بخش ۸۰ - در خطاب کردن با روح القدس و فضایل آن گفتن و عجز و مسکینی آوردن و تسلیم شدن در همه احوال فرماید - عطار نیشابوری | ناهیدبخش ۸۰ - در خطاب کردن با روح القدس و فضایل آن گفتن و عجز و مسکینی آوردن و تسلیم شدن در همه احوال فرماید
عطار نیشابوریالا ای جوهر قدسی یکتای
زمانی زین صدف هین روی بنمای
صدف بشکن همه جوهر برون ریز
عیانی جوهر اندر خاک و خون ریز
تو داری در صدف جوهر یقین باز
بده تا باز بینم عزت و ناز
منم شاه و مرا اینست جوهر
صدف زین بحر بیرون آر و بگذر
هم اینجامرده شو تا زنده مانی
بیابی تو حیات جاودانی
هم اینجا مرده شو تا در حیاتت
یکی جویی ز جوهر بی نهایت
منم جویای تو تو مرده ماندی
عجب مانند من افسرده ماندی
زمانی در دلی یکی نمایی
دگر یکبارگی دل میربایی
زمانی اندر این دریا نشینی
که تا مکشوف کل آری پدیدار
نه درکونین نه در کنجی زمانی
طلبکار تواند افلاک و انجم
تو از جمله شده در جملگی گم
یقین میدانم اکنون بی صفاتی
صفاتی چون کنم چون نور باشی
صفاتت برتر ازکون و مکانست
مکن بیچاره را اینجای ضایع
تو بستی نقش هستی دید نقاش
تو کردستی چنین اسرارها فاش
تو کردی جمله پیدا نیز پنهان
کنی در عاقبت در نزد جانان
تویی اصل و چرا در فرع هستی
بتو پیداست اشیا جمله پیدا
بتو پیداست جان و دل حقیقت
چو در عهد تو اینجا پایدارم
شدم تسلیم و اکنون کن به دارم
چو درعهد تو ام پیدا شده من
ز نور تو چنین یکتا شده من
بتو میبینم اینجاجان دیدار
به جان هستم ترا اینجا خریدار
ز عشقت سوختم چون موم در شمع
همه چشمم همه عشقم همه شمع
بنه بر ریشم اینجا مرهمی تو
چه میگویی که جمله گوش گشتم
ندارم بیش جانی آن ترا باد
مگر ما را کنی از خویش باد
ندارم هیچ وجمله از تو دارم
چو دارم روی تو من غم ندارم
ندارم هیچ جز دیدارت ای جان
چرا هستی ز خویش خویش پنهان
جهانی رخ نمودی این چه حالست
ندانم این وبالم یا وصالست
که ره در جمله بگشودست ازتو
تو جانی لیک جانان هم تو داری
زهی دیدار تو نور مه و خور
کجا باشد چو من اینجای در خور
کمالت برتر است از عقل و ادراک
بهر نوعی که میخواهی سرایی
مرا زین پیش اینجاگه تو مگذار
مر از نور خود کل بر فروزان
یقین اینجا ترا بشناختم من
یقین دیدم ترا در پرده عشق
تو بودی مر مرا گم کرده عشق
یقین دیدم تویی جان و جهانم
شدستم از غمت شیدا و مجنون
که یکسانی بهر لحظه دگرگون
تویی اینجان من هم یک صفت باش
ز دید خویشتن نی بر صفت باش
تمامت کاملان لال تو باشند
ز نور تو عیان حال تو باشند
چه شور است که میانداختستی
چه شور است این یقین با من بگو باز
که کردستی ابا من جنگ آغاز
تمامت کشتی و در خون فکندی
تو دانی آنچه خواهی میکن ای جان
مکن پیدا بکس این راز پنهان
همه تنها چو خاک کوی تو باد
زهی ملک جهان داری که داری
بکن رحمی مرا آخر مکش دوست
چو میدانی که کشتن هم نه نیکوست
مگر با جملهات کین است جانا
ترا مهراست کشتن کین نباشد
که کس را اینچنین آیین نباشد
که کشتن باشد اینجا زندگانی
ترا این بیوفایی کل وفایست
بر هر کس مر این جرم و جفایست
یقین در کشتن اینجا زندگانیست
بکن این بنده خود را تو بردار
همه جانها ز بهر تو نثارست
سزد با چون تویی ما خود نباشیم
همه درماندهایم و زارومجروح
تو هستی جملگی را قوت و روح
همه در نور تو نابود بودیم
زیانی نیست جمله سود بودیم
همه در تو گمیم و هم عیانیم
کنون دانیم چون باشد خدایی
نه این سر دارد اینجانیز دعوی
طبیبم چون تویی درمان نجویم
تو این درد مرادرمان کن ای جان
مر این دشوار من آسان کن ای جان
تو دردی هم تو خواهی کرد درمان
تو جانی هم تو خواهی گشت جانان
تو دردی هم تو درمانی یقینم
شده معلوم کاینجا هم تو بودی
نمود خود نمودی ای دل و جان
ز پیدایی نخواهی گشت پنهان
بروز و شب تو میخوانند جانا
ز حسن خویش برخوردار خویشی
تو گویایی تو بینایی تو جانی
نهان در جانی و جایت نهانست
به چشمم ذات تو عین العیانست
ز تو گویا شدم ای جان جانم
نه همچون دیگران برگشتن آمد
بکش زیرا که تسلیم تو گشتم
یقین من فارغ از بیم تو گشتم
منم تسلیم و حیران اندر این راه
تویی جان جهان و دید اسرار
مرا چندین در این دنیا میآزار
تو ای جان جهان تا چند خواری
مرا اینجا یقین میدانم ای جان
که برگویم این اسرار جانان
من اینجا درگمان و در یقینم
بوقتی کاین طلسم آواره باشد
وجودم لخت لخت و پاره باشد
من آن دم گویم اسرار معانی
ز بهر کشتن اینجا من بزادم
چو اکنون تن بتسلیمی نهادم
چه باشد جان هزاران جان چه باشد
که این مشکین کمان تو که باشد
بهردم صد هزاران جان شیرین
تویی کاندر نهاد جمله فردی
نکرده هیچ کس آنچه تو کردی
لب شیرین گوهر پاشت ای جان
که دیدار تو آمد درد درمان
بکن درمان من تا جان دهم باز
ز عین جسم خود پنهان دهم باز
بکن جانم قبول ای جان جان تو
بکش عطار ای جان رایگان تو
تو میدانی که همچون او نیابی
جز این خواهی که کشته او نیابی
بکش ای جان ودیگر زندهام کن
منم بنده بخود پایندهام کن
از آن جانم زهستی جست جانا
چو کردی نیست آنکه هست باشم
که خود من از وصالت مست باشم
ز جام تست این مستی که دارم
ز دید تست این هستی که دارم
که پیدا میکند هر لحظه طوفان
مرا دادی تو این هستی دمادم
دمادم جامت اینجا نوش دارم
از آن این حلقهات در گوش دارم
زدم هر لحظه کوس عشق را طاق
خروشم بر فلک دارد ملک گوش
نخواهم کرد من نامت فراموش
تویی در جان و دل هم جان شیرین
ز مهرت مهر دارم همچنان من
زنم در مهر جانت کوس جان من
دمی تا در بدن دارم تو بینم
نگنجد ز آنکه آن باشد وبالم
که بی تو خود ندارد این دل آرام
کنون راز من اینجاگه بدانی
چنین با من جفا داری مرا هان
از این اندوه زودم دوست برهان
که هم دردی و هم درمان عطار
که بیرویت نخواهم باغ و بستان
بده جامی که خرقه هست زنار
بسوزم این زمانش در تف نار
بده جامی که تا جان برفشانم
که از دریای تو گوهر فشانم
بده جامی که جانم مست رویت
شد اکنون میزند او های و هویت
بده جامی که جانم مست ماندست
بیک جامی دگر ای دوست رستم
بگیر از پایم آنگاهی درآور
مرا این است اگر داری تو باور
که من خود در برت جانا که باشم
چو تو هستی بگو تا من چه باشم
نگیرد مکر و هم افسوس اینجا
بیک ره مرمرا از خود ربودست
ندانم تو منی یا من توام جان
از آن شیوه زنی اینجای دستان
تو مایی من توام اکنون تو دانی
تویی اکنون من اینجا نیستم جان
بگو کاین جایگه برچیستم جان
تو هستی در من و من خود نیم دوست
چو کردی مغز اینجاگه مدان پوست
مگر بد خفته عشاقی ابر خواب