بخش ۷ - در خطاب کردن با دل و دریافتن اسرار معانی فرماید - عطار نیشابوری | ناهیدبخش ۷ - در خطاب کردن با دل و دریافتن اسرار معانی فرماید
عطار نیشابوریدلا معراج داری هست معراج
چرا تیری نیندازی بآماج
چو بازویی نداری چون کنم من
که شک را از دلت بیرون کنم من
تو بیشک برتر از کون و مکانی
تو بیشک در عیان عین جهانی
جهان بگذار و صورت برفکن تو
بت صورت بمعنی برشکن تو
چو ابراهیم این بت بر زمین زن
نفس از لا احب الآفلین زن
حقیقت بازجویی از دل و جان
که باشد در حقیقت دید جانان
حقیقت باز جو اندر دل خود
بمعنی برگشا این مشکل خود
حقیقت این همه در تو نهان است
ولی صورت در این عین جهانست
ز صورت برگشا این راز تحقیق
که جان جانان بیابد عین توفیق
درون جان و دل عین خدا هست
چو مردان جهان در خود سفر کن
چو مشتاقان یکی در خود نظر کن
چو مشتاقی کنون در دیدن یار
برون شو از حجاب و عین پندار
از آنت این همه راز و حسابست
حجابت چون رود تو نور گردی
ز عین جزو و کل منصور گردی
براندازی ز پیشت عین اعداد
برون آیی تو از پندار چون باد
ز پنهانی شوی در دوست پیدا
زبون گردانی اینجا نفس سرکش
تو باشی در حقیقت صانع پاک
یکی بینی مکین را با مکانت
ببین در خویشتن گل گستری را
براندازی حجاب نجم و افلاک
یکی بینی تو اندر عین جان پاک
براندازی حجاب از بود و نابود
ببینی در زمان تو عین مقصود
براندازی حجاب از عین کونین
براندازی حجاب از روی دلدار
چو بینی در عیانت لیس فی الدار
براندازی حجاب از روی جانان
براندای حجاب و حق تو باشی
جهان جان جان مطلق تو باشی
چو جایی نه عدد باشد نه اعراض
نه اجرام و نه انجام و نه ابعاض
بر آن حکمی که کردی آن تو باشی
نگر تا در گمان اینجا نیفتی
که خوابت برده است و خوش نخفتی
مشو در خواب و بیداری طلب کن
در اینجا عاشق هشایر میباش
حقیقت در عیان دلدار میباش
در اینجا بازجوی و امن ره بین
نمودت جان خود را دید شه بین
در اینجا بازبین و می مشو گم
در اینجا گر حقیقت باز بینی
در اینجا هرچه گفتم گر بدانی
در اینجا مینماید روی دلدار
عیان عشق باشد لیس فی الدار
در اینجا در حقیقت ذات باشد
در اینجا نیست جسم و جان پدیدار
در اینجا نیست بیشک خار دیوار
در اینجا نیست صورت نیز معنی
نمیگنجد در اینجا عین دعوی
در اینجا نیست چشم عقل و ادراک
در اینجا بود بود ار میتوانی
در اینجا باز بینی جوهر ذات
که بر بستست بر هم جمله ذرات
در اینجا باز بینی صورت خویش
ز رجعت مرهمی نه بر دل ریش
در اینجا انبیاء و اولیایند
در اینجا هم فلک هم عرش و هم لوح
در اینجا هم قلم هم عین کرسی
همی گویم ترا تا خود نپرسی
در اینجا آسمانها بازمین هم
در اینجا آفتاب و ماهتابست
در اینجا دوزخ و عین بهشتست
در اینجا باز بین انجام و آغاز
بهر نوعت همی گوید از این راز
در اینجا باز بین گم کرده خود
همه در تست و تو بیرون از آنی
چه گویم قدر خود چون می ندانی
چو قدر خود نمیدانی دمی تو
که بر ریشت نهی یک مرهمی تو
تو قدر خود کجا هرگز بدانی
کز این معنی من بیتی نخوانی
تو قدر خود نمیدانی که چونی
که بیشک هم درون و هم برونی
تو قدر خود نمیدانی از اسرار
که چونی اندرین صورت گرفتار
تو قدر خود نمیدانی چه چیزی
که تو بس جوهر و عین عزیزی
تو قدر خود نمیدانی که یاری
زمانی کن در اینجا پایداری
تو قدر خود نمیدانی که ذاتی
تو قدر خود نمیدانی ز خود باز
که تا پرده براندازی ز رخ باز
تو قدر خود نمیدانی بتحقیق
که تا یابی ز جان جانان بتحقیقت
تو قدر خود نمیدانی که یارت
تو قدر خود نمیدانی که بودست
ترا اینجا چه کس گفت و شنود است
تو قدر خود نمیدانی که دلدار
تو قدر خود نمیدانی که در تست
حقیقت بازدان از خویشتن جست
تو قدر خود نمیدانی که رازی
در اینجا که تو عشق پرده بازی
تو قدر خود نمیدانی چه گویم
تو قدر خود نمیدانی بدان این
که میگویم ترا اسرار کل بین
تو قدر خود نمیدانی که اشیاء