بخش ۳۷ - در فنای این جهان و بقای آن جهان فرماید
عطار نیشابوریز اول جمله اشیاهست پیدا
که هر یک درچه خواهد بود پیدا
ز اول جان و صورت باشد و بس
نداند هیچکس جز حق مراین بس
ز اول صورت اندر تخت این خاک
که نگذارد ورا دوران افلاک
ز اول جمله چون رفتی سرآمد
بجز تو این همه نقشی برآمد
ز اول کشتی اندر عین دریا
بود وقتی که موج آید هویدا
زوالی هست مر هر روز خورشید
که در مغرب شود پیوسته نومید
زوالی هست مه را در سر ماه
که بگذارد ز عشق دوست در راه
زوالی هست جمله کوکبان هم
که ازخورشید میگردند آن هم
