بخش ۸ - در معنی من عرف نفسه فقد عرف ربه فرماید
عطار نیشابوریتو قدر خود نمیدانی که عرشی
ز کرسی آمده در عین فرشی
تو قدر خود نمیدانی که لوحی
ز عین ذات اندر عین روحی
تو قدر خود نمیدانی قلم وار
که بنویسی در این لوح خود اسرار
تو قدر خود نمیدانی بهشتی
که ذات جان در این دل چون سرشتی
تو قدر خود نمیدانی که شمسی
ولی اینجایگه در قید نفسی
تو قدر خود نمیدانی که ماهی
در این چرخ دلت نور الهی
تو قدر خود نمیدانی سپایی
درون جان و دل عین خدایی
توقدر خود نمیدانی که جبریل
ترا هر لحظه آورده تنزیل
تو قدر خود کجا هرگز بدانی
تو قدر خود نمیدانی از آن نور
که اسرافیلی و داری بدم صور
تو قدر خود کجا دانی به تبدیل
که تا زنده شوی در عین تنزیل
تو قدر خود کجا دانی که روحی
که در تو درج شد عین ملایک
که در عین دو عالم رهبری تو
که هستی این دم اندر دید آن دم
نمیدانی کز آن دم این دمی تو
نمیدانی که اینجا آدمی باز
حجاب از این بهشت جان برانداز
تویی موسی و اندر کوه طوری
تویی درکوه جان ودل سماعیل
که هستی در نمود عشق تهلیل
تویی اسحاق اینجا سر بریده
تویی یعقوب و یوسف باز دیدی
تویی یوسف ز چاه افتاده بر ماه
بتخت مملکت بنشسته چون شاه
تویی ایوب و دیده رنج و محنت
تویی جرجیس زنده گشته اینجا
تویی داود و بگشاده گره تو
گسسته باز از هم این زره تو
کنون فارغ ز مکر و رنج دیوی
تویی یحیی و زنده گشته بیشک
تویی عیسی و اندر پای داری
که تفسیر و معانی جمله دانی
حقیقت یافته اسرار دو جهان
تویی حیدر که حی را بر دری تو
تویی و هم تو باشی جاودانه
که دریابد چنین اسرارها باز
کسی کو علم لوت و لات داند
بلاشک این بیان طامات دارند
کجا یارد که بیند دید خفاش
که بیند آفتاب جان ودل فاش
کجا یارد که بیند عین خورشید
کسی کو کور خواهد بود جاوید
اگر بینا دلی در چشم جان رو
دمادم اندر این راز نهان رو
بهر معنی دمادم کن تو تکرار
دمادم سر کل میگوی و میباش
از این گنج پر از گوهر گهر باش
زبان درفشانت چون گهر ریخت
تو داری در حقیقت جوهر یار
ولی این جوهرت بس بی نشانست
زبانت جوهر افشانست بر دوست
که این جوهر هم از گنجینه اوست
عجایب اینهمه تقریرها راند
که هر ساعت از او دری بیاری
که گوهرپاش در گفت و شنیدی
جواهر ذات داری در نهان تو
از آن جوهر شدی اینجا عیان تو
از آن جوهر شدی کاین جمله جوهر
ترا باشد که داری هفت کشور
تو داری هفت کشور شاه معنی
بیانت بهتر از هر بار کردی
ز لفظت جان و دل در کل رسیدند
ز لفظت یافت آسایش دل و جان
که ناگه یافت این اسرار پنهان
ز لفظت این چنین آسایش روح
درون دل فتاد از عین مفتوح
ز گنج عشق جوهر داری امروز
ز بار خویش گشتستی تو پیروز
نه بر این شیوه عطار گفتند
از این شیوه چرا تکرار کردی
از این شیوه که داری حسن معنی
که برگویی به پیش خلق عالم
شده اینجا حجابت عین پندار
ترا معراج اینجا داده است دوست
که باشد مغز جانت جملگی پوست
چو در معراج جان سیار هستی
تویی امروز در خود عین دیدار
جمال دوست دیدی بی نشان تو
نمودی یار با خلق جهان توچ
تویی یار و تویی دیدار محرم
یقین در دید واصل بیگمان ست
جمال دوست آنکس یافت اینجا
که از دیدار خود گم گشت و پیدا
جمال دوست اندر خود نظر کن
نمود جسم و جان زیر و زبر کن
جمال دوست بی نقش و نشانست
جمال بی نشان چون در درونست
کسی داند که در گرداب خونست
که اینجا عکس این گردون ببینی
جمال بی نشان چون رخ نماید
خدایت در دو عالم رهنمایست
که تا آگه شوی از رنج وز دل
تو کل خواهی شدن مشکل بکن حل
چو کل خواهی شدن دریاب آخر
چو کل خواهی شدن در عین این حال
حقیقت باز بین اسرار افلاک
چو کل خواهی شدن اندر زمین تو
نمود خویشتن هم باز بین تو
چو کل خواهی شدن در معدن دل
چو کل خواهی شدن مانند مردان
ز پیدایی تو خواهی گشت پنهان
چو کل خواهی شدن در راه آخر
زمانی باش از این آگاه آخر
چو کل خواهی شدن اندر طریقت
چو کل خواهی شدن در عین ذرات
شوی عین صفات و پس سوی ذات
شریعت را دمی مگذار از دست
که او راهت نماید تا شوی هست
که بیشک میکند او کار سازی
نه شرعت گفت اینجا دل نبندی
نه شرعت گفت از صورت گذر کن
دل وجانت به معنی راهبر کن
نه شرعت گفت گورست و قیامت
مر این نکته ز اسرار تمامت
نه شرعت گفت حشری هست بیشک
نمیدانی تو ای افتاده در یک
نه شرعت گفت از دنیا بشو دور
تو ماندستی چنین درخویش مغرور
نه شرعت گفت اصل کل طلب کن
دریغا چون نداری تو سر و بن
نه شرعت گفت کاینجاگه سوالست
نه شرعت گفت خواهی مرد اینجا
ببین تا خود چه خواهی برد آنجا
نه شرعت گفت دیدارست جانان
ولی کی یابی ای جان سر پنهان
نه شرعت گفت میزان و حساب است
نه شرعت گفت دوزخ هست در راه
دلت زین راز کل کی گردد آگاه
نه شرعت گفت کاینجا باز گردی
نمیدانی که چون ناساز گردی
نه شرعت گفت نیک و بد بتحقیق
تو از معنی بدان ای دوست توفیق
نه شرعت راه بنمودست در خود
تو نیکی چون کنی چون آمدی بد
ز قول شرع مگذر یکدم ای دوست
که تامغزت شود در خاک این پوست
ز قول شرع مگذر یک زمان تو
ز حق بشنو مر این شرح و بیان تو
ز قول شرع مگذر اندر این راه
ز قول شرع مگذر تا شوی یار
در آن وقتی که باشی لیس فی الدار
که چون گفتم ترا راز نهانی
که خواهی رفتن اندر راه معنی
ز قول شرع پیش از مرگ مردم
که تا بیرون شدم از دل کدورت
شدم پیوسته من با عین عقبی
ز قول شرع رفتم من سوی گور
گذشتم من از این غوغای پر شور
مده ای عالم نادان تو پندم
ز قول شرع دوزخ دیدم از خود
کنون فارغ شدم از نیک وز بد
ز قول شرع مردستم من از پیش
نه با خویشم نه در کفرم نه در کیش
ز قول شرع من جز جان نخواهم
که در توحید جانان عذر خواهم
نه همچون دیگران در پردهام من
من اندر عین جانان ناپدیدم
از این حبس بلا من باز رستم
ز جسم و جان شدم در دوست فانی
سپردم راه حق درجان و در دل
ز حق بگشادهام هر راز مشکل
سپردم راه حق چون سالکان من
سپردم راه حق در عین جان بود
بخش ۸ - در معنی من عرف نفسه فقد عرف ربه فرماید - عطار نیشابوری | ناهید