بخش ۵۳ - در صفت ره یافتن و می عشق خوردن و جانان دیدن به تحقیق گوید - عطار نیشابوری | ناهیدبخش ۵۳ - در صفت ره یافتن و می عشق خوردن و جانان دیدن به تحقیق گوید
عطار نیشابوریدریغا ره نمیدانی چه گویی
که سرگردان شده مانند گویی
در این میدان چو گویی در تک و تاز
شدی اکنون و مر چوگان بینداز
در این میدان چو گویی مینبردی
کجا صافی خوری مانند دردی
خرابات فنا کن اختیارت
تو با میدان و گوی اکنون چه کارت
خرابات فنا از بهر مردانست
که این چرخ فلک زانروی گردانست
خراباتی شو و اندر خرابات
بوقت صبحدم میکن مناجات
خراباتی شو و رطل گران کش
دمادم جام وحدت رایگان کش
خراباتی شو این جام کن نوش
اگر مردی در اینجا باش خاموش
خراباتی شو و اندر پیش دلدار
ز نام و ننگ خود بگذر به یکبار
شود زان می ترا فانی وجودت
خدا دریاب و از خود شو تو فانی
میی کان عاشقان خوردند اینجا
وزان میگوی کل بردند اینجا
میی کان عاشقان صادق بنوشند
همه باید کز آن سر کم خروشند
میی کان عاشقان خوردند و رفتند
در آن می وصل اینجا باز دیدند
از آن در جود حق با نیست هستند
در آن می هر که او پایی بدارد
یقین دانم که او تحقیق دارد
در آن می راز بیند همچو مردان
حقیقت نزد اولاشیء شود جان
در آن می جان کجا گنجد زمانی
که آن دم نیست اینجا کل مکانی
در آن می در یکی بینی تو خود را
نگنجد هیچگونه نیک و بد را
در آن می گر یکی بینی حقیقت
در آن می در خدا بینی حقیقت
در آن می جمله مردان فاش گشتند
ز نقش اندر جهان نقاش گشتند
در آن می واصلی شان منکشف شد
در آن می شان حقیقت گشت واصل
شدند اندر خرابی جمله حاصل
در آن می شان عیان عشق بایار
حجاب از پیششان برخواست یکبار
در آن می شان تمامت گشت روشن
در آن می شان فنا آمد پدیدار
نگه کردند و دیدیند جمله عطار
در آن می گر نبودی هستی من
در آن می یافتم هستی دو جهان
در این عین جهان بیدل بمانده
که یارم در درون ماندست بیرون
بدو پیدا شدم وز اوست پنهان
از او دارم نمود و اوست جانان
بدو پیدا شدم از بود و نابود
مرا اندر میان مقصود او بود
بدو پیدا شدم او واصلم کرد
عیان خویش اینجا حاصلم کرد
بدو پیدا شدم دیدار او بین
بدو دیدم هم او را بی حجابی
هم او بد نور قدس و خلعت او
دمادم گفت در جانم که عطار
یقین در پیش دارد جز مراتو
مرا بین در دل و جان تا توانی
منت دادم چنین تشریف در پوش
زمانی هم مشو ز اینجای خاموش
بصد دستان همی زن مر نوا تو
چو داری این زمان عشق لقا تو
درون پردهام می سوز و می ساز
بهر دستان که میخواهی تو دستان
بجز می از یداللهات تو مستان
که مست شوق مایی از ازل تو
وجودت را بجان کردم بدل تو
نظیرت نیست لیکن در مقامات
منم گویا در این عین زبانت
منم اینجا همه شرح و بیانت
که تا اینجاتو قدر من بدانی
اگر ما را بکل آنجای خواهی
سزد گر هیچ جز از ما نخواهی
دمادم سوی من بیجان تو بشتاب
سراسر هر چه بینی ما همی بین
بجز من هیچ در دیدار مگزین
چو تو جویای ما بودی در اول
که ما را هست عین کل خدایی
بکل قربان ما شو اندر این راه
که هستی این زمان از سرم آگاه
نثار روی ما کن جان و دل تو
گذر کن از نقوش آب و گل تو
ببر سر تا مرا بینی عیان تو
که این سر درنمیگنجد بدان تو
ز خود چون بگذری مارا بدانی
در آخر چون بدانی کل توانی
که آوردم ز خود کلی بدیدار
ز خود پیدا نمودم خویش پنهان
شده اینجا به جز دیدن به نتوان
در آندم کین دم صورت نماند
نماند اسم و جسم و عقل و ادراک
بجز من هر چه در دیدار آری
یقین میدان که خود سری نداری
نماند هیچ جز من مر ترا هیچ
نبینی این طلسم پیچ در پیچ
مرادم کشتن تست اندر اینجا
که تا اینجا ببینی دیدن ما
که ما را بنگری اندر حقیقت
که تا یابی مرا در جمله اظهار
مرا در جزو و کل عین بقا شو
تو خود جز من دمی در هیچ منگر
چو تو جز من یقین غیری ندیدی
ز من گفتی و هم از من شنیدی
ز من گفتی همه اسرار ما را
تو با من گردی و من با تو بودم
یکی بد با توام گفت و شنودم
بمن دیدی سراسر دید این ره
منت ره بودم و من نیز منزل
در این عین جهان منگر به جز ما
یقین اینجا به جز من هیچکس نیست
بجز من هیچکس فریادرس نیست
منت جان دادم و منجان ستانم
منت بنمایم اینجا و من آنم
که در خون خاک جسمت در کنم من
چو پیش از خویش اینجاگه بمردی
از آن گوی سعادت را تو بردی
هر آن کو پیش از مرگم نمیرد
منت میبینم و در راه من تو
منت بینم ز من خود درگذشتی
که مرکب سوی ما بسیار رانند
نمود سفل و علوی در نوشتند
کسی باید که او از جان نترسد
بجز ما ننگرد در هر دو عالم
دو عالم نزد او مویی نسنجد
بجز ما هیچ اینجا ننگرد او
چو ره بسپارد اندر سوی درگاه
یکی بیند مرا در جمله آنگاه
مرا دیدن در این صورت به نتوان
که جان بسپارد و ما را به بیند
ابا ما او در این خلوت نشیند
بسی در بحر ما کشتی براندی
در این دریای ما دیدی تو جوهر
ترا دیدم در اینجا هفت اختر
تمامت در تو اینجا درج کردیم
درون دل تو ما را عین دردیم
تو داری در رهم از درد شو فرد
که مردی می نیابی جز که در درد
بصورت همچنان در راه میباش
که من دیدم ترا از جمله مردان
دل و جانت بدیدم شاد و گردان
که جز با من نباشی و چه چیزی
چو جز من در نمیگنجد بر تو
منم در هر دو عالم رهبر تو
چو جز من در نمیگنجد بجانت
مراو را اینچنین واصل کنم هان
نمایم ذات خود او را تمامت
ندارد اینکه مومن دان تو باور
کند این را قبول از جان و دل او
مرا ز آن دم که آدم دردمنداست
از آن دم این تمیز اندر پسنداست
از آن دم این دم تو هست پیدا
از آن دم یافتی این دم هویدا
اگر آن دم در این آدم نبودی
وجود تو در این عالم نبودی
از آن دم یافتی این جوهر یار
از آن اینجا همی بینی تو اغیار
از آن دم یافتی انوار عالم
از آن دم هر دمی اندر دم تست
از آن دم دم زن و زیندم میندیش
رها کن جمله از عالم میندیش
از آن دم تو دمادم هر سخن گوی
که بردی درحقیقت در سخن گوی
از آن دم دمدمه افکن در آفاق
دمادم که ازآندم جمله عشاق
از آن دم در عیان اسرار کل بین
از آن دم این دم تو در جهان است
که بگرفته زمین اندر زمانست
از آن دم آدم اینجا خویشتن یافت
عیان بود و ز دید جان و تن یافت
از آن دم این دم تو میزند دم
عیان بین تو مر این کل دمادم
ز دمهایی که اینجاگه زدی تو
ز دمهایی که از دلدار دیدی
دم آدم از آن دم یافت بودش
چو آدم در بهشت این مرتبت یافت
از آن دم سوی جانان زود بشتافت
چو آدم در بهشت جان زد آندم
نظر میکرد و خود میدید آدم
عجب درمانده بد در کاینات او
که چون آمد نهان در سوی ذات او
نهان با خود دمادم زار میگفت
غم دل با خدا او باز میگفت
چو حق درخویشتن میدید تحقیق
بخود میگفت و خود میکرد تصدیق
تویی در هژده عالم رهبر من
درونم هم تویی بگرفته بیرون
ترا دانم در اینجا سر بیچون
حجاب از پیش رو بردار و بنمای
که هستی در درون جان تو یکتای
چنین تنها مرا اینجا بمگذار
که دانایی مرا کرده پدیدار