بخش ۶۴ - پرسیدن عبدالسلام ازخضر از سرّ منصور - عطار نیشابوری | ناهیدبخش ۶۴ - پرسیدن عبدالسلام ازخضر از سرّ منصور
عطار نیشابوریباو گفتم که او این دم کجایست
تو میدانی که این دم در چه جایست
اگر دانی بگویم تا بدانم
که بهر چیست این راز نهانم
ز پیغمبر یقین بهتر نباشد
چو او اینجایگه رهبر نباشد
تو دید انبیا و پیشوایی
حقیقت این زمان عین خدایی
بگو اسرار او تا من بدانم
در این سر نهان روشن بدانم
مرا گفتاندانی باش خاموش
سخن میران تو ازعقل وهم از هوش
کجا بینی وگربینی ندانی
چو بینی قول من بیشک بدانی
تو او را دید خواهی جاودانه
ازو بنگر رموزش در میانه
تو او را بینی اندر شهر بغداد
که خواهد داد من عشاق را داد
تو او را چون ببینی یارگردی
بدان اورا چه میگوید اناالحق
که او دیده است بیشک در مکان شاه
یقین منصور میبین جان جان تو
چه منصور است جان جان و رابین
حقیقت این زمان دید خدابین
خدا منصور را داده است مستی
که همچون دیگران نی بت پرستی
چنان این دم دمی دارد در آفاق
که جز او نیست اندر جزو و کل طاق
که هم بادانش و با دین و داد است
همه علمی بر او راهست اعیان
نمیبیند حقیقت جز که جانان
همه جانان همی بیند جهان او
همه بادست و او اندر میان او
همه با دست اینجا در حقیقت
همه یار است ره بسپرده اینجا
نه همچون دیگران در پرده اینجا
همه یار است و کل دلدار دارد
که اینجاگه بکلی جان جانست
چنان در سر قربت پایدار است
که گویی دایما برروی داراست
حقیقت ذات حق در اوست موجود
میان عاشقان کل اوست موجود
یقین منصور حق درکاینات اوست
نمود واصلان و سر ذات اوست
که باشد همچو او دیگر نباشد
جز او همراز و هم رهبر نباشد
ازل را با ابد کردست پیوند
در آنجاگه گشاده بند از بند
هر آن قدری که آنجا یافت احمد
که بد در عشق محمود و مؤید
از آن منصور احمد بود در راز
که اسرار یقینم گفته سرباز
نگفت او سر ما کس داشت پنهان
که بد بیشک حقیقت جان جانان
نگفت و شد درون جزو و کل طاق
از آن طاق دو ابرویش دو تابود
که اندر من رآنی کل خدا بود
خدا بود و بگفت از عزت یار
از آن کل گشت اندر قربت یار
خدا بود و نگفت اینجا اناالحق
خدا بود و خدا آن سرور دین
از آن اورا حقیقت کل معانی
که زد دم در یقین از من رآنی
حقیقت خضرش اینجا چاکر آمد
که او بر کل عالم سرور آمد
مرا ز آب حیات آن شاه بینا
چودیدم اوست بیشک شاه عالم
چوآگاهی ازو دارد دل و جان
شدم بر درگه او همچو دربان
یقین منصور از وی گشت حاصل
مراوراجان جان در عشق واصل
ازو منصور اینجا در یقین است
کنون خواهد شدن در آخر کار
کنون منصور دریای یقین است
در آن دریا من اورادوش دیدم
ز عشق او را به کل بیهوش دیدم
چنان بیهوش گشت ومست جانان
حقیقت بود و نیست و هست جانان
که گویی در جهان عین فنا بود
چو او رادیدم اینجا ساکن یار
حقیقت بوده اینجا ساکن یار
چودیدم شاه دیدم بر رخ خاک
دمادم گفت از جان پاسخ پاک
نه چندان گفت آن شب سر توحید
که اعیان بودش آنجا گه بتقلید
همه توحید بیچون گفت اینجا
به آخر تهنیت بسیار کرد او
چرا کاندر جهان بد نیک فرد او
ز هر جانب صد آغازی برآورد
اناالحق میزد اندر روی دریا
اناالحق نیز ما با او هم بگفتند
دمی خوش من که خضرم اندراینجا
از آن بگشاد کل بر من در اینجا
درم بگشاد آن دم در نمودار
ز هر سو باز دیدم من رخ یار
مرا بنمود اینجا ای سرافراز
که ای خضر از چه هستی صاحب درد
بسی گشتی تو اندر گرد آفاق
بسی دیدی عجایبها توای طاق
دگر کی پخته گردی و تو خامی
تو اینجا گه حیات خویش هستی
حقیقت جان جان اینجا طلب کن
در این ظلمات اینجاگه خوش آمد
از آن دوری که اندر نزد عشاق
رسیدستی بگو اینجا تو از دل
نظر کن بحر کل در عشق عیان
تو خضراکنون بدان اسرار منصور
که هستی بر یقین دردار منصور
ترا کار است دایم در سر بحر
کجا دانی شدن تو اندرین قصر
درون رو در میان بحر غرقاب
در آن خلوت چو بینی روی او باز
سلام ما رسان او را سرافراز
که تا روشن کنم این راه تاریک
بگو اسرار او با ما در اینجا
درین اسرار ار اگر باشی خبردار
ز تو هستیم میدان پیر هشیار
مگردان صورت اینجا جابجایم
چنان باش اندر اینجا لابالا
اگر از کل زنی دم از اناالحق
عدم کن بود خود تا باز بینی
در اینجا بود آندل بازبینی
چنان خود بازکن کاینجا مراتو
همی گویم چو هستی پیشوا تو
بجز حق را مبین و حق شو آنگه
وصال یار میخواهی چو ما باش
کنون خواهیم آمد سوی بغداد
که خواهیم از عیان ما دادخودداد
یکی دیدیم خواهیم آمدن باز
که بنماییم اینجا عز و اعزاز
تو فتوی ده چو بینی یار مطلق
که تا ازجان زنیم اینجا اناالحق
همه خصمان ما خوشنود گردان
بده فتوی عوام الناس ای یار
که باید کرد مرمنصور بردار
کنون ای خضر ما را بازبین تو
ز باغ عشق برخوردار بین تو
چنان گردد و یکی در دهر فانی
که اودارد ابا او خویش و پیوند
مرا پیوند اکنون کردگاراست
مرا با عشق او بسیارکار است
همی گویم اناالحق در جهان من
دمی گویم اناالحق راز جان من
در امشب از عیان ما تو برخور
شب وصل است و روز اصل بینی
تو در بغداد ما را وصل بینی
در اینجا یار جان افروز آمد
شب وصل است خضرا راه کن تو
خدا با ماست و با تو گفت اسرار
به بینی بعد از آتش برسر دار
چو اسرارش شود در عشق ظاهر
که دارد در عیان صاحبقرانی
تو بردارش نظر کن تا بدانی
کنون خضر از محمد گشت واصل
کزو مقصود کل بینی تو حاصل
ز احمد بردار از من عیان شو
ز احمد راز دان و در نهان شو
چو من از سر او گشتم فنا کل
از آن منصور شد در عشق معبود
بگفت این و بشد در قعر دریا
در اینجا شورش او بود الحق
بجز جانان نخواهد بود اینجا
که او خواهد بدن معبود اینجا
سخن با عاشقان درجان نباشد
اگر جزوی تو میبینی در اینجا
اگر اینجا گشاید در بتحقیق
ترا توفیق اینجا بایدت یافت
دراینجاراز یکتا بایدت یافت
کنون ای شیخ اینجا گه سخن دان
که منصور است دایم بود جانان
چو از عبدالسلام اسرار دیدم
که امروز اندرین روی جهانست
نداند جز من او را شیخ دریاب
در اینجا بیشکی دیدار دارد
تو باقی حاکمی ای شیخ اعظم
چه فرمایی جنیدت را درین دم
هر آن چیزی که فرمایی در اینجا