بخش ۷۵ - دروحدت صرف و یکتائی ذات و صفات فرماید
عطار نیشابوریمنم الله ودرعین کمالم
منم الله ودر دید وصالم
منم الله و در یکتا صفاتم
منم الله و کلی نور ذاتم
منم الله و اندر هر زبانها
کنم در وصف خودشرح و بیانها
منم الله و اندر دیده بینا
شدم در دیده خود عین الله
منم الله خود در خود بدیدم
بخود گفتم کلام خود شنیدم
منم الله ودیدار خلایق
شدم بر خویشتن از خویش عاشق
منم الله جویای عیانند
چرا در بود من خود میندانند
منم الله و یکتا در نمودار
تمامت اندر اینجا سر اسرار
تو کردی فاش ما را از حقیقت
ز دید ما چنین اسرار ما را
بیان کردی بما گفتار ما را
عجب در دید ما کافر شدی تو
نمیبینی به جز من کل تو آنی
ز گفتاری که داری زان ما تو
بدانند که تو داری سر اسرار
که میآری پدید اینجا بگفتار
ز گفتاری که از ما یافتی تو
در آندم یابی اینجا یافت ما را
گذرکردی ز جنات و هم ازحور
دمادم راز ما گویی ز اعیان
تو کردی فاش ما را کل از اینسان
دمادم وحدت اینجا فاش گویی
تو در میدان وحدت همچو گویی
نه پنهان و کس اینجاگه ندیدست
همه در پیش من گویای عشقند
در اینجا گه نهان جویای عشقند
که من کردم ز اول پیش بینی
که باشد تا شود فانی چو من باز
که تا بیند عیان اینجای شهباز
رخ شاه اندر این آیینه پیداست
بر عشاق این مرموز ما راست
بسی جانها برفت و کس ندیدند
که اینجا گه بکلی ناپدیدند
نمیباید در اینجا عقل شیدا
همه در روی او دارند نظاره
رخ شاهست اینجا بر دل و جان
نموده شاه رخ در جمله ذرات
تمامت گمشده در نور آن ذات
همه جویای او اودر میان است
ز دید جمله پیدا نیست تحقیق
ولی هر کس که یابد او ز توفیق
ورا ناگاه اینجا گه بدانند
نه چندانست او را صنع اینجا
که بیند هر کسی اینجا هویدا
نه چندانست گفتن در زبانها
که بتوان یافت کلی در بیانها
ز یک تن ظاهرست این عین اسرار
از این گونه کسی هرگز نه گفته ست
در اسرار از اینسان کس نسفتست
که همچون من شود او ناپدیدار
نه من میگویم و نه من نوشتم
که فارغ گشته ازنار و بهشتم
نه من میگویم این اسرار او گفت
همان کو گفت کل از خویش بشنفت
نه مردیدی که دید خویشتن دید
نمود جان و تن پیمان و تن دید
نمود جان و تن کلی برانداخت
چو خود شد در فنا هم خویش بشناخت
ز دید خویشتن دیدار خود دید
ز نور خویشتن اسرار خود دید
همه اسرار این گفت در یکی یافت
خدا را در درون او بیشکی یافت
یکی دید و دم از یکی زد اینجا
یکی شد صورت خود برفکند او
نمود اینجایگه او جان جان را
چو جانان را بدید او گشت عاشق
بسی جان داده است تا جان بدیدست
که او را در جهان گفت و شنیدست
یکی دید و دم از یکی زد اینجا
نمودش فاش کرد اینجای فانی
همه راز نهان بیشک عیان کرد
زهر رازی یکی معنی بیان کرد
که جانان کرد اینجاگه بدیدار
دل عشاق از او اینجا بجوش است
وز او هم بحر اعظم در خروش است
نمود اینجا زجوهر ذات خود کل
برون آمد یقین از رنج وز ذل
عیان شد یار چون شد رنج و خواری
که کردم درد او را پایداری
عیان شد آنچه ناپیدای کل بود
از آن صورت عیان رنج و ذل بود
که جان در عاقبت جانان نماید
کسی کاین درد را درمان کند او
عیان جان خود جانان کند او
کسی که خون دل آنجا خورد او
چو مردان شرط آن بر جای دارند
بسی اینجاکشد او رنج و تیمار
ز اصل ذات جویا باشد اینجا
ز سر تا پای در معنی بود او
ظهورش تا برون تفوی بود او
درون را با برون یکسان بباید
ز خود هر لحظه دیگرسان بباید
نظر در جزو و کل یکی شناسد
ز مار جان ستان او کی هراسد
حقیقت ذات یابد در صفات او
عیان بیند نمود نور ذات او
نه هرکس این بیان داند بتحقیق
کسی کو را بود اینجای توفیق
سعادت را نه هر کس رخ نماید
که تا دیدار جان پاسخ نماید
ز جان تا سوی جانان صورتت نیست
یقین آنگه بداند کز منت چیست
تو جان در بازی اندر پیش دلدار
کنی مرنوش اینجا نیش دلدار
بلای او کشی هر لحظه از جان
مدان دشوار این اینجا تو آسان
که چون عطار بیند راز از پیش
که او خواهد بریدن هم سر خویش
بخواهد او بریدن سر بناچار
که تا بردارد اینجا پنج باچار
سراسر از یقین بگشاید اینجا
دل و جان پیش جانان هیچ باشد
که صورت جملگی از پیچ باشد
یقین عطار اینجاگه خدا دید
ولی کردش در آخر پاره پاره
نترسید او زجان خویش زنهار
بخوست اینجایگه از عجز دلدار
مر او را دید چون عشاق بیخود
گذشته همچو منصور از سر خود
بحق میزد اناالحق تا خدا یافت
در آن عین فنا جان بقا یافت
اناالحق زد ز خود بگذشت حق دید
حق اینجاحق تواند دید کس نی
که چیزی نیست جز الله بس نی
بدادم داد تا بردم چنین گوی
در این میدان منش بردم یقین گوی
که تا بخشیدم اینجاگه معانی
کسی جانان شناخت اینجا یقین باز
که میگوید یقین سر این چنین باز
که گردم من هم از افلاک دنیا
دلم خون گشت تا بیچون بدیدم
عجب بیچون کل را چون بدیدم
دلم خون گشت تا بنمود پاسخ
ز بعد آن نمودم در میان رخ
عجب پیدا و هم پنهانست گویی
ولی در چشم هر کس اونهانست
کسی را از عیان فتح و فتوحست
بر ما این زمان عین العیان است
در این خورشید حیرانست عطار
در این خورشید کو را دید دیدست
منم چون ذره در نزدیک خورشید
که خواهم بود اینجاگاه جاوید
تمامت ذره اینجا غرق نورست
بر معشوق جان اینجا حضورست
کسی کو را بود از جان خریدار
حضور دل به از طاعت بر ماست
حضور اینجایگه چو رهبر ماست
سزد گر راز کل اینجا بجویی
حضور دل نماید بر دل و جان
تو باشی در نهاد ذات پنهان
حضور دل محمدﷺ یافت در خویش
حجاب جان و دل برداشت از پیش
که خود جبریل پیک راه او بد
حضور دل در اینجا در یقین یافت
درون را اولین و آخرین یافت
چو در اینجا رسی این سر بدانی
حضور دل به جز جانان نبیند
که در خلق و ارادت او صفا داشت
خدا را دید در خود از حقیقت
ز نورش پرتوی در جان منصور
درافتاد و اناالحق زد در آن نور
به نتوانست شد خاموش اینجا
که میزد همچودریا جوش اینجا
نه بتوانست ز آن می نوش کردن
درونش با برون در نور افتاد
شد اندر ذات او منصور افتاد
بشد منصور و حق آمد بدیدار
نهانی فاش کرد آنگاه اسرار
بشد منصور و حق زد بس اناالحق
عیان او سر خود بنمود الحق
که اندر جان و دل کلی خداییم
عیان ذات خود مطلق اناالحق
که منصور از فنا کلی فنا بود
اناالحق میزد اینجا بی چه و چون
اناالحق گوی کل در عین ذرات
نبد منصور حق کلی عیان بود
اناالحق در همه کون و مکان بود
یکی دید او برون شد از مسما
چنان ره برد او در عالم جان
که کلی برگشاد او راز مشکل
چنان ره برد و صورت برفکند او
که بد میدید اندر ذات نیکو
چنان ره برد واصل شد پدیدار
که غیرش در نمیگنجد خریدار
چنان ره برد او تا راه عیان یافت
نمود ذات خود در کن فکان یافت
چنان ره برد اندر وصل عشاق
که افکند دمدمه در کل آفاق
که جسم خود بجان کردش مبدل
تنش جان گشت چون شد ذات جانان
که حق میدید اندر ذات پنهان
تنش جان گشت تادیدار حق دید
تنش جان گشت تا حق دید آنگاه
ز رخ پرده عیان برداشت آنگاه
چو او آگه بد آگه مر چه باشد
چو او کل شاه بد مر شه چه باشد
دم او دمدمه در عالم انداخت
میان واصلان او سر برافراخت
ز ذات پاک او کون و مکان دید
نمود دوست را عین العیان دید
ز ذات پاک همچون شد در اشیا
عیان راز پنهان گشت و پیدا
ز ذات پاک بیچون او فنا شد
در اینجا گه نهان عین بقا شد
چو خورشیدی دگر هرگز نیابد
که او بد در عیان اسرار جمله
یقین شد زانکه او جز خود یکی نیست
بجز جانان یقین اینجا شکی نیست
یقین بگذاشت شک برداشت از پیش
بجز جانان نیابی در یقین بیش
چو ذات خویش در خود اوعیان دید
بیک ذره وی از اعیان نگردید
یقین میخواست تا بنماید اسرار
فنا دید او نمود هست اشیاء
فنا یکتا بد و اشیا ز اعداد
نبد او را در اعیان هیچ بنیاد
فنا یکتا بد و لاجان جان بود
ولی از دیده اشیا نهان بود
فنا یکتا بد و برخاسته جان
چو یک قطره که عین قلزم آمد
فنا یکتا بد و اشیا در او سیر
نمود کعبه باز افتاد در دیر
فنا یکتا بد و دویی نمانده
تمامت جوهر از کل برفشانده
چنان در سیر کل تأخیر کل یافت
که خود را در میان تدبیر کل یافت
عیان جانان و گفتارش اناالحق
اناالحق با همه خلق جهان گفت
چنان میخواست او تا جمله ذرات
زنند این دم چو او در نفخه ذات
چنان میخواست تا جمله بتحقیق
دهد این بخت را جمله ز توفیق
چنان میخواست او تا هر دو عالم
نمود جمله از خود در رباید
ولی این فعل فرع شرع افتاد
از آن کین جمله اصل و فرع افتاد
که دردم داشت او ذرات عالم
وز او شد این نهان راز اظهار
از او اظهار شد چون هیچ عاقل
به گردون همچو او دیگر نیاید
که تا برگوید او اسرار بیچون
اگر خاکش در آمیزند با خون
چنان چون او نباشد دیگر اینجا
که در ذرات آید رهبر اینجا
نیامد هیچکس چون او دگر بار
که برگوید در اینجا سر اسرار
که اینجاگه نیندیشید از دار
که اورا بود کل دیدار معبود
فدای یار شد چون دید او راست
نهاد راستی در ذات او راست
بگفت اینجا حقیقت جمله با یار
ز دید یار اینجا راستی دید
ز دید یار او در حق چنان حق
که جز او هیچکس اینجایگه نیست
یقین دانست کین دلدار یکیست
یقین دانست کین جمله خدایست
نمیگنجد یقین در ذات اینجا
نه این نی آن به یک ره هیچ دید او
ز سر تا پا همه در پیچ دید او
یقین دانست کین دنیا نه جایی است
بلا و رنج را بر خویش بنهاد
گذشت از خویش و حق را داد کل داد
نشد از خوف و ترس آن هراسان
ز دنیا کرد تحقیق او کناره
که هم حق کرد اندر خود نظاره
نکرد اینجایگه در وی نگاهی
همه دنیا برش بد چون سرابی
همه دنیا برش بد هیچ و حق یافت
از آن اندر یکی دیدن سبق یافت
ز قول و فعل یک ذره نسنجید
نهاد و درگذشت از جان و تن او
یقین دانست تن عین زمین است
نمود جان بحق عین الیقین است
یقین را گوش کرد و بیگمان شد
گمانش نیز هم عین العیان شد
یقین را گوش کرد و راز برگفت
ز خود برگفت و هم از خویش بشنفت
یقین میدید حق را در دل و جان
ز دید حق نظر کن راز پنهان
اگرداری چو مردان تو بلاغت
سجود خویش کن حق و تو بشناس
مرو چندین تو اندر عین وسواس
که تا اینجایگه یابد دل آرام
که بسیاری کنون اندر طریقت
سجود خویشتن کن بازدان خود
که فارغ دل شوی از نیک و از بد
سجود خویشتن کن چون یار دیدی
سجود خویش کن در وصل دلدار
که این فرمود اندر اصل دلدار
سجود خویش کن وانگه فنا شو
اگرواصل شوی زین سجده باشد
حقیقت وصل یار اندر نمازست
اگر کردی چنین کارت بسازست
زمانی غافل از سجده مشو هان
که در سجده نماید روی جانان
که سجده کردن اینجا یاربینی
بدین گفتار از جان بگروی تو
ز سجده گردی اینجا حاصل یار
نگر تا خود ببینی حاصل یار
ز سجده گردی اینجا عین جانان
وجود خویش کن در خویش پنهان
بخش ۷۵ - دروحدت صرف و یکتائی ذات و صفات فرماید - عطار نیشابوری | ناهید