بخش ۴۵ - در یاد کردن آدم و ذرّیّۀ وی و بلا و مشقّت کشیدن از شیطان و شرف انسان فرماید - عطار نیشابوری | ناهیدبخش ۴۵ - در یاد کردن آدم و ذرّیّۀ وی و بلا و مشقّت کشیدن از شیطان و شرف انسان فرماید
عطار نیشابوریتویی آدم از ذات حق نموده
بسی گفته اناالحق هم شنوده
درون جنت جان بودی ای دل
کرا بر گویمش اینزار مشکل
که تا چون بود احوالت در آنجا
دگر چون آمدی بیخویش اینجا
ز ابلیست بسی زحمت کشیدی
اگرچه جنت و رضوان بدیدی
چو مردان راز با جان باز دیدند
بکلی خود طمع ازنان بریدند
طمع از خوردن اینجا بر که جانی
چرا چندین تو اندر بند نانی
طمع بر تا شوی پاکیزه جوهر
ز حسن لذت و شهوت تو بگذر
ز لذات بهیمی کن حذر تو
مخور جز اندکی هم مختصر تو
ز خورد و خواب چندین گر تو مردی
چرا در صورت خردی تو ای دوست
ببر در مغز تا کی بردری پوست
تو خورد و خواب میدانی دگرنه
بخواهی مرد اگر خواهی اگر نه
ترا درگوش باید کرد این قول
که تا فارغ شوی از گند آن بول
که دنیا سر بسر بولست دریاب
در این بولی تو اندر گلخن تن
تو در این تنگنا بگرفته مسکن
مقام نور جوی و نور شو پاک
که در ظلمت کجا یابی تو افلاک
در آن شب بین تو مر سر الهی
نه مه باشد نه خورشید منور
سزد گر خود تو آنشب بازبینی
نباشد هیچ پیدا جز که ظلمت
تو باشی نور بسته پرده آنجا
که ظلمت نیز هم پیوسته اینجا
تو آن دم دان که احوالت چه بودست
نمودت از همه حاصل ببود است
دگر چون رفت ظلمت نور بینی
در آن دم خود بخود گر مرد رازی
شبی کز لطف او عالم چو شب بود
سر مویی نه طالب نی طلب بود
ترا این سر بباید دیده اینجا
در اینجا گر بری ره کاردانی
چو دانستی عجب حیران بمانی
تمامت انبیا اینجا بماندند
کتب بر هم نهادند و بخواندند
که دانستند کین اسرار چونست
که این سر از خیال دل برونست
در اینجاگاه خاموشی گزیدند
که جز خاموشی اینجاگه ندیدند
همه محو است در تو گر بیابی
تویی اصل این ندانسته چه بودت
تو ره گم کرده آخر چه بودت
چو ره گم کرده خود بازیابی
سزد گر خود در این معنی شتابی
در این دنیا سر اینجا در میاور
بمعنی برتر از هر دو جهانی
همه فانیست اینجا گر بدانی
نهادت قایمست اینجا تو دانی
تو آن ذاتی که کردندت سجده
تو قدر خود نمیدانی که جانی
تو این معنی حقیقت دان ضرورت
در اینجا دایم آزاری خود دان
برو نیکی کن از بدها بپرهیز
ز دام نفس اگر مردی تو بگریز
ز جان بگذر در اینجاگاه از خود
که دیدی اندر اینجانیک یا بد
که در اینجا تو سر کاردانی
زهی آنکس که اینجا طوق لعنت
ز اصل او که واصل بود اینجا
نمودش جمله حاصل بود اینجا
در آن قربت زوصل یار جان داشت