بخش ۸۴ - در سؤال کردن مرید از حضرت شیخ که شیطان مرا زحمت میدهد و جواب دادن شیخ مرید را فرماید
عطار نیشابورییکی پیری ز پیران گشت واصل
مر او را گشت کل مقصود حاصل
چنان شد کز همه عالم نهان شد
درون خلوت دل جان جان شد
شب و روزش به جز طاعت نبد کار
ز کل قانع شده بر روی دلدار
چنان واصل بد اندر خانقه او
نهانی دیده بودش روی شه او
مریدان داشت بسیاری مر آن پیر
همه با عقل و عشق و رأی و تدبیر
ولیکن پیر مرد ناتوان بود
ز معنی حقیقت جاودان بود
بصورت بس ضعیف و معنی آباد
همه در پیش او بد در صفت باد
مگر روزی مریدی رفت پیشش
بمعنی بد مرید و بود خویشش
وز او کرد آن نفس آنجا سؤالی
بر هر کس زبون خوارم نماید
بر هر کس کند رسوا و خوارم
ز طعنش آن زمان طاقت ندارم
ز بس زحمت که اینجا دادم ای پیر
نذارم باری اینجاگاه تدبیر
بکین و بغض این جا می ستیزد
مرا اینجایگه او منفعل کرد
که او با من چهاکردست از اینسان
مرا زین حادثات ای شیخ غمخور
ز خود میبینی اینجاگه بخواری
ز خود دیدی بلا و رنج و محنت
که خود را میدهد پیوسته زحمت
خود آمیزش تو کردستی کسان را
از آن آزار میبینی تو جان را
تو آمیزش مکن با کس چو من شو
مبین کس خویش وخود هم خویشتن شو
تو خود را باش آنگاهی خدابین
وگرنه در بر شیطان بلا بین
ز شیطان بگذر و رحمان طلب کن
ز جانت در گذر جانان طلب کن
ز نفس خویشتن شود دور و شونور
که تا در نزد حق باشی تو مشهور
که اینجا میکنی تو شور وغوغا
بلا میآید از تو بر تو اینجا
که اینجا میکنی پیوسته سودا
بلا میآید اینجا بر تو از تو
کجا باشد خوشی اکنون بر تو
بلا از تست شیطان خود چه باشد
بر تلبیس تو شیطان که باشد
بلا از تست زوبینی زهی دوست
نداری هیچ مغزی و تویی پوست
از آن کز خانه رفتی در برونی
بلا از تست میبینی ز شیطان
تو شیطانی و کافر نامسلمان
که شیطان نیست آخر می چه بودت
مسلمانی چه باشد راستی دان
چرا از نفس میداری تو فریاد
مرا این معنی من میدار دریاد
فتادستی تو در فکر و فن خود
که بدها میکنی در دهر فانی
تو آمیزش مکن با خلق زنهار
که مانی ناگهی زیشان گرفتار
چرا چندین تو در بند خلایق
شدستی دور و ماندستی ز خالق
در اینجاگاه سرگردان خویشند
همه در بند افسوس و تو در جاه
شده مانند کفتار اندر این چاه
همه همچون سگ مردار خوارند
از آن چندی فتاده زار و خوارند
همه اینجایگه مانده اسیرند
که چون مردارناگاهی بمیرند
فتاده دور مانده هم ز دلدار
چو کرکس جملگی در بند مردار
چو دنیا خانه شیطانست میدان
تو بیش از این وجود خود مرنجان
مرنجان خود که بس چیز لطیفی
نمیدانی که آوردت از آنجای
پس آنگاهی ز خود گم کردت اینجای
چو گم کردی وی اندر عشقبازی
تو همچون لاشه خر تا چند تازی
در این دنیاکه آزار است جمله
خدا زان خیر بیزار است جمله
چرا بنشستی اندر وی چنین خوش
خوشی با ناخوشی دنبال باشد
چو حال خویش میدانی در آخر
چرا پردازی اینجاخانه و جا
ازآن اینجا دل خود شاد کردی
خوشی بنشستی اندر خانه دیو
تو دیوانه شدی ای مرد کالیو
بکن اینجا هر آنچیزی که خواهی
که اندر عاقبت چون مه بکاهی
نمیبینی که مه هر ماه در بدر
شبی دارد در اینجا لیلةالقدر
که میگیرد کمال اینجا ز خورشید
ولی در عاقبت چون نیست جاوید
بدان کاندر پی نقصان کمالست
پس آنگاهی ز بعد آن زوالست
در آخر چون کمال آید پدیدار
بهر کار اول و آخر تو بنگر
که هر چیزی بود دنیال آن شر
ببین در راه حق خود را زمانی
که پر حسرت شدی اینجا جهانی
ببین کین آفتاب مانده عاجز
نکرد از خواب چشمی گرم هرگز
ببین مه را که چون اندر گداز است
گهی اندر نشیب و گه فراز است
تو دنیا همچو مه دان سالک اینجا
که خواهی گشت آخر هالک اینجا
هلاکت آخرت اینجا یقین دان
تو خود را اندر اینجا پیش بین دان
دلت نوریست از انوار بیچون
فتاده اندر اینجاگه پر از خون
اگر مرد رهی اینجا تو رهبر
بسی اینجا سلوک خویش کرد است
هنوز اندر درون هفت پردهست
اگرچه راه پر کرده است اینجا
عجایب مانده سر گردان چو پرگار
طلبکار است و میجوید نهانش
که تا جایی مگر یابی نشانش
دل از هر سو که خواهد شد بناچار
بماندست او یقین در پنج و درچار
دلا تا چند از هر سو دوانی
چرا احوال خود اینجا ندانی
همه باتست این شرح و معانی
تو مانده اینچنین حیران بمانی
تو سلطانی وجودی اندر اینجا
تو سلطانی و اینجا نیست جایت
طلب کن اندر اینجاگه سرایت
که اینجا خانه رنج است و حسرت
بس دیدی در اینجاگه تو محنت
گذر کن زود تو بینی تو خانه
چو داری خانه نامی در اینجا
چرا اینجا چنین ماندی تو تنها
تو با جان مرهمی کن تا توانی
تو با جان مرهمی کن ای دل خوش
که تا بیرون شوی از عین آتش
تو با جان مرهمی کن ای دل دوست
که بیرون آیی اینجاگاه از پوست
تو با جان مرهمی کن تا شوی لا
تو با جان مرهمی کن تا شوی جان
که هم جانی و گردی عین جانان
تو با جان مرهمی کن تا بر یار
تو باجان مرهمی پیوسته اینجا
حقیقت یک نفس پیوسته اینجا
تو خودجانی و بی قلب اوفتادی
که اینجاگاه تو همراه بادی
مده بر باد خود را یاد میدار
که ناگاهی شوی در نزد دلدار
چو تو اندر ید اللهی فتاده
رهت نزدیک و تو دوری ز دلدار
کنون ای دل تو معذوری در اینکار
دل ودلدار هر دو یک صفاتید
تو هم سرگشته دل هستی ای جان
در این حسرت بسی خود را مرنجان
کنون اینجایگه او همره تست
در این ره هر دو با هم یار گردید
چو در یک ذات اینجا هم صفاتید
ولیکن اندر اینجا بی صفاتید
برانید این زمان خود را در آن ذات
رهایی را دهید اینجای در ذات
که تا رسته شوی در عین این ذل
که دارید این زمان در عین آیات
یکی گردید تا جانان ببینید
که تا پیوسته گردید از جدایی
که این دم در عیان وصل خدایید
جهان جان شما را هست دیدار
همه جزوی و کل اینجاخریدار
شما را بس شما اینجا نمانید
دوید اینجا و سر حق بدانید
که بتوان گفت اینجا غصه دل
نه چندانست اینجا سر اسرار
که جان آید ز گفت من بدیدار
که بتوان کردنم اینجا بیانی
نه چندانست اینجا درد و تیمار
که بتوان ساخت الا با رخ یار
که ما را مرهم جان ودلست او
حقیقت او مرا هر لحظه جانی
که بر دید این همه از دیدن اوست
نمیبینم یقین چیزی به جز دوست
بسی رفتم در این راه طبیعت
بسی در دین ودنیا راز راندم
کنون چون پیرگشتم بازماندم
به طعنه در دل آتش میزنندم
ولکین هست صبرم تا که ایشان
چو من بیچاره گردند و پریشان
ز پیری سخت غمخوار و اسیرم
همی بینم که اکنون سخت پیرم
تنم بی قوتست و جان ضعیفست
بیکره غرق ذات اندر صفاتست
در دل اینجاگه عیان نور ذاتست
دلم اینجا حقیقت یافت ناگاه
همه اندر شریعت یافت ناگاه
اگرچه برکشید او رنج و تیمار
در آخر گشت اینجا گاه واصل
در آخر باز دیدش روی دلدار
که پرتو نیست اندر کور دلدار
بسی دردی که خوردست این دل من
بدرد این یافتم و ز پایداری
ز بس اینجایگه سالک بدم من
سلوک جمله اشیا کردم اینجا
ز پنهانیش پیدا کردم اینجا
بسی گفتم من اندر عین افلاک
یکی گنجی طلب میکردم از خویش
حجاب اینجا بسی برخاست از پیش
چو مخفی بود گنج یار اینجا
هنوز از خام کاری نیم پختم
بسی گفتیم و هم خواهیم گفتن
که کردستم در اینجا جانفشانی
در آخر از همه بیگانه گشتم
بسی اندر چله سی پاره خواندم
کتب آخر در این دریا فشاندم
بهر نوعی در این گفتار پنهان
از آنجاگوی وحدت بردهام من
که کردستم سلوک دوست اینجا
رها کردم حقیقت پوست اینجا
چو مغز جان بدیدم از نهانی
مرا آن بود کل عین العیانی
دلا اکنون چو دید یار داری
تو چندین این بیان آخر چه گویی
چو باطن هست از ظاهر گذر کن
چو اینجا هست روحانی ز ظلمت
گذرکن تا نیابی رنج و محنت
وز این دار فنا کل دورافتی
چو درای ذات در افعال ماندی
موحد باش و چون مردان ره شو
برافکن دید خود دیدار شه شو
موحد گرد و یکتایی طلب دار
که تا آگه شوی هر لحظه از یار
بمانده بود اندر نیک و دربد
کنون نیک و بدت یکسان شد اینجا
همه دشواریت آسان شد اینجا
همه فضل تو در عین صفت بود
درونت پر ز درد و معرفت بود
شود اینجای همچون عین ذرات
وجود جان شد و جان گشت جانان
چو خورشیدی کنون در عشق تابان
چو خورشیدی کنون نور جهانی
تو خورشیدی از آن ذرات عالم
شدند اینجا بر تو شاد و خرم
تو خورشیدی و صورت سایه تست
تو خورشیدی و هستت ماه انور
ز ذات خویش اینجاگاه غم خور
تو خورشیدی درون سینه داری
ز نور جان جان دیرینه داری
دلا اکنون تو خورشیدی در این تن
منور شد جهانی و ز توپر نور
که اندر عالمی بیشک تو مشهور
که هستی بیشکی تو نور آن ذات
تویی نور و در این ظلمت فتادی
چرا مانده کنون در پرده تو
از این پرده نظر کن هم تویی تو
چرااکنون تویی اندر دویی تو
منت میدانم و تو نیز میخوان
که دارم من در اینجا سر یکسان
عیانست اندر اینجا آنچه جستی
یقین است اینکه بر کام نخستی
بمانده زود ازین پرده برون آی
چراچندین تو اندر بند صورت
شدستی این چنین پابند صورت
ترا چون ذات هست اینجا عیانی
از این عالم ندیدی هیچ سودی
وزین آتش ندیدی جز که دودی
زیانت سود کن ز آتش برون شو
تو اکنون گوش دار این پند بشنو
یکی خواهی شد ای دل در بر من
سزد گر هم تو باشی غمخور من
دل حق بین که حق داری تو درخویش
طلب کن در بر خود رهبر خویش
دلا حق بین و وز حق میمشو دور
مشو چندین تو اندر خویش مغرور
دلا حق بین که حق خواهی شدن تو
در آخر جزو و کل خواهی بدن تو
دلا حق بین و اندر حق فنا گرد
که سرگردان نباشی اندر این درد
دلا حق بین و از حق باش جان تو
چو دیدی این زمان راز نهان تو
صفاتی این زمان و راز دیده
نمودخود در اینجا باز دیده
چو دیدی باز مرانجام وآغاز
در آن حضرت نخواهی رفت تو باز
تو شهبازی و شه راباز بین تو
که تا باشی بکل عین الیقین تو
عجایب جوهری داری تو ای دل
عیان بین باز اکنون درنهانی
درون خود نظر کن حق یکی دان
تو خود حق را یین و بیشکی دان
که هستی پس چرا حیران شدستی
یقین بنگر که کل جانان شدستی
حقیقت حق عیانست ای دل اینجا
حقیقت حق عیانست ای دل راز
بیاب اینجا در انجام و آغاز
چرا اسرار خود اینجا ندانی
حقیقت حق عیانست و یقین اوست
ترادرمغز بگذر زود زین پوست
حقیقت حق عیان بنگر ورا تو
یقین در عشق کل اینجا قدم زن
اناالحق با من اینجا دم بدم زن
دمادم زن اناالحق با من اینجا
که گفتم راز کلی روشن اینجا
دمادم زن اناالحق همچو من تو
اناالحق بر همه آفاق زن تو
دمادم زن اناالحق چو حقی هان
که پیدا شد ترا در عشق برهان
دمادم زن اناالحق گر حقی دوست
اگرچه در عدم مستغرقی دوست
دمادم زن اناالحق در نمودار
ز شوق دوست شو آونگ از دار
دمادم زن اناالحق بر سر دار
که بنمودست اینجا یار رخسار
دمادم زن اناالحق چون احد تو
دمادم زن اناالحق چون شدی حق
شده فاش اندر اینجا راز مطلق
دمادم زن اناالحق در همه راز
درون خود نگر انجام و آغاز
دمادم زن اناالحق چون یکی یار
ترا بنماید اینجا لیس فی الدار
چو گشتی واصل از دیدار رویش
یکی بینی گرفته های و هویش
چو گشتی واصل اندر حق نهانی
چو گشتی واصل اندر حق دمادم
چو گشتی واصل و جانت یکی شد
نمود هر دو عالم کل یکی شد
هم از انجام خود را بازدیدی
چو گشتی واصل اندر کوی معشوق
نه بینی جز عیان روی معشوق
چو گشتی واصل و دلدار یابی
چو گشتی واصل اندر دار معنی
چو گشتی واصل اندر خودببین تو
نمود هر دو عالم در یقین تو
چو گشتی واصل از اعیان جمله
تو باشی در نهان پنهان جمله
چو گشتی واصل و بینی حقیقت
چو گشتی واصل اینجا جمله یابی
تو باشی بیشکی گر این بیابی
چو گشتی واصل و منصور گردی
ببینی جملگی اندر دل و جان
تو باشی در همه ذرات پنهان
ببینی لامکان اندر مکان گم
ببینی لا و الا گرد ولا شو
ز دید جزو و کل کلی فنا شو
ز عین واصلان در یاب حق را
ببر از جزو و کل کلی سبق را
چو میدانی کز آن بودی که بودی
که بود خود در اینجاگه نمودی
که جان جانی اینجا درگذشتی
نه جای تست اینجاگرچه جانی
بدان خودرا که کل کون و مکانی
مکانت پاک نیست ای جوهر پاک
چرا اکنون قرارت هست در خاک
تو بیخود سوی آن مسکن شتابی
دراین مسکن همه درد است و اندوه
فروماندی بزیر بار این کوه
نخواهی یافت بی صورت در آن دم
اگر برگویم این اسرار دیگر
کس اینجا نیست با من یار دیگر
مرا این راز اینجاگه به نتوان
که با هر کس نهم اندر میان من
که همدم نیستم اندر جهان من
چو همدم نیستم هم با دم خویش
همی گویم بیانی زاندک و بیش
از آن زینجای من بشتافتستم
بسی جستم در اینجا صاحب درد
که باشد همچو من اندر میان فرد
که تا با او بگویم سر احوال
از آن اینجایگه فارغ نشستم
که همدم جز دمم اینجا ندیدم
دم خود اندر اینجا برگزیدم
دم خود یافتم زاندم که دارم
در اینجا اوست کلی غمگسارم
از آن این دم زدم من بیچه و چون
که این دم هست بیشک در جهان طاق
از آن اینجا شدم آگاه را من
کز آن دم اولین و آخرین است
دم من دارد آن دم اندر اینجا
که آن دم میندید است آدم اینجا
که میگوید دمادم این بیانها
که اینجا حق شناسد عین شیطان
دم من جز یکی اینجاندید است
پدیدار است کل او ناپدید است
دم من بین نمود بود آن پاک
که این دم محو کرده آب با خاک
که یک ره ترک کردست دین و دنیا
ز دنیا درگذشت و یافته یار
نمیبیند در اینجا جز که دلدار
ز دنیا درگذشت و لامکان دید
ز دید خود خداوند جهان دید
ز دنیا درگذشت و آن جهان شد
نمود خویشتن را داد بر باد
ز دنیا درگذشت و خود نظر کرد
همه ذرات را از خود خبر کرد
ز دنیا درگذشت و گفت اسرار
دمادم کرد در یک نوع تکرار
ز دنیا درگذشت و یافت معنی
ز دنیا درگذشت و جان جان شد
بیک ره خالق کون و مکان شد
ز دنیا درگذشت و جان برانداخت
ز دنیا درگذشت و در فنا دید
خدا خود را از آن عین بقا دید
ز دنیا درگذشت در لاقدم زد
زمین و آسمان در عین هم زد
یکی شد در فنا محو است دنیا
نماند اینجایگه جز عین عقبی
در این دم دمبدم آن دم نمایم
بکل پیدا ز خود اندر نهانست
یکی دیدست و در یکی کلامست
در این معنی خدای خاص و عام است
یکی دیدست اینجا جز یکی نیست
حقیقت جز خدایم بیشکی نیست
یکی دیدست و میگویم ز یک من
که در یکی خدا دیدم ز یک من
یکی دان این همه معنی وگفتار
یکی دیدست و عاشق بر صفاتست
یکی دیدست و الله و جلالست
زبان عارفان زو گنگ و لالست
که بسیاری در این گویند هردم
از آن نامحرمی بیچاره اینجا
که این معنی نداری چاره اینجا
از آن نامحرمی کاینجاندیدی
در این معنی زمانی نارسیدی
از آن نامحرمی همچون جمادی
که اینجاگه نداری هیچ دادی
از آن نامحرمی و مانده غافل
که این معنی نکردستی تو حاصل
از آن نامحرمی کاین سر نداری
که در پای وصالش سر در آری
از آن نامحرمی کین جایکی تو
نه چندانست گفتار تو اینجا
که نتوانی که اینجا راز بینی
خدای خود در اینجا باز بینی
از آن غافل شدی ای مانده حیران
که هر لحظه شوی اینجا دگرسان
دگرسانی نه یکسان همچو منصور
که دریابی یقین الله را نور
زمین و آسمان در تو پنهانست
ولی اینجا دلت درمانده حیرانست
زمین و آسمان هم نور تو دارد
زمین و آسمان هم در حجابند
اگر بگشایی اینجاگاه این بند
زمین و آسمان اینجا برافتد
زمین و آسمان اینجا شود گم
زمین و آسمان گردد یکی دید
میان این چنین هرگز که بشنید
زمین و آسمان عکس نمود است
دل و جان اندر اینجادر ربودست
زمین و آسمان گردان زخود کرد
ز اصل افتاده بود و ذات کل فرد
زمین و آسمان اینجا مبین تو
بجز حق گر حقی اینجا حقی تو
زمین و آسمان او را نظر کن
اگر مردی دلت را با خبر کن
چنان شو کاول اینجاگاه بودی
عیان بودی ولیکن خود نبودی
نمیدیدی تو خود را جمله حق بود
از آن این راز میگویند معبود
بیانست این معانی پیش عشاق
ولیکن هر کسی اینجایگه طاق
اگر این راز من جمله بدانی
بجایی اوفتی ای مانده عاجز
که اینجا کس ندید آنجای هرگز
که یکسانست اینجا نیک با بد
یقین میدان که بیرون جهانست
بجایی اوفتی کانجا یقین است
حقیقت نی شک و نی کفر و دینست
که آنجا نیست این صورت پدیدار
بجایی اوفتی ای مانده غافل
که آنجا جان یکی بینی ابا دل
ز جمله فارغی در جملگی درج
دریغا گر بدانی خویشتن ارج
ز جمله فارغ و یکتا تو باشی
ولیکن در بیان خود تو باشی
ز جمله فارغ و در جمله باقی
تو باشی می تو باشی جمله ساقی
ز جمله فارغ و دیدار بیچون
همه اندر تو و تو بیچه و چون
ز جمله فارغ و دید تو باشد
ز جمله فارغ اینجا باش درویش
که آنجا بیحجابی بنگر از پیش
ز جمله فارغ اینجا باش و بنگر
که اینجاگه تویی جبار اکبر
ز جمله فارغ اینجا باش و دریاب
تو داری مال و جاه و جمله اسباب
ز جمله فارغ اینجا باش و او شو
ز من دریاب و هم از من تو بشنو
دمی بنگر تو این رمز و اشارات
که میگویم ترا من بی کماهی
نه همچون کافران بت میپرستی
در اینجا دیروبت بیشک نسنجد
که این معنی نه تقلید است تحقیق
چرا خون میخوری اندر دل خاک
چرا خون میخوری در خاک فانی
از آن می ره نبردی و ندانی
بر این گفتار من جان برفشان هان
بمعنی و بصورت بی نشان هان
شود معنی و صورت بین یقین حق
ابا تو گفتم اکنون راز مطلق
چو رازت من دمادم گفتم اینجا
چو رازت مینهم اینجا ابر در
چرا اینجا بماندستی تو چون خر
چو او اینجایگه مر کاه و خورده
نه آخر خر چو راهی میرود باز
ندیده در یقین انجام و آغاز
چنان رهبر بود مسکین و غمخور
که گویی دیده است آن راه دیگر
بفعل خود رود آن خر در آن راه
بود بیچاره چون حیران و آگاه
که تا ناگه رسد در عین منزل
چو در منزل رسد بی بار گردد
بمانده فارغ از هر بار گردد
که بیشک داده باشد داد آنجا
تو هم دادی ده و میکش تو این بار
که ناگاهان رسی در منزل یار
بجز این نقش آب و گل ندیده
بمانده عاجز و بس غصه خورده
ندیدی منزل ای غافل در اینجا
که این دم مانده بیچاره تنها
که نادانسته راحت ز چه باز
بماندستی تو غافل بی چنین راز
ز من این راز بشنو بار دیگر
که تا پیدا شود آنجای آن ماه
که تا معنی بیابی مرد درویش
غبار صورتت چون رفت حق یاب
چرا چندین شدی مانند سیماب
تو لرزان مانده اندر راه ترسان
زهر چیزی دل خود را مترسان
اگر خود را نترسانی در این راز
ببینی ناگهان انجام و آغاز
رسی اندر خدا این ره ترا بس
اگر خود رانترسانی در این سر
عیان فاشست چندینی چه پرسی
که حق هستی بود چون بنگری نیست
ز هست و نیست آگه شو در این راه
اگر هستی از این اسرار آگاه
ز هست و نیست هر دو حق یقین است
که هست و نیست راز کفر و دینست
کجا داند کسی این راز اینجا
که جانان را پدیدست باز اینجا
ز جانان گرچه میگویند اسرار
چه گویم هست جانان ناپدیدار
ابا تو گفته و از تو شنیده
تو نشنفتی که او میگویدت هان
دمادم هر صفت اینجای برهان
دمادم باتو در گفت و شنیدست
چنان خود گم بکردست او زاعزاز
که در یکی است کژ بینی مر او باز
از آن اینجا دو میبین که صورت
نمیدانی که چون جز راز داری
ز مکر و فعل تلبیس آنگهی شاه
ز صورت چون برون آیی بیکبار
ترا برخیزد از هر نقش پندار
گشاید آنگهی از تو چنین بند
گره بگشاید و آنگه شود باز
زبان گفت این کوته شود باز
که داری اندر اینجاگه نشانی
ولی چون من ابر این بگرود هین
چرا دلبستگی در کوی یار است
ترا نی روی باشد اندر این کوی
مشو ای عاشق اینجا تو بهر سوی
کز او ناگه شوی در عشق واصل
بوقتی کز خودی آیی برون تو
نه چون دیوانه اندر جنون تو
شوی و می ندانی این چه رازست
اگرچه دیدهات اینجای باز است
نمیبیند یقین اینجا رخ یار
دمامد گوشت اینجا پاسخ یار
دمی گر غافل آید این نداند
چو حیوانان عجب حیران بماند
درون را با برون کل آشنا نیست
در این ظلمت حقیقت روشنا نیست
درونت می جدایی دارد اینجا
ز خود دور افت تا کلی شوی نور
وگرنه تو بظلمت افتی و دور
چو دور افتی دمادم عین ظلمت
کنون چون حاصلست اینجا بدان تو
ز دید دید من این رایگان تو
خدا با تست و تو در جستجویی
در این معنی تو چون نادان چگویی
از این معنی چو نادانی چگویی
یقین یارت شود هم یار یارا
یکی یاریست جمله دوست دارد
یکی مغز است و جمله پوست دارد
چو پرده رفت کلی دوست باشد
وگرنه چند از این اسرار خوانی
اگر باشی چو مردان جهان چست
تو برداری حجاب و ترک گویی
چو نیکو بنگری اکنون تو اویی
تو هستی او ولی صورت حجابست
ز صورت جمله اعداد و حسابست
تو هستی او و او در تو نمودار
حجاب اکنون ز پیش خود تو بردار
یقین درنیستی او را نظر کن
که جانست او و دل را تو خبر کن
دلت را محو کن تا جان شود پاک
پس آنگه جان یقین را محو گردان
رخ خود از همه اینجا بگردان
خدا دان و خدا بین و خدا گرد
وگر غیرست زود از وی جداگرد
خدا را بین و با او آشنا باش
چو با او همنشینی کم بقا باش
خدا را بین و با او گو تو رازت
از او بشنو بیانها جمله بازت
بگوید جملگی با جانت با دل
وگر تو پی بری این راز مشکل
وگر یک ذره مانی تو بخود باز
نبینی هیچ هم انجام و آغاز
حضورت آنگهی باشد در این راز
که بینی اولت اینجایگه باز
که باشی همچو شمس اندر فلک طاق
که در اعیان نباشی هیچ غافل
حضورت آنگهی باشد چو مردان
که بیرون آیی از صورت بدینسان
نه هر دم خود ز دیگرسان برآیی
رود آنگاه رنج و فکر و هم ذل
پس آنگه باز خود را لا نماید
تو باشی آنگهی این رازمطلق
کسی کین یافت زین آگاه گردد
در آخر چون نظر دارد خدایست
در آخر راز او بیند در اینجا
یکی اندر یکی بگزیند اینجا
در آخر چون ببیند باشد او جان
یقین جانان بود دریاب اعیان
بود اعیان همین گر راه بردی
شه اینجاگه عیان و تو نهانی
ولی این راز اگر اینجا بدانی
شه اینجا رخ چو بنمودست جمله
حقیقت مغز نیز و پوست جمله
همه او هست و یکی گشته ظاهر
بهر کسوت کجا دانی تو این سر
همه او هست ای بیچاره مانده
چنین حیران ودر نظاره مانده
همه او هست ای درمانده مسکین
تو خواهی ماند اندر عشق غمگین
همه او هست غیری نیست اینجا
همه او هست دیری نیست اینجا
درون کعبه جان آی و کن سیر
نظر کن کعبه را افتاده در دیر
چرا در خود نگردانی تو واصل
چو داری کعبه جانان یقین است
چه جای عقل و فهم و کفر و دین است
تراچون کعبه حاصل شد در اینجا
حقیقت جانت واصل شد در اینجا
ترا چون کعبه جانانست او بین
گذر کن این زمان از کفر وز دین
ترا این دین یقین باید که باشد
ز کفر عشق دین باید که باشد
چو اینجاکفر و دین یکسان نمودست
ترا زین کف رو دین آخر چه سود است
نمیگنجد در اینجا کفر و اسلام
کجا گنجد در اینجاننگ با نام
نگنجد نام نیک اندر ره عشق
اگر آگاه عشقی جمله حق بین
بجز حق دیگری را تو بمگزین
بجز حق هرچه بینی بت بود آن
چوبت بشکست یابی گنج اعیان
تراگنجی است اندر جان نهانی
چرا خود گنج خود اینجا ندانی
ز گنجت رنج دیدی هر دمی باز
از آن اینجا ندیدی محرمی باز
از آن اینجا بخاک و خون طپیدی
بماندستی ز بهر دین گرفتار
حقیقت دین پرستی همچو کفار
که اینجا گه گرفتی عشقبازی
نه بازی عشق جانان باختستی
نه همچون عاشقان جان باختستی
که درمانده بخود بس ناتوانی
تو رسم عاشقان دریاب و جان ده
هزاران جان بیک دم رایگان ده
تو یک جان داری و آن خود هبا شد
هر آن عاشق که او جانان نگردد
هر آن عاشق که یک تن گشت صد جان
چو جانم بی نشان بد در نشانم
ندانستم که همچون او شوم باز
نخواهد ماندم انجام و آغاز
یکی خواهم شدن ماننده دوست
که مغز بی نشانی بود در پوست
چو یارم بی نشان بد من بدم او
حقیقت راست گفت اینجای منصور
که اینجا میدمم در جمله من صور
که دریابد چه صاحب عشق باید
که این داند نه هر بد جنس جاهل
کسی باید که باشد دوست کامل
که این سر باز داند آخر کار
بهرکس این نشاید گفت زنهار
نه هرکس این سزاوار است دریاب
کجا باشد حقیقت تشنه سیراب
نمود عشق جانان را از اینسان
بر این امید جانها داده اینجا
که تا روزی مگر یابند آنجا
کسی کین پی برد از عالم دل
بوقتی کز خودی بیرون شود او
ز دید چون و چه بیرون شود او
اگر بیچون شوی در چه نمانی
کسی باید که او دلدار گردد
که همچون مصطفی در سر اسرار
شود کلی ز خود او ناپدیدار
برو بیچاره کین مشکل ندانی
دم این دم او ز دست اندر حقیقت
بوقتی کو دم این زد یقین دید
که خود را اولین و آخرین دید
بدو تادم زد و آن دم یقین یافت
خدادر خویشتن عین الیقین یافت
چو او دم زد دم جمله نهان کرد
حقیقت خویش را او جان جان کرد
اگر دم جویی اینجاگه دم او
زن آنگه کین حقیقت باز دانی
نهی بر فرق معنی تاج لولاک
چو غواصی روی در بحر احمدص
کنی اینجای محوت نیک و هر بد
تو در دریای او چون غوطه خوردی
ز بود او دمی این دم بزن تو
وگرنه از کجا مردی که زن تو
تو همچون بی نمود او زنی دم
که او بد در حقیقت هر دو عالم
دوعالم آن زمان در پیش بینی
همه کون و مکان در خویش بینی
یکی گرددترا ظاهر در آن دید
حقیقت اینست اینجا سر توحید
تو مر توحید احمد یاب و حیدر
از ایشان گر خدا بینی تو مگذر
خدابین باش همچون دید ایشان
که بینی در عیان توحید ایشان
تراتوحید از ایشان روشن آید
که جانت همچو نوری روشن آید
ولیکن این معانی سر ایشانست
میان واصلان این راز پنهانست
چو پنهانست این دم در نهانت
وز ایشان منکشف آمد چنین راز
اگر یابی از ایشان این یقین باز
برون آیی چو مغز از پوست اینجا
نبینی در یقین خوددوست اینجا
درون خویش یابی هر دو عالم
از این معنی ببر ای دوست گویی
بزن از عشق کل تو های و هویی
نمیدانی که داری جوهر دوست
بنادانی بماندستی در این پوست
اگر تو مغز جان خواهی رها کن
تو مرا این پوست کلی خود جدا کن
درونت دوست دار و پوست شیطان
حقیقت جان خود کن عین جانان
چو جانان بی نشان آمد حقیقت
نه ره ماند و نه نفس و نه طبیعت
بسی راهست لیکن هیچ ره نیست
خدا در بی نشانی باز بین باز
که اودارد نهان عین الیقین باز
خدا را بین و از اشیا گذر کن
ز دید خویشتن در خود نظر کن
بخش ۸۴ - در سؤال کردن مرید از حضرت شیخ که شیطان مرا زحمت میدهد و جواب دادن شیخ مرید را فرماید - عطار نیشابوری | ناهید