بخش ۳۴ - در صفت پیر دانا و حکایت اسرار کردن کل با او فرماید
عطار نیشابوریمیان کشتی آنجا بود پیری
بمعنی و بصورت بی نظیری
بقدر خویشتن واصل بدش او
همه اسبابها حاصل بدش او
میان جمله مردان بود او مرد
در آن کشتی که بودش صاحب درد
سفر کرده بسی دانسته اسرار
گرفته سالها او انس دلدار
بمعنی برتر از هر دو جهان بود
ز عشق و عقل او صاحب بیان بود
ز درد عشق جانان باخبر بود
ز دید جزو و کل صاحب نظر بود
همی در عین اعیان بود با یار
که کرده بد سفرها نیز بسیار
علوم علم جان حاصل بکرده
وز آنجا گاه خود واصل بکرده
ره جانان سپرده بود آن پیر
در آن شرح پسر میکرد تأخیر
زمانی صبر کرد و گشت خاموش
دلش از شوق چون دریا زنان جوش
خوشش میآمد آن اسرار جانان
ز پیدایی نمودی خویش پنهان
همی دید و گمانش در یقین بود
که در عشق ازل او راه بین بود
که میگفت از حقیقت آن نکو را
همی دانست و میدیدش نمودار
که میگفت او همی در عین اسرار
دل آن پیر معنی موج جان زد
به یک دم او دم شرح و بیان زد
که این معنی که گفته ست و که اشنفت
نکو میگویی ار هستی خبردار
مشو بیهوش وز ما تو خبردار
ترا شد این مسلم راز و گفتار
که داری در حقیقت حق پدیدار
که دم از حق زدی اینجا دمادم
که گفتی این همه شرح و معانی
که دیدستی مر این دریا یکی تو
در این کشتی مرا انباز گشتی
تویی در جان من صاحب معانی
دل و جان در برت بیهوش کردم
گره از کار من این دم گشایی
دمی فارغ شدم از رنج و از ذل
تویی در هر دو دریا دوست یکتا
به معنی بس بزرگی گرچه خردی
یقین دانم که ما را بود بودی
ز تو اشنفتم و هم با تو گفتم
چوداری جزو و کل در دید دلدار
منم از جان ترا اینجا خبردار
در این دریا در آن دریات دیدم
تو دریایی و دریا قطره تست
تو خورشیدی و عالم ذره تست
تو دریایی و جان جوهر نمودی
تو دریایی و هستی عین کشتی
از این خمخانه دیرتو مستند
ترا در وحدت کل جمله گویان
تویی در جمله و جمله تو جویند
که از تو یافتند این عین توفیق
همه ذرات مستند و سر از پای
نمیدانند رفته جمله از جای
کجا اینجا نه هستی و ندیدند
کجایی این زمان اندر دل و جان
در این کشتی نمودی راز پنهان
چو پیدایی چرا پنهان شوی تو
چو با من هستی جانان شوی تو
بسی کردم سفر زان سوی دریا
بسی کردم سفر در چین و ماچین
ز بهر رویت ای خورشید ره بین
مرا این دم از این صورت تو برهان
بسی با سالکان این ره سپردم
که تا مویی ز وصلت راه بردم
بسی با سالکان گردیدم ای جان
نمود عشق اینجا دیدم ای جان
هنوز از خام کاری نیم پختم
ز پای خود به زانو درفتادم
بسی اندر چله سی پاره خواندم
ز خان و مان کنون آواره ماندم
که تادیدم ترا این جایگاه باز
کنون وقتست اگر ما رو نمایی
کنون سی و سه سالست ازنمودار
که یک شب دیدمت در خواب بیدار
که امروزی ترا عین الیقینم
برویت جزو و کل گشته نظاره
در این دریا نمودت باز اول
تو داری و تو دانی و تو گویی
تویی شاه و تو سلطان نکویی
که از تو یافتست او نیکنامی
نمیداند پدر اسرارت ای جان
که پیدایی بصورت لیک پنهان
بمعنی برتر از جانی و صورت
تویی معنی و صورت دیدن تست
تویی منصور تا دانی که دانم
که جز دیدار تو چیزی ندانم
تویی منصور صوری در همه دم
تویی منصور و در عین لقایی
که دیدت دید جانانست اینجا
حقیقت برتر از کون و مکانی
که هم جسمی و بیشک جان جانی
که از دید تو با شکر و سپاسم
تو بردی گوی از میدان توفیق
تو بنمودی رخ اندر عالم جان
تو بنمودی حقیقت روی ما را
تو آوردی همه در کون ما را
تو جانی و جهان هم سایه تست
تو نوری شمس همچون سایه تست
تو روحی و دل و جان رهبر آمد
که بودت جست از خود بر درآمد
کنون چون دیدمت بنمای رخسار
که تا کلی شوی بر من پدیدار
از این دریا که افتادم یقین من
ترا دیدم کنون عین الیقین من
از این دریا تو داری جوهر نور
ترا دانسته است اینجای منصور
از این دریا حقیقت کل تو داری
نمود عالم و هم دل تو داری
از این دریا مرا دل گشت بیهوش
چو کردم عین تحقیق ترا گوش
بدانستم یقین کان خواب دیدم
تو ما را رهنمایی این زمان زود
که دیدارت مرا دیدار بنمود
مرا کن واصل و صورت برانداز
مرا کن واصل اندر عین دریا
مرا واصل کن و جانم تویی بس
در این غرقاب جان فریاد من رس
مرا واصل کن و پرده برافکن
مرا واصل کن اندر دید دیدار
که دارم از تو کلی عین اسرار
مرا واصل کن و جانم رها کن
که میبینم تویی جان و جهانم
مرا از وصل خود یک ذره بنمای
چرا اندازیم از جای بر جای
مرا از وصل جانان شاد گردان
مرا از وصل جانان رخ نمودی
گره این لحظه از کارم گشودی
مرا از وصل خود گردان فنا تو
که تا بینم ز تو عین بقا تو
چو بنمودی جمال اندر جمالت
تو گویی این زمان من پایدارم
ندانم کاین زمان با من چگویی
رهی بگذاشته و استاده اینجا
نمود من در اینجا داده غوغا
عیانی در دل و در جان گرفته
شدم کافر حجاب از پیش بردار
در این میدان تو مانند گویم
چو دریا این دلم پر موج خون شد
عنان عقل از دستم شد ای جان
کنون از دیدن تو مستم ای جان
یقین من خویش دیدم دید دیدت
خدایا بیش از این چیزی ندانم
گر این مردم کنندم پاره پاره
تویی قلب و تویی جان و تویی تن
تویی افلاک و انجم در نمودار
تویی بنموده رخ از چرخ دوار
تویی ماه و تویی خورشید جانها
تویی عرش و تویی فرش و تویی لوح
که جانها رادهی در عین تن روح
تویی عین قلم چون کل نوشتی
تویی کرسی و دایم در خروجی
که در عین همه ذات البروجی
چرا با ما دمی در دم نیاری
تویی آتش تویی در جملگی باد
که از تو شد جهان عشق آباد
تویی آب و تویی دیدار در خاک
تویی هستی در این دریای جوهر
تویی کوه و زکان گوهر نمایی
که جان را اندرو رهبر نمایی
کنون اسرار کل ما را پدیدار
که گفتم از تو بیشک راز توفیق
جوابم ده که گفتار از تو دارم
نهانم کن که انوار از تو دارم
تویی دریا منم در عین مستی
بخش ۳۴ - در صفت پیر دانا و حکایت اسرار کردن کل با او فرماید - عطار نیشابوری | ناهید