسرار عشاق
برافکن پرده ورنه من کنم باز
که خواهم گشت در راه تو جانباز
برافکن پرده ورنه من حقیقت
برافکن پرده و بنمای خورشید
که کشتی عاشقان از بهر امید
که کل افتند اندر خاک کویت
جمال خویش کن اظهار برخویش
مر این پرده کنون بردار از پیش
بکن در عشق برخوردار ما را
رخش مهر است یا بدر منیر است
دل عشاق افتاده است در خون
که تا از پرده کی آیی تو بیرون
نه چندانست وصلت در دل و جان
که بتوان گفت اینجا گاه آسان
که بتوانی که با کس عشقبازی
نه آسانست اینجا عشقت ای یار
ولی خواهم که گردم ناپدیدار
که میبینم من اینجاگه حقیقت
دمی وصلی ز کل بخشم در اینجا
که بیشک ناشده وصلم در اینجا
که کرده همچو این گفتار جانم
دمی وصلی ز کل بخشم تو جان را
که پنهان کردم اندر تو عیان را
که تا کارم یقین بگشاید و بس
وصال کل مرا میباید ای یار
که این پرده براندازم بیکبار
وصال کل مرا میباید ای دوست
که یکباره بسوزانم رگ و پوست
وصال کل مرا میباید ای جان
که گرداند مرا دیدار اعیان
حقیقت چون در این دو جان فشانم
دوعالم منتظر از بهر منصور
نظر کرده بلطف و قهر منصور
که چون باشد بآخر عین حالم
دو عالم منتظر در عین رازم
که تا جان و جهان چون بر تو بازم
دو عالم از توحیران مانده امروز
همه درگریه و من در چنین سوز
یقین شاید که از خود بازدانی
ز وصفت ماندهام حیران در اینجا
فلک در ذات ما گردان در اینجا
ز وصفت ماندهام حیران و سرمست
اناالحق میزند در بود تو دست
ز وصفت ماندهام حیران و افکار
ز وصفت ماندهام حیران و مجروح
ز وصفت ماندهام غمگین در اینجا
که میبینم چنین تمکین در اینجا
ز وصفت ماندهام در ناتوانی
که خواهی کردنم در عشق فانی
ز وصفت ماندهام اندر بلا من
که میخواهم که بینم کل لقا من
ز وصفت ماندهام درخویش امروز
تو پرده کرده در خویش امروز
توی خورشید و من در روشنایی
تویی خورشید کل بنموده رخسار
تویی خورشید در عین الیقینم
بجز روی تو درعالم نه بینم
تویی خورشید ومن عین صفاتت
تویی خورشید و من مانند ذرات
تویی خورشید پنهان گشته در دل
حقیقت تخم بودت کشته در دل
یقین پیدا و هم پنهان عشاق
تویی خورشید و من خاک ره تو
تو خورشیدی و من ذاتم حقیقت
که میبینم در اینجا دید دیدت
تو خورشیدی و من راز نهانت
توخورشیدی چگویم من درین راز
تو میآیی و دیگر میشوی باز
تو خورشیدی که بودت آشکار است
عیان تو تمامت در نظار است
تو خورشیدی که درآیینه هستی
هر آیینه در آیینه تو هستی
در این آیینه منصور است نوری
در این آیت به بین عین حضوری
در این آیینه پیدایی همیشه
در این آیینه دیده عکس رویت
هر آیینه شدم در گفت و گویت
در این آیینه دیدم من جمالت
در این آیینه دیدستم ترا من
در این آیینه چون شمعی فروزان
تو این آیینه اینجا گه بسوزان
در این آیینه گفتستی اناالحق
هر آیینه چو خود دیدی تو مطلق
در این آیینه هر آیینه دانی
در این آیینه بنمودی جمالت
در این آیینه پیدایی و پنهان
نمایی هر زمان راز دگر بیان
ندارد کس در این آیینه راهی
یقین عکس جلالت را به بیند
که بیند ذاتت از آیینه ظاهر
دل پاکیزه میباید درین راز
که تا بیند رخت در آینه باز
که در آیینه بیند دید دیدت
که کل ز آیینه بیند روی دلدار
هر آیینه تو در منصور نوری
هر آیینه تو در منصور رازی
که با خود میکنی این عشقبازی
هر آیینه تو در منصور هستی
هر آیینه تو در منصور جانی
هر آیینه ترا بینم در اینجا
بجز تو هیچ نگزینم در اینجا
هر آیینه بریدی دستم ای دوست
ز بوی خویش کردی مستم ای دوست
هر آینه اناالحق میزنی خویش
حجابت بر گرفته دوست از پیش
در اینجا گه جمالت باز دیدم
هر آیینه جمالت بی نشان است
در آیینه چنین شرح و بیانست
هر آیینه تویی و می ندانند
هر آیینه تویی ای صاحب راز
اناالحق گفته اندر آینه باز
در این آیینه گفتستی اناالحق
از این آیینه گفتستی تو اسرار
چرا کز ذات خود هستی خبردار
از این آیینه دیدستی تو خود باز
همی گویی یقین از نیک و بد باز
از آن در عشق پیوستی سراسر
مرا این سان نه آسانست با تو
تو هر کس را که میخوانی بخوانی
نه برگردد ز تو منصور حلاج
گرش اینجا کنی از تیر آماج
نه برگردد ز تو تا عین آتش
ترا بیند ترا داند همه خوش
نه برگردد ز قهر و کینه تو
که منصور است کل دیرینه تو
نه برگردد ز تو ای شاه اینجا
چو آگاهی منصور از تو باشد
چرا اینجایگه دور از تو باشد
از آن در جمله مشهور است از تو
حقیقت از تو مر شاهی است ما را
ز عجز افتاده بر خاک ره تو
تو شاهی جملگی اینجا گدایند
تو شاهی جمله اینجا در گدایی
ترا خواهند و با تو آشنایی
تو شاهی در حقیقت من گدایم
تو شاهی در حقیقت بنده خود
تو شاهی بنده را بنواز امروز
تو شاهی بنده را بنواز از خود
فنا گردان ورا از نیک و از بد
تو شاهی بنده را بنواز ای شاه
تو برگیرش کنون ازخاک این راه
خبر دارم که در آیینه جانی
از اول تا بآخر من تو دیدم
تو گردان جان ز دیدم ناپدیدم
از اول تا بآخر نیست جز تو
حقیقت جمله ظاهر نیست جز تو
از آن بودی از آن یک بیشکییی
ز چه از دیدنت انجام و آغاز
ز آغازت خبر اینجا که دارد
ز آغازت خبر او یافت اینجا
که شد در بودت اینجاگاه یکتا
ز آغازت خبر او یافت از بود
که شد دید تو کلی گفت معبود
یکی بوده است دارم این نظر من
خبردارم بخورده جامت اینجا
منم جام تو خورده تا بدانی
منم جام تو خورده در حقیقت
منم خورده ز دست تو یقین جام
ز رویت دیدهام آغاز و انجام
اگر مستم یقین جام تو خوردم
غم عشق از سرانجام تو خوردم
اگر مستم تو هشیارم کنی باز
تمامی در درون ناز خود راز
اگرمستم من از دست تو مستم
اگر مستم من از دیدار رویت
از آن افتادهام در گفت و گویت
اگر مستم من از دیدارت اینجا
اگر مستم من از دیدارت ای جان
بمستی گفتهام اسرارت ای جان
به پیش رند و هر اوباش گفتم
بحق رازت در اینجا گفتهام من
در اسرارت اینجا سفتهام من
بمستی گفتم اسرار تو ای دوست
حقیقت بر سر دار تو ای دوست
بمستی گفتم اسرار تو با خاص
ز تو میخواهم اینجاگاه اخلاص
بمستی گفتم اسرار تو با عام
همی خواهم ز انعام تو با عام
وگرنه میکنم مستی در اینجا
حقیقت میکنم هستی در اینجا
منم هم مست و هشیارت حقیقت
وگرنه میکنم مستی در اینجا
حقیقت میکنم مستی در اینجا
چنان مستم ز دیدارت که دانی
فرو ماندم درین غوغا بمیرم
چنان ازدست عقل افتادم از پای
که از عشقم گرفتار اندر اینجای
اگر من مست و هشیارم همیشه
در اینجا گه ترا یارم همیشه
خلاف عقل خواهم خورد از این می
که گردم محو کلی من زلاشیی
خلاف عقل خواهم خورد از این جام
که میبینم بقای خود سرانجام
که حق گوید ز حق تا نفخه صور
برانم عقل و دیگر مست گردم
بت خود را در این مستی شکستم
بده جامی دگر تا گویمت راز
بگویم رازت اینجا جمله سرباز
بده جامی دگر در دست ازصاف
که الحق ما زدیم از قاف تا قاف
بده جامی که در عین الیقینم
بجز تو هیچ در عالم نه بینم
بده جامی که خواهد سوخت جانم
بده جامی که منصور است خسته
بده جامی که منصور است بیچون
ترا وی بیند اینجا بیچه و چون
بده جامی که مستم ای یگانه
که تا کل دردمد در جملگی صور
بده جامی دگر تا جان دهم باز
بده جامی دگر کاندر فناییم
در آن جامت دگر مستی نماییم
درین مستی بده کامم در اینجا
برافکن صورت و نامم در اینجا
درین مستی نه بینم هیچ نبود
جهان بر چشم من جز هیچ نبود
ترا بینم در اینجا یار دلخواه
اگر خواهی تو از من جان و دل خواه
سرم گردان درین میدان چو گویت
دلم خون گشت ای ساقی اسرار
که درجانست از تو های و هویم
که تا بینند این شور وقیامت
هوالله میندانم بیش از این من
هوالله گفتهام کل پیش از اینمن
بیاب اسرار ما کلی روان تو
مر این اسرارها کز من شنیدی
نظرداری تو در شرح و بیانم
چنین توحید باید گفت او را
که تا باشد حقیقت مر نکو را
چنین توحید باید گفت اینجا
که مغز از پوست کردم باز زیبا
چنین توحید باید گفت مشتاق
که تاگردد حقیقت در عیان طاق
زهی توحید ما با یار بیچون
که بنمودستم از دیدار بی چون
زهی توحید ما با جان جانها
زهی معنی دو صد شرح و بیانها
نقاب از صورت و معنی برانداز
برافکن این زمانت روح از رخ
که آرد لحظه لحظه عین پاسخ
چه گویم شرح این اسرار دیگر
که ما را عشق بازی بار دیگر
نمود واصل این هر دو جهانست
مرا از گفت بی نام و نشان است
چنان شادم که در دنیای غدار
ز دامم آخر است اینجا رهایی
که دیدم کل جهان عین خدایی
که جانان دیدهام در زندگانی
مرا از زندگانی حاصل این است
که درجان و دلم عین الیقین است
رسیدم در بر حق الیقین باز
مرا آن باشد اینجا گاه ظاهر
مرا مقصود از این بد سر اسرار
که هیلاجم نمود اینجا دگر باز
کنون چون از رخ او وصل دیدم
مر او رادر میانه اصل دیدم
وصال ما کنون در گفت اویست
که بیشک اوست کاندر گفتگویست
هر آنکو جست اینجا دید رویش
اگر باشد چو من در خاک کویش
حقیقت حق در اینست ای برادر
که آخر در یقین است ای برادر
که حق بنمود اول عشق دیدار
در آخر گشت او هم ناپدیدار
کلاه فقر هر کس را که دادند
کلاه فقر پنداری تو بازیست
کله هر کس بیابد سر ببازیست
سر و جان اندرین ره همچو عطار
کلاه آنگه ترا بخشد عیان یار
کنون وقت سر است کامد کلاهم
که میباید شدن در نزد شاهم
که در این سرکشی راز نهان است
که دنیا نزد ما چون رهگذار است
چه باشد جان و سر تا در کف دوست
کنم کین خود نباشد لایق دوست
زیان اینجایگه شد جمله سودم
چو چرخ از هر صفت گردانشوی تو
فراقت رفت و وصل آمد پدیدار
چو فرعت رفت اصل آمد پدیدار
چو مقصود تو اصل است از میانه
ترا اکنون چو در وصل است امید
چو ذره بودی و گشتی تو خورشید
چنانت عشق بنموده است دیدار
که خواهی گشت کلی ناپدیدار
فنا خواهی بدن یک دم بقابین
ترا اصل از فنا بد تا بدانی
بدیدی آنچه کس نادید اینجا
شنیدی آنچه کس نشنید اینجا
که چیزی نیست خوشتر از قناعت
مرا این زندگی با معنی افتاد
ابا نفسم حقیقت دعوی افتاد
که چیزی می نه بیند جز که جانان
که گویی او همه دیدار دارد
حقیقت در حقیقت راه برده است
ره خود را بنزد شاه برده است
بجز شه هیچکس او را ندید او
اباشه گفت و هم از شه شنید او
چو جایش داد نزد خویشتن شاه
از آن پیوسته آگاهست از شاه
که معین بهتر است از زندگانی
من او دانم در اینجا گه که چونم
چو وقت اینست ای دل در حقیقت
که بسپردی به کل راه شریعت
مرو بیرون ز شرع اینجا زمانی
چوداری وصل شاه اینجا چه جویی
چو او با تست دیگر می چه جویی
که کس را از تو بر دل نیست باری
ندیدی غمخور کس در جهان تو
از آنی در همه عالم نهان تو
حقیقت غم خورت اینجای یار است
ترا با دیگران اکنون چه کار است
کنون در عین خلوت باش هشیار
ز نور عشق خوش میساز و میسوز
دمادم راز جانان گوی اینجا
که بردستی حقیقت گوی اینجا
حقیقت برده میخواهد بیکبار
شوی تو از میان و راز بینی
ابی صورت تو باشی در خدایی
ازین گفتارها می با خودآیی
که از جانان تویی با شادکامی
بر آنکامت چو یارت هست در بر
ازین در گاه تو یک ذره مگذر
بروی دوست هان خرسند میباش
درین صورت ابی پیوند میباش
چنان کاول ز بیرون مرده بودی
رهی کاول بجانان برده بودی
همان ره جوی وز آن ره می مشو دور
که این راهست راه عشق منصور
ترا منصور کرد اینجا هدایت
به بخشیدت به کل عین سعادت
همه منصور داری در جهان تو
گذشته بیشک از کون و مکان تو
چو آخر این چنین خواهد بدن کار
میان اهل دل هان گام بردار
دو روزی کاندرین دار فنایی
همه از یار دان و غیر بگذار
پس آنگه کعبه را بادیر بگذار
وصال کعبه چون داری در اینجا
حقیقت دوستان را خوان تو در پیش
مکن دوری از ایشان و بیندیش
که در مردن بیابی بود بودت
چو مرده زنده باشی در جهان تو
حقیقت یادگیر این رایگان تو
بمیر و زنده شو در هر دو عالم
که باشد باز گشتت سوی آن دم
چو آن ره کامدستی باز گردی
در آن دم نیز صاحب راز گردی
حقیقت این بوداکنون تو بشنو
خوشا آنکس که این دریافت آخر
اگر با عشق میری در بر دوست
برون آری از اینجامغز با پوست
تو مغزی لیک اندر پوست ماندی
برون شو یک زمان از پوست با خود
که تا فارغ شوی از نیک و از بد
که میری زین بلاد و زندگانی
ترا این صورت اینجا هیچ آمد
ندارد مر بقا اینجا چه صورت
از آن دنیاست دایم پر کدورت
ز دنیا این بست گر باز دانی
که از هر نوع اینجا راز دانی
حقیقت جمله دنیا چون پل آمد
از آن پرشور و گفت و غلغل آمد
ز دنیا بهترین علم است دریاب
چو علم آموختی دل کن برخود
در او یابی بآخر راهبر خود
چو برخوانی ز علم و حکمت و راز
که یابی رشته گم کرده را باز
مخوان جز علم چیزی هان تو زنهار
ترا کردم کنون اینجا خبردار
که از پیر حقیقت این شنفتم
خدا از علم ذاتی یافت اینجا
چه به از علم جویی تا بخوانی
چه به از علم خاصه علم تفسیر
که در یکی کنی اسرار تقریر
حقیقت علم قرآن خوان و رهبر
بجز قرآن که بنماید ره اینجا
که قرآنست از جان آگه اینجا
بدان آنگاه میکن راه در جان
چو شد مکشوف بر تو راز او فاش
ز دیده ور به بینی این بدانی
همه مردان ز قرآن راز دیدند
ز قرآن جان جان را باز دیدند
چه به زین جوی ای نادیده اسرار
ز صورت درگذر و از ریش و دستار
طلب کن آنچه گم کردی حقیقت
ز قرآن باز بین آن در شریعت
بخش ۲۹ - در هدایت یافتن در شریعت فرماید - عطار نیشابوری | ناهید