بخش ۸۱ - درخواب دیدن عاشق که گوش معشوق بدست گرفته و از خواب بیدار شدن و گوش خود را در دست خود دیدن فرماید
عطار نیشابوریچنان مدهوش عشق اندر فنا بود
که گویی آن زمان عین لقا بود
شده درخواب و خاموش اوفتاده
چو مستان سخت بیهوش اوفتاده
مگر معشوق او در خواب میدید
درون خویشتن مهتاب میدید
که معشوقش رخ اینجاگاه بنمود
که گویی آن زمان عین لقا بود
چنان صاحب جمالی دید آنجا
که وصفش مینگنجد آن دلارا
جمالش فتنه و عشاق آفاق
بخوبی و ملاحت در جهان طاق
لب لعلش نبات و قند و شکر
رخش تابان مثال ماه انور
نظر کرد وجمالش دید در خواب
گرفتش گوش آن مه را باشتاب
بجست ازخواب و گفت ای جان کجایی
نمود خود تو ما را مینمایی
کنون در دست خود عین العیانم
زهی اسرار ما از عز و توفیق
نظر کرد و بدستش گوش خود دید
گمان برد او در اینجاگه نهانی
درون جان و دل گفت از نهانی
تو گفتی در حقیقت تو شنودی
ترا من گوش نتوانستم اینجا
ولی دانستم ای پیدا و پنهان
که این مشکل بر من هست آسان
تو بودی و من ای خوش خفته در خواب
که یک دم شاد گردم از وصالت
کنون دل پر ز درد و اشتیاقم
گره تو بسته و هم تو بگشای
دریغا من تو بودم یا تو مایی
به بیداری ترا بینم در اینجا
یقین مهر تو بگزیدم در اینجا
نه درجانی نه برجایی همیشه
تو در خوابی و دنیا همچو خوابست
یقین عمر تو اینجا در شتابست
شتاب اینجا مکن نی صبر نی دل
که بنماید ترا این راز مشکل
در این خواب خراب آباد دنیا
ترا از عقل و جان کلی رباید
ندانی تا که بد این بی دل مست
تو گوش که گرفتی زود بردست
نمیبینی دو چشم آخر تو دلدار
که تا چشم افکنی بر روی دلدار
ترا دلدار اینجا رخ نمودست
عیان عقل اینجا در ربود است
تو اندر خواب غفلت او بدیدی
بجز دیدار حق درخود مبین تو
که هستی صاحب عین الیقین تو
چویار امروز با تست و تو اویی
در این معنی که من گفتم چگویی
طلب کن یک زمان گم کرده دل
نه یارت در برست و رهبرت اوست
در اینجاگاه کلی غمخورت اوست
غم او خور که او از تست روشن
نموده اندر اینجا هفت گلشن
چنین آسان و تو دشوار داری
عزیزی خویشتن را خوار داری
مشو خوار جهان جان را خبر کن
برویش اندر اینجاگه نظر کن
طلب کن در نهاد های و هویش
دریغا جان تست و جان شده لال
نمییابی دریغا تا کی این حال
توان گفتن به جز تو تابدانی
که او شاهست و کرده پاسبانی
دلی خواهم که سازم پاره پاره
که کردم راز او اینجای اظهار
از آن نکته بسی اسرار دانم
همی ترسم که تا رمزی بدانم
نمیبینم یکی همدم در اینجا
که باشد مرمرا محرم در اینجا
نمییابم در اینجا وصل ای دل
که دیری هست تا در جستجویم
همه در غفلتند و رفته در خواب
در این دریا شده کلی بغرقاب
چنین در غفلت اینجاگاه مستند
که گویا نیستند و نیز هستند
چنان مستند اندر خواب رفته
که ایشان را همه طوفان گرفته
در این طوفان کجا گردند بیدار
و زین مستی کجا گردند هشیار
در این طوفان دل جمله خرابست
گرفته پیش و پس گرداب آبست
ز خواب اینجا اگر بیدار آیم
که با وی پاسخی اینجا گذارم
همه از رمز پر اسرار اینجا
به از دیوار اینجاکس ندانم
که با وی دمبدم رازی برانم
که دیوار است دانم رازدار او
که خاکت را نموده کردگار او
که دارد سر راز جان جان هم
زبان خود در آن ساعت نگهدار
که گوشی دارد و گوید بیانت
تو این عمرت بضایع میگذاری
چرا هر دم بگویی دیگر اینجا
همی گردی ز حیرت جای بر جا
خبرداری که اکنون دوست با تست
درون مغز نقش و پوست با تست
خبرداری که جانان در درونت
خبرداری که او پرده نشین است
کسی داند که با او همنشین است
خبرداری که کردت واصل اینجا
مراد دل نکردست حاصل اینجا
خبرداری که جانت در ربودست
خود اینجاگاه در گفت و شنودست
که داری یار اینک در نظر هان
خبرداری که اودارد دل و تن
نموده رخ در این آیینه روشن
خبرداری که درگفتار ت او بود
یقین اسرار گفت و خویش بشنود
خبرداری که اندر دیده بیناست
درون جان ودل رویت تواناست
درونت با برون هر دو گرفتست
درونت با برون در ذات او بین
وجودت جملگی در ذات او بین
چنان عاشق شدست اینجا ترا یار
که جز تو درنمیگنجد ز اغیار
چنان عاشق شدست اینجا ترا او
که در تو ابتدا در انتها او
چنانت دوست میدارد یقین دوست
که مغزت کرد اینجاگاه او پوست
بجانت دوست میدارد یقین تو
عیان کرده در اینجا بود ذاتت
چنان عاشق شده اینجا بتحقیق
که میبخشد ترا اسرار توفیق
تو هستی بیخبر گویای اسرار
تو هستی بیخبر در بی نشانی
تو هستی بیخبر دریاب دلدار
حجاب آخر ز پیش خویش بردار
ببین رخسار همچون ماه رخشان
ببین رخسار او اینجا چو خورشید
که داری در کنار خویش امید
ببین رخسار او چون مشتری تو
ترا بنمود اینجاگاه خود او
نشسته فارغش ازنیک و بد او
تو سرگردان چرا هرجا دوانی
تو سرگردان مشو با خویشتن باش
بر او بیحجاب جان و تن باش
نظر کن آنچه پنهان بود از کل
بفکنده بد ترا در رنج و هم ذل
درونت با برون هر دو یکی ساز
تو همچون دیگران مغرور و مستی
بروز و شب چنین بت میپرستی
از این بت هیچ ناید مر ترا هان
کنون از بت پرستی خود تو برهان
از این بت هیچ ناید این یقین دان
تو در دیری و مر بت میپرستی
چو ابراهیم باش و بشکن آن بت
که آمدنزد عاشق مر تن آن بت
همه مردان بت خود را شکستند
ز دست صورت اینجاگه برستند
بکردند دیر صورت جمله ویران
از این بیشه شده بیرون چو شیران
دوعالم عاشق آسا صید کردند
زمین را با زمان در قید کردند
بیکره باطن خود را چو ظاهر
یکی کردند در تبلی السرایر
یکی کردند اینجا جسم با جان
شدند ایشان ز دید خویش پنهان
چو ایشان در یکی اینجا قدم زن
وجود جان ودل را در عدم زن
تو همچون ذات ایشانی بمعنی
بتقوی این چنین دانی بکردن
از این میدان کل گویی ببردن
مر این معنی بدانی که سواری
بمویی اندر این ره مینمایی
چو دزدان دایما بر بسته باشی
از این زندان خلاصی بخش خود را
چرا در بند خود ماندی گرفتار
چنین صورت که میبینی تو روشن
از این گلشن نظر گاه دل تست
ولی صورت در اینجا مشکل تست
تو مرغ جان خود پرواز کل ده
یقین اینجا ورا تو ساز کل ده
بمعنی صورت خود جان جان کن
نهادت در همه اشیا نهان کن
برافشان خویشتن را پاک از این گرد
زمین را با زمان هر دو یکی ساز
دمادم مرغ جان آور به پرواز
قدم بیرون نه از این آستان تو
اگر مرد رهی اینجا نهان تو
حجابت مستی است و بت پرستی
از این چنبر برون یک دم نرستی
از این نه طاق و هفت انجم گذر کن
ترا دانست اینجا حاصل ای دل
چرا خود رانکردی واصل ای دل
ترا ذاتست حاصل اندر اینجا
دو بینی میکنی هستی تو شیدا
از این نه چار طاق برستاده
نظاره میکنی دم دم در او تو
فرو رفته در او هم تو بتو تو
سر و پایش در اینجا ناپدیدار
در این گلشن که گلهایش ستارست
چو بیکاران نصیب ما نظارست
جز این سیرت در صورت تو بس را
یکی سیری اگر بیرون این است
کسی داند که اینجا پیش بین است
یکی سیری که این سیر جهانتاب
از آن نورست این معنی تو دریاب
چو تو این سیر اینجا مینبینی
یقین گر باشدت این را بدانی
ترا گر آن شود اینجای مکشوف
یقین دانی که هستی جمله مکشوف
که چون سالک فتاده در رهی تو
بوقتی کاین سلوک اینجا نماند
یکی گردد کسی کاین را بداند
شود واصل ولی اینجا بتحقیق
یکی بیند جمال جان ز توفیق
تر این گلشن اینجاگه خوش آید
از آن اصلت ز باد و آتش آمد
نمود ذات و خاکت گو مگردان
بماندی در جمال خویش حیران
تو حیرانی و حیران حق نبیند
کجادانی کسی کاین سر ببیند
تو حیرانی و افتاده چنین خوار
کجا راهی بری در عین اسرار
نیامد در نظر دوری از این ذات
نظاره کن در اینجا گر خموشی
بگو تا چند در هر گونه جوشی
همه همچون تو در خورشید اشیا
نظاره کن ترا با این چکارست
نظاره کن زبان درکش تو خاموش
مشو چندین بهر چیزی بمخروش
در این دریای پر جوهر نظاره
کن اینجا دم بدم کش نیست چاره
در این دریای پر جوهر باعزاز
اگر مرد رهی دمدم در انداز
طلب میکن در این زندان خداوند
که بیرونت کند ناگه از این بند
تو در زندان و بام او پر از نور
تو افتاده چنین در شیب از دور
تو زندانی و بامش جمله گلشن
تو افتاده چنین اندر نشیمن
که جز جان و دل شیدا نداری
بخش ۸۱ - درخواب دیدن عاشق که گوش معشوق بدست گرفته و از خواب بیدار شدن و گوش خود را در دست خود دیدن فرماید - عطار نیشابوری | ناهید