بخش ۳ - هم در صفات دل گوید و خطاب بنده حق را عزّ و جل - عطار نیشابوری | ناهیدبخش ۳ - هم در صفات دل گوید و خطاب بنده حق را عزّ و جل
عطار نیشابوریدلا تا چند درهای معانی
ز مهر خاطرت اینجا فشانی
که میداند بیان جز راز دیده
که اول رادر آخر باز دیده
که میداند بیان لن ترانی
بجزموسی صفاتی بر معانی
که بد بر طور عشق او راز اسرار
بگفته باشد و بشنیده از یار
خطاب بنده و حق هر دو بشناس
برون کن ازدماغ خویش وسواس
خطاب بنده و حق را یکی دان
گمان بردارو حق را بیشکی دان
خطاب بنده و حق هردو اینجاست
بنزد عاشقان این راز پیداست
خطاب بنده و حق هر دو بشنو
کهن بگذار و اینجاگه طلب تو
عیان دیگر است ای مرد سرباز
خطاب بنده و حق جان و دل دان
خوشا آنکس که اینجا یافت جانان
هر آنکو روی جانان یافت او هم
چو خورشیدی در اینجا تافت او هم
چو هردو عالم اینجا صورت تست
ترا این راز اینجا بایدت جست
بباید جستنت امروز این راز
که تا یابی عیان اولین باز
در اینجاکن طلب هر راز اول
قراری گیر همچون نقطه اینجا
مشو چون قطره از جای بر جا
همه امروز در جان تو پیداست
ز من بشنو که جانان تو پیداست
خبر از بلبل اینجاگه نداری
که مینالد در اینجاگه بزاری
گلستانست بگشا دست از آواز
بصد الحان مر این بلبل سرآید
بهر دستان که میخواهی برآید
تو اینجا بازمانده می ندانی
که بیرون ازمکین و از مکانم
خبر آنکس بیافت از جان جان او
که هم درخویش شد کلی نهان او
خبر آن یافت در ذرات اینجا
که رجعت کرد سوی ذات اینجا
خبر او یافت از تحقیق مردان
که او رادادهاند توفیق مردان
خبر او یافت کو از خود فنا شد
فنا بگذاشت و در عین بقا شد
خبر آن یافت چون منصور اینجا
که شد در جزو و کل مشهور اینجا
که بیرون رفت از دانش طبیعت
خبر آن یافت از دیدار جانان
که اینجا گشت برخوردار جانان
خبر آن یافت از اسرار بیچون
که حق را دید اینجا بیچه و چون
خبر آن یافت کز خود رفت بیرون
خبر را باز دان ای مانده در چون
خبر آن یافت از راز دو عالم
که اینجابازگشت از سوی آن دم
تو بیچونی مگر چون بود چونست
که این معنی ز صورتها برونست
باندیشه نیاید این بیان راست
تو منگر پس نه پیش و چپ و نی راست
درون صافی کن ای آدم دم عشق
که امروزی تو اینجا آدم عشق
رسیده این زمان در دید قربت
طلبکارند ترا اینجا نظر کن
طلبکار تو عرش و فرش و افلاک
تو اینجامانده عین آب با خاک
تو با صورت بمانده در میانی
برون از صورتی ای معنی دوست
تو مغزی و مبین این صورت پوست
تو از خود در تعجب مانده دل
اگرچه جان و دل را خواندهای دل
خبر از خود نداری تا چه چیزی
نکو بنگر که بس چیزی عزیزی
ترا این جوهر کل رخ نمودست
تو ماندستی عجب در جسم و جان باز
نرفتی یک زمان در کوی یارت
تو هم گویی و هم یاری ندانی
وگر دانی در آن حیران بمانی
عجب رازیست این سر با که گویم
تو درمانی و درمان از که جویم
نموده روی خود از عین آفاق
در این عین طلب مجروح و افگار
چنان خواهم که اینجا جز یقینم
به ننمایی که تا روی تو بینم
مرا یک لحظه دید خود پدیدآر
چو میدانم که دانایی همیشه
توییدر باطنم در گفت و در گوی
نمود جسم و جان شیدا نموده
زهی بنموده رخ در عین شیدا
نموده جمله را انجام و آغاز
همه ز آغاز و انجام تو دیده
تو در جمله ولی کس تو ندیده
خودی در خود ز بهر خود نظاره
چو گفتی از خود و هم خود شنودی
چنان بر خویشتن عاشق شده خود
که یکسانست پیشت نیک با بد
که از خود فیض میپاشی همیشه
همه فیض تو دیده جمله ذرات
همه جویندت اینجا عین ذرات
تو هم خود طالب و مطلوب باشی
نه چندانست و صفت در زبانم
که با آخر رسد شرح و بیانم
که بتوان کرد مر کلی نظاره
همه حیران تو و در همه راز
بهر وصفی که گویم بیش از آنی
چنان پیدا شدستی دردل و جان
که با من بازگفتی راز پنهان
چنان پیدایی و میگویی اسرار
که از عشقت شدستم زار و افگار
حجبا صورت از پیشش برانداز
وجودش جملگی چون شمع بگداز
ورا اینجا بکن اعیان دیدار
ز دست خویش ده او را رهایی
چو این کار ازتو اینجا میرود باز
بیکباره حجاب اینجا برانداز
چنان عطار در تو ناپدید است
که گویا با تو درگفت و شنید است
کنون چون عین پایانست دیدار
نیم من در میان کلی خودی تو
تویی در بود من پیدا نموده
چرا کایشان نباشند یا نبودند
هر آن ذرات کز رویت خبر یافت
ترا اینجایگه اندر نظر یافت
هر آن ذرات کاینجاگشت واصل
ترا اینجا بدید ای جان و ای دل
در اینجا کعبه و دیر است اینجا
درون کعبه هم دیر است اینجا
چه در کعبه چه بتخانه همه اوست
درون هردو اینجا دمدمه اوست
چنان گم کردهام خود را در اینجا
که گه پنهان کند گه خویش پیدا
در این دیری که مینا رنگ آمد
در این جوهر نمودار بقایست
تو در این دیر مینا خویش نشستی
دل اندر دیدن این دیر بستی
در این دیرت چنان دل در گرفتست
خیالاتت ز بام و در گرفتست
تو پنداری که جانت میپرستد
خیالت آن چنان مغرور کردست
که از جانان بکلت دور کردست
که این در دایمت مدروس دارد
خیالت آن چنان از ره بیفکند
که دارد جانت اینجاگاه دربند
چنانت غافل و بیهوش کرداست
که جانت ز هرگویی نوش کرداست
چرا در دیر بنشستی تو در سیر
که خواهد گشت ویران ناگهت دیر
شود ناگاه دیرت جمله ویران
از این دیرت گذر کن همچو پیران
چرا ماندستی اندر دیر صورت
دلت زین بت نیامد سیر یک دم
که تا ریشت بیابد زود مرهم
دلت در بند بت تو بت پرستی
که در این دیرها مانده تو هستی
تو مستی این زمان و مانده در دیر
در این مستی کنی هر لحظه سیر
مرا صبر است تا گردی تو هشیار
بیکباره شوی از خواب بیدار
ندانی دیر را و بت شده مست
که این دم خفته و مانده دل مست
در این دیر فنا مردان رهبر
دل اندر وی نبسته رفته دربر
چو دانستند کس را نیست انجام
بت صورت بیک ره خورد کردند
از آن گوی سعادت جمله بردند
بدانستند کاینرا نیست بنیاد
در اینجا خاک خود دادند بر باد
چو خاک خویشتن بر باد دادند
مر اینجا نفس سگ را داد دادند
بدانستند آخر مر زوالی است
در این منزل مقام قیل و قالی است
همه عین بلا و درد و رنج است
که اسمش دایما خوان سپنج است
همه در بود خود مر باز بینی
تویی خوان سپنج و غافل از خود
بمانده گاه در نیکی و گه بد
تویی خوان سپنج ای کار دیده
که هستی نیک و بد بسیار دیده
تویی خوان سپنج و خود ندانی
تویی خوان سپنج و در تو موجود
که بودت ازنمودت باز بنمود
تویی خوان سپنج ای صاحب راز
که این پرده فکندی خود بخود باز
که این از عقل و حس تو برونست
بدانی در درون افتاده گویا
در این وادی بسی گمگشته و ره
نمیداند کسی خود را سرانجام
که تا آخر چه خواهد بود آخر
فرومانده تو درآن عین ظاهر
همه در خویش و بیخویشند مانده
همه کشتی در این بحرند رانده
که جایی هر کسی را ره نماید
در این معنی دلی از غم رهاند
که این دم در عیان دیدار یارند
بسی رفتند چون اینجایگه راز
ندانستند تا کی بیند آن راز
بسی رفتند دل پر حسرت و رنج
بسی رفتند و این دم عین ذاتند
بسی رفتند وین دم در حضورند
در آن وادی حقیقت عین نورند
بسی رفتند گه در شیب و بالا
بسی رفتند و دیگر بازگشتند
بسی رفتند دیگر سوی این دیر
بسی رفتند و در عین جلالند
نهان در یار پیدا گشته ایشان
زبودش جمله یکتا گشته ایشان
از آن پیدا و پنهانند جمله
که هم پیدا و هم پنهان شده کل
که جان بودند و هم جانان شده کل
در آن عین فنا دیدار رازند
که از ننگ وجود خویش رستند
برستند و همان سرباز دیدند
در آن حضرت ز بود خود رمیدند
بدیدند آنچه پنهان بد در آنجا
دگر چندی یقین اعیان در اینجا
که در یابی ز خود راز نهانی
در اینجا باز یاب و زود بشتاب
تو آن گم کرده خود زود دریاب
در اینجا باز بین تو سر اول
در آن دم عارفان این راز بینند
چنان دارد نظر در صبحگاهان
که تا بنمایدش رخ جان جانان
به وقت صبح اینجاگاه بشتاب
ز راز دوست مر غافل مشو تو
گمان بگذار و شو اندر یقین تو
که جان میبارد از فیض تو آخر
همه نورست ریزان اندر آن دم
کز آن دم یافت این ترکیب آدم
در این دم گر دمی بر خون زنی تو
وطن بالای این گردون زنی تو
در آن دم گر کنی اینجا نگاهی
پر از نور است ازمه تا بماهی
در آن دم مانده اندر عین آیات
همه از جان خود نومید باشد
نماید روی خود از پرده حالی
همه پیدا شدند از تابش نور
شوند و هر یکی گردند تابان
در آن دم چون به پیشش روی آرند
بمستی خویشتن زان سوی آرند
شوند از بیخودی تا سوی خورشید
بسوزند و بمانند عین جاوید
در این معنی بقا گردند مطلق
بسوزند و شوند اینجا فنا کل
بسوزند و شوند آن جوهر اصل
که آدم یافت در جنات این وصل
همه جوهر شوند از نور خورشید
نماید آن زمان تابان جاوید
همه جوهر شوند از تابش تاب
بهر معنی که میگویم چه دانی
چه دانی تو بمانده غافل و مست
که چون رفتی دل و جان با که پیوست