بخش ۳۷ - جواب دادن منصور شبلی را - عطار نیشابوری | ناهیدبخش ۳۷ - جواب دادن منصور شبلی را
عطار نیشابوریجوابش داد آنگه شاه عشاق
که پنهان نیست اینجا راه عشاق
همه پیداست راهم تا سوی ذات
دمادم میرسانم جمله ذرات
از اول سر عشقت باز گویم
پس آنگه از فنایت راز گویم
تو سر عشق میخواهی که دانی
ز من بشنو تو ای پیر این معانی
بسی با سالکان بودی درین راه
بسی ز ایشان تو بشنودی بسی راه
بسی گفتی و دیگر باز گفتی
ابا ایشان تو از هر راز گفتی
بسی گویند سر عشق اینجا
که تا بگشاید این راز معما
حقیقت عشق زیبد بر من ای پیر
گراندر عشق نبود هیچ تدبیر
نه عشق اینجا یکی چیز است بنگر
همه عشق است اینجا سر باسر
از ایشان میدهد در عشق بازی
ز عشق کل ترا بنمایم اسرار
مگر راهی شود اینجا پدیدار
ترا در عشق من اینجا حقیقت
طلب از عشق کردی عشق اینست
که ما را جان جان اینجا یقین است
مرا عشق است اینجا گاه بنگر
که خواهم باختن از عشق خود سر
مرا عشق است با اینجا ز گوهر
مرا عشق است با جان و سر و دل
بجو آن ره مگر گردی تو واصل
منم در عشق خود در دار دنیا
که دیدستم ز خود دیدار مولا
بسوزانم وجود خود در اینجا
یقین کردم سجود خود در اینجا
بتو میگویم اینجا گاه ای یار
فدایم من در اینجا گاه بنگر
همه ما را غلام و شاه بنگر
تو چون مایی و چون من پاکبازی
ندانم من که در کون و مکانم
خدایم من که هستم در نمودار
ز شوق این یقینم بر سر دار
خدایم من که اینجا رهنمایم
هر آنکس را که خواهم ره نمایم
خدایم من که اینجا گه بدیدم
ابا خود گویم و از خود شنیدم
خدایم من درون جان و در دل
کنم هر کس که خواهم نیز واصل
که پیدا کردم آدم را درین دم
نه من میگویم این سر راز مطلق
حقست اینجا که میگوید اناالحق
اناالحق میزنم در بود جمله
نه من میگویم این سر را مطلق
حقست میدان که میگوید یقین حق
کنم با جمله اینجا عشق بازی
که صورت دارم اندر دار معنی
بمعنی کردم اینجا رازها فاش
همه نقشند و من دیدار نقاش
چو بستم هم بدست خود شکستم
منم نقاش و اینجا نقش بندم
به هر نقشی که خواهم نقش بندم
ز دید من همه در شور و افغان
منم دانا یقین اندر دل و جان
هر آن چیزی که خواهم میکنم من
به هر کسوت که اینجا رخ نمودم
همه در عشق خود پاسخ نمودم
بدانستند و با ایشان بگفتم
منم بینا ولی سمع و بصر نه
نمود عشقم از این گلشن آمد
مرا بد عشق اینجا راز خود باز
اگرچه جمله من هستم پدیدار
تمام از من کسی خود نیست بیدار
همی گویم در اینجا گه بگفتار
منم با جمله و جمله ندانند
وگردانند زمن حیران بمانند
منم رخ سوی من آورده اینجا
بمانده در درون پرده اینجا
درون پرده اینجا پرده بازم
ولی آخر کنم این پرده بازم
چو بگشایم ز رخ این پرده را باز
نمایم جملگی گم کرده را باز
نمایم آنچه اینجا گم نمودم
بخون گردانم اینجا جملگی پاک
تمامت آنکه آرم جمله بیرون
رسانم جملگی را در سوی ذات
ولی جان در صفاتم پیش بین است
چوجان در آخر آید سوی حضرت
چو گردد او ز صورت ناپدیدار
چوخواهی گشت سوی حضرتم باز
نظر میکن تو درانجام و آغاز
یقین آن لحظه صاحب راز گردی
چنان باید که باشد اشتیاقت
بما تا نبود اینجا گه فراقت
در آن لحظه که جان درتن نماند
نماند ما و من جز من نماند
نماند ما و من جز من در آفاق
تو باشی در یکی شبلی بکل طاق
یکی ذاتست این دم تا بدانی
ترا پیداست ذات ما بدین حرف
ولی روغن کجا گنجد در این ظرف
در اینجا گه بکام خود رسیدند
یکی اند این زمان در جملگی گم
همه چون قطره ایشانند قلزم
نمایم آنکه وصل ماست مشتاق
بوصل ما مران کو دارد امید
ورا دیدار خود بخشیم جاوید
بوصلم هر که اینجا راه یابد
هر آنکو عاشق ما شد در اینجا
ز ذاتم بود یکتا شد در اینجا
نمود خود چو رفت از این طبیعت
مر این را صد کتب شرح و بیانست
که پیش از مرگ بنمایم ترا باز
ز پیش از رفتن دنیا مرا بین
نمود ما درین صورت لقا بین
بیانی اندر اینجا من نمایم
که میداند که در ما پیش بین است
حقیقت عشق پیش از مرگ دریاب
مرا بین و همه کن ترک و دریاب
بجز من منگر اینجا در وجودت
که تا کون و مکان آرد سجودت
تو بردار این زمان از جای پرده
مرا در پرده بنگر ناپدیدار
زبانها جمله در ما گنگ و لال است
زبان عقل اگرچه گفت او برد
فرو مانده نهاده سر در اینجا
حقیقت عشق ما از ماست آگاه
بسوی ما یقین آورده او راه
مرا عشق است اینجا راز دانم
یقین این صورت اینجا عقل پرداخت
ولیکن عشق بنیادش برانداخت
یقین چون گنج یابی در خرابه
چه خواهی کرد آنجا گه قرابه
تو اینجا کیمیا جوی ار توانی
که نقد هر چه میخواهی تو داری
تو همچون کیمیایی در دل و جان
تو قلب خویشتن بارز کن اینجا
حقیقت این به جز ایندیگری نیست
که قلب از کیمیا کم از زری نیست
حقیقت چون شود نقدت پدیدار
تنم شد نیست تا کل هست او شد
که اینجا گه جمال یار پیداست
نگردد نیست هرگز یار از ما
ولی بنماید این اسرار از ما
که من بودم درون جان منصور
اناالحق خود زده در عشق منصور
نمودار است اینجا صورتم خاک
ولیکن من توام در هستی پاک
ضرورت بود اینجا نقش بیچون
چو ما در عشق خود پیدا نماییم
حقیقت این همه زیبا نماییم
چو نادانند و ما دانای حالیم
حقیقت عشق تا ما دیده باشیم
چو ما این پرده برداریم از رخ
دهیم آن را که میخواهیم پاسخ
نمایم با همه کس پاسخ اینجا
نمایم بازش اینجا من رخ اینجا
نمایم پاسخ اینجا با همه کس
بنور این بیان اینجا رسیدی
یقین عشق است در شرح و بیانم
از اینجاهم یکی بد سوی آغاز
ز عشق خود شدم پیدا در اینجا
ز عشق خود شدم یکتا در اینجا
یقین منصور در ما پیش بین بود
چو اندر خود حقیقت پیش بینم
اناالحق میزنیم و پیش بینم
نه همچون دیگران در بت پرستی
دل ما جان شد و اندر بقایست
بت ما صورتست و گفت و گویست
یکی بود و یکی در جستجوی است
که اینجا گه شود ناگه مبدل
که آیم سوی ایشان من در این کار
چو عشقم بیعدد در پرده آورد
برون در سوی خود گم کرده آورد
نگردم هیچ کم عین العیانست
مرا از آن عیان عین العیان است
اگر خواهم نمودن جمله ذرات
کنم من محو و بنمایم همه ذات
ولیکن چون قلم راندم حقیقت
نوشتم خویش و خود خواندم حقیقت
چو نقد خود نمودم بهر جانم
منم عشق و منم اینجایگه حق
از این معنی منم اینجا به تحقیق
یقین شبلی چو از وی یافت توفیق
زبانش لال شد اینجا بگفتار
چو او را دید اینجا صاحب اسرار
چو او را صاحب شرع و بیان دید
زبانش لال شد خود بیزبان دید
یکی شد در وصال جان و دل گم
درین معنی عجب افتاد آن پیر
نمیگنجد در این اسرار تدبیر
از اول گرچه بود او صاحب راز
گمانش باالیقین آمد باعزاز
چنان منصور در شرح و بیان بود
کزو عشاق در شور و فغان بود
تویی منصور و با تو جمله باز است
تو هم شبلی صفت حیران بمانی
همه ذرات اندر گفت و گویند
ابا جان ودل اندر جستجویند