بخش ۷۶ - در سؤال کردن کسی از منصور حلّاج در سرّ دوستی حق تعالی و جواب گفتن او با تمام فرماید - عطار نیشابوری | ناهیدبخش ۷۶ - در سؤال کردن کسی از منصور حلّاج در سرّ دوستی حق تعالی و جواب گفتن او با تمام فرماید
عطار نیشابورییکی پرسید ازمنصور حلاج
که ای بر فرق معنی بوده تو تاج
ایا دانای راز لامکانی
یقین دانم که تو راز نهانی
تویی سلطان سر لایزالی
مرا برگوی این اسرار حالی
که سر دوست اینجاگه چه باشد
بگفتا سجده کردن گر نباشد
گمان در خاطر واندیشه در دل
که تا سجده نگردد زود باطل
نماز آنست کاینجا راز بینی
یقین عین العیان را باز بینی
نمازت آنچنان باید ز اسرار
که گرد خاطر تو هیچ تکرار
نگردد جز یکی اندر یکی بس
ولیکن این نباشد سر هر کس
کسی باید که این اسرار داند
کسی باید که بگذارد چنین او
که باشد دایما عین الیقین او
که تا عین یقین اندر نمازش
حضور جان و دل را در یکی او
خدا بیند در آن طاعت یکی او
که یکی باشد اینجا دستگیرش
نماز عاشقان دیدار شاه است
اگرچه اندر اینجا بس جوابست
که این معنی حقیقت بی صفاتست
چه جای فهم و وهم و جسم و جانست
شرایط هر کسی را راز پنهان
بجز آنکس که باشد صاحب درد
ز من دریاب و زین معنی تو بگذر
نماز اینجا چو حیدر کرد باید
که تا اینجا نمازی آنچنانش
نماز او حقیقت جان جان بود
که حیدر بیشکی سرب عیان بود
مبین حیدر چنین اینجا تو حاشاک
نه همچون دیگران فعل معانی
در آن دم گر حضور یار بودش
عیان در لیس فی الدیار بودش
نه دنیا و نه عقبی را بخاطر
بدش جز دوست در اسرار ظاهر
که از پایش چنان پیکان الماس
برون کردند و نامد هیچ وسواس
از آن حیدر ز صورت بیخبر بود
چنین کن گر کنی اینجا نمازت
که تا باشد ترا دایم اجازت
دمی بینای جسم و جان و دل باش
نه بینای نمود آب و گل باش
از اینجا چونکه دور دورگشتی
تو پنداری تو نزدیکی تو دوری
ز نفس صورت اینجا خود چه دیدی
که جز رنج و بلا چیزی ندیدی
چو تو سر بر زمین هر دم نهی تو
چومردان باش اندر عین طاعت
که تا بیرون شوی کل از شقاوت
دلت راکن خبر از طاعت دوست
برون آیی دمی چون مغز از پوست
دلت را کن خبر از طاعت یار
چرا اینجا تو خوانی راز بسیار
چه گر عمری بخون گردیده تو
نه چندان سال طاعت کرد ابلیس
نمیگنجید در وی مکر و تلبیس
ولی او را ز خود بینی که بودش
در آنساعت ز حق سودی نبودش
چو او آخر نمود خویشتن دید
پس آنگاهی بلای جان و تن دید
بر واصل بود این سر نمودار
تو قربت کن عیان را حاصل کل
که چون مردان شوی تو واصل کل
نه چون ابلیس خود بین باش اینجا
مکن دعوی تو چون او باش اینجا
بمعنی باش و طاعت را گزین تو
که تا حق بین شوی اندر یقین تو
یقین بشناس حق را خود یقین تو
یقین بشناس و دایم در فنا باش
چو تو گردی فنا عین بقا باش
ز طاعت یک نفس غافل مشو تو
در ایندنیا چنین بیدل مشو تو
ولی گرمی نباشد مکر و تلبیس
از آن رو او همه مکر و ریا بود
ولی عین العیانش منتها بود
بدید او اوج رفعت همچو عشاق
نه همچون او شو الا همچو او باش
ز طاعت یابی اینجا دید مردان
ز طاعت گر تو مردی رخ مگردان
چو او در دار دنیا عاقلی تو
ز خود بیرون شده بس بیدلی تو
دل و جان را منور کن بنورش
که اعیانست در وی نور قربت
دمی تو طاعت و فرمان حق بر
ز جمله ذرهها اینجا خبر بر
چنین کن تا نگردی در بلا گم
چو فرمان آید آنگه جان سپردن
ابا او گفتن و با او شنودن
یقین میدان که آنکس راز دارد
که جان آرد فدای روی جانان
بکل دست از خود و عالم فروشوی
بزن آخر چو مردان مر یکی گوی
چو گویی باش تسلیم اندر این خاک
که چون گوییست اینجا عین افلاک
نمیبینی که اینجا درسجودست
که بویی برده است از بود بودش
تو چون او باش دایم در صفاتو
که باشی در میان اندر لقا تو
مشو خود نیز چون شیطان مکار
چو مردان باش در حق شو کم آزار
کم آزاری بهست از ملک عالم
کس کاینجا نهد بر ریش مرهم
نباشد بهتر از خلق خوش اینجا
دمی بادوست درخلوت تو بنشین
اگر تو مرد رازی جمله حق بین
چو غیری نیست اینجا پس چرا تو
چو دق گیران زنی این ماجرا تو
چو غیری نیست اینجا جمله جانانست
چرا ذات تو هر دم نوع گردانست
چو غیری نیست یک بین باش اینجا
مکن چندین فغان ای مرد شیدا
خدا داند که او مر جمله او بود
بصنع خویش او خوب و نکو بود
هر آن چیزی که اینجا شد حقایق
به نتواند کسی اینجا دقایق
گرفتن چون همه خود اوست کس نیست
بجز او در درونت هیچ کس نیست
که تا ذرات گردد جمله در ذات
همه ذرات و ذات اندر دل و جانست
ولی این راز از اوباش پنهانست
محقق باش و این عین الیقین بین
دل و جان اولین و آخرین بین
محقق باش و جان و دل بر انداز
فنای محض شو چون جمله مردان
بیکباره تو خود آزاد گردان
از آن زین راز کل رمزی نبینی
که خود بینی و دور افتادی از حق
تو ناحق را مدان اینجایگه حق
چو جز حق نیست هم باطل مبین تو
بگو تا کی چنین آخر تو ای مرد
چنین باشی بلاشک اندر این درد
دمی درمان جان کن تا باسرار
غم ودرد ازنهاد خویش بردار
دوا کن خویشتن را پیش از مرگ
دوایی نیست عاشق را به از ترک
که در این است بیشک جمله اسرار
اگر تو ترک خود گیری خدایی
چرا چندین تو در عین بلایی
تو ترک خویش گیر و جان اسرار
تو ترک خویش گیر و صورت خود
رها کن تا شود محو از بلا حد
تو چون مردان ره عین فنا شو
که چون منصور راحت در بلا دید
ز گفت خود یکی لحظه نگردید
چنان بنهاده بد در پیش خود او
که فانی است کلی در احد او
بجز خود میندید و خویش حق داشت
بیک ره پرده را از پیش برداشت
چو تو در پرده خود گم شدی باز
کجا بینی چو او انجام و آغاز
تو چون او کی شوی تا حق ببینی
چو شیطانی که دایم در کمینی
همی خود را بحق از خود فرو شوی
فرو رو آنگهی در توی هر توی
چو بیرون آیی از پرگار پرده
که تا این راز را کلی بدانی
بیک ره کن تو پیدا بود بودت
مبرا شو ز جفت و جان و فرزند
که تا بگشایی از هم اینچنین بند
مبرا شو تو چون مردان دین دار
ز بود خویشتن یکباره بیزار
فنا بگزین و بس عین بقا بین
همه اشیا تو در عین فنا بین
دمی از خود فنا شو ای دل ریش
بیک ره جمله را بردار از پیش
همه گمگشته در عین خدا یاب
نظر کن ذات را در خود عیان بین
توخواهی بود با حق جاودانه
بجز حق جمله را میدان بهانه
بهانه دان تو این دانه وجودت
از این گفتارها آخر چه سودت
ولی خوش خفته در خواب پندار
ترا پندار سرگردان چنین کرد
که افتادی چنین در عین این درد
که سرگردان شدی از طبع ناخوش
چو گویی دمبدم اینجا رباید
تو پنداری که هستی در خوشی تو
از آن جان و دلت اندر گرفتست
از این دوزخ سوی جنت شوی خوش
بیابی و بکل باشی تو دیدار
نگردد گرد تو اینجای پندار
بود اینجای پیدایی و پنهان
لقا در جنت است و دید الله
که تا یابی در اینجا قل هو الله
در این معنی که من گفتم شکی نیست
که در جنت به جز الله یکی نیست
یکی باشد اگر خود حور باشد
همه نور و صفا آنگه لقایست
ندانی کین بیانها چیست آخر
مر این تحقیق کل با کیست آخر
مر این تحقیق آنکس یافت اینجا
که بی دیدار خود بشتافت اینجا
ترا نیک و بدی یکسان نمودش
طلب کرد از حقیقت بود بودش
چو سر کار خود اینجای بشناخت
بشکرانه نمود خویش در باخت
اگر خود را ببازی همچو منصور
بهشت جاودان بینی تو با حور
در اینجاگه عیان نور ذاتست
صفات اینجا چو یک ارزن نماید
که آنجا ذات کل روشن نماید
کسی کو را بود این راز تحقیق
خوشا آندم که در جنت خداوند
گشاده باشد اندر دیدهها بند
عیانست این بیان تا نزد دیدار
اگر باشد بجان اینجا خریدار
عیان است این بیان با واصل اینجا
عیانست این بیان از من تو بشنو
بر این گفتار اگر مردی تو بگرو
تو خود میبینی و دوری ز جنت
چو جنت درنماز اینجا ندیدی
کجا یابی و کی دانی تو اسرار
که این دم مانده در عین گفتار
بمانده این چنین در بت پرستی
رها کن جمله تا جمله تو گردی
اگر کردی چنین آزاد و فردی
رها کن جمله و در حق فنا شو
زهر چیزی ولی این سر ندانی
بکامی این بیان از ما بدانی
که در بالای هفت افلاک و انجم
ز نه طاق و ز چار ارکان ما باش
تو خود اینجا عیان اندر بقاباش
گذر کن زانچه میبینی بدنیا
ببینی قدر خود اینجا بدانی
از این دنیا وجود خویش برهان
بگو تا چند در ماتم دری تو
سزد گر پرده از جم بردری تو
بگو تا چند باشی غمخور خویش
نمییابی در اینجا غمخور خویش
جهان جان ترا اینجا برونست
از آن پیوسته کارت باژگونست
ز خود تا چند باشی در بلا زار
ز بهر خویشتن در بند ماندی
در این گرداب غم کامی نراندی
دمادم میخوری مر زخم بر دل
که بگشاید تو را اینجایگه راز
دمادم میکنی چون مرغ پرواز
چو مرغی در قفس ماندی گرفتار
تو مانده دور از اعیان دلدار
در این زندان تویی عین قفس را
نمییابی در اینجا پیش و پس را
در این زندان عجب ماندی چو دزدان
بماندی زار و سرگردان و حیران
ز حیرت دمبدم خون شد دل ریش
بماندی عاجز و مسکین و بیخویش
نیندیشی تو زین زندان دمی یار
که ماندستی چنین در گیر ودر دار
در این زندان چرا خوارو حزینی
چو تو بی طاعتی در حکم جبار
بماندستی در اینجاگه گرفتار
که در زندان او طاعت گذارد
کسی کین عین طاعت دید و بشناخت
ز شوق طاعت اینجا گاه بگداخت
شده دریافت اندر عشق تمکین
دلا طاعت کن و مگذر ز طاعت
چوهستی اندر این دنیا تو بیکار
دلا طاعت گزین مانند مردان
ثواب طاعت اینجا روی جانان
ببین مانند ایشان چون ندیدی
ز جمله در نگر تا چون رسیدی