بخش ۱۲ - در آگاهی دادن دل در عین منزل و او از آن عاشق بودن فرماید
عطار نیشابوریالا تا چند در منزل شتابی
تو اندر منزل و منزل نیابی
تویی در منزل اینجا راه کرده
حقیقت عزم دید شاه کرده
تو اندر منزل و منزل ندانی
تویی جان و دل من دل ندانی
تو اندر منزلی ره کرده ای دوست
چنان مانده بتن در پرده ای دوست
تو اندر منزل و نادیده دیدار
شده در منزل جان ناپدیدار
تو اندر منزل و و جایی بمانده
ولی در خویش تنهایی بمانده
تو اندر منزلی و وصل دیده
حقیقت عین ذات اصل دیده
تو اندر منزلی در نزد آن ماه
چگویم چون نه از راه آگاه
تو اندر منزلی ای دل بماندی
بدی سالک کنون واصل بماندی
تو اندر منزل جانی و جانان
نموده رخ ترا اینجا در اعیان
سوی منزل رسیدستی تو تحقیق
نمی یابی و دیدستی تو توفیق
سوی منزل رسیدی از سوی درد
فتادستی در این منزل کنون فرد
ز دید جان و دل خود را خبر کن
بدان خوشباش چون با غمگساری
هنوز اندر رهند مر جمله عشاق
جمال حق در این منزل بدیدی
در این منزل وصالت دست دادست
خر و بارت سوی منزل فتادست
در این منزل زدی بیشک قدم تو
که تا در منزلی عین عدم تو
ز منزل تو یقین نامی شنیدی
رسیدی سوی منزل بی سر و جان
از آن گشتی تو چون خورشید تابان
بیاب ای دوست وصل دوست در دل
که اینجا منزلست و نیست منزل
به منزل چون رسیدی وصل دریاب
زمانی کرد بیدارت از این خواب
بمنزل چون رسیدی همچو مردان
حقیقت خوش نشین با دوست شادان
در این منزل که جانها ره نبردند
هم اندر منزل افتادند و مردند
تو ره بردی و خواهی مرد اینجا
ندانم تا چه خواهی برد اینجا
تو اندر منزلی تا چند گویی
تو اکنون بیدلی تا چند جویی
بگو تا چند جویی منزل ای دوست
که تو در منزلی و منزلت اوست
دل وجان اندر این منزل بماندست
میان نار و ریح و گل بماندست
کز اینجا می برد آنجا به اشتاب
چو گردابست دریا از پس و پیش
مرو بیرون ز منزل ای دل ریش
جزیره داری و منزل همین است
ترا منزل ترا عین الیقین است
حقیقت داری اینجا رهنمون تو
که اینجا درد و درمان تو باشد
تو جان خود چنان آسان گرفتی
از آن مانده کنون اندر شگفتی
تو جان خود مده آسانت ازدست
که جان با جان جان دیدست و پیوست
چو جان ره برده است و راه دیدست
در این منزل وصال شاه دیدست
ز جان بگذر که جان از تو گذشتست
دل و جان با تو پیوستست دایم
به ذات جان جان پیوسته قایم
شده در تو تو اندر جان و دل گم
که این قطره به من بحرست قلزم
که با او زان سر اینجاگه رفیقی
رفیقی کرده ای با جان از آن سر
ندانی چون کنم این سر تو رهبر
رفیقی کرده ای با جان در اینجا
در اینجا آمدی ای جان از آنجا
رفیقی کرده ای با جان ندانی
ابا او کرده ای اینجا جفا تو
رفیقی کرده ای با جان خود تو
از او غافل شده در نیک و بد تو
رفیقی کرده ای با جان حقیقت
رفیقی کرده ای با جان تو از ذات
رفیقی کرده ای آنجا ابا او
رها کردی تو بار خویش نیکو
که ماندستی تو خود بی روح مانده
وصالت دست آسان بود در دست
حقیقت پای تا سر دیده بودی
کسی هرگز کند این کان تو کردی
از آن افتاده در اندوه و دردی
بده انصاف ای دل اندر اینجا
که گردی عاقبت واصل در اینجا
بده انصاف ای از خود رمیده
کنون بگشای اینجا مر دو دیده
بده انصاف جان ای راز دیده
که یاری اندر آخر باز دیده
بده انصاف و اندر وی فنا شو
بده انصاف و شو در عالم جان
تو بیش از پیش مر خود را مرنجان
بده انصاف کاکنون یار دیدی
بده انصاف ای جان و جهان را
که وصلش یافتستی رایگان را
بده انصاف و اندر خود یقین بین
بده انصاف چون گشتی تو خورشید
که خواهی ماندنی بی سایه جاوید
بده انصاف و بنگر راز جانان
یقین انجام و با آغاز جانان
تو چون در کل رسیدی جزو بگذار
تو چون در جان رسیدی عضو بگذار
تو چون در کل رسیدی راز بنگر
ز خود انجام و هم آغاز بنگر
همه در تست ای نادیده اسرار
همه در تست و تو اندر گمانی
از آن اسرار من اینجا ندانی
همه در تست و تو اندر همه گم
همه چون قطره و تو عین قلزم
همه در تست و تو درخود حجابی
همه در تست و پندارست صورت
همه در تست و تو عین صفاتی
همه در تست وز تست این همه راز
نه کس آمد نه کس خواهد شدن باز
همه در تست هیچی نیست اینجا
بجز تو هیچ و هیچی نیست اینجا
قلم در دست و اندر راز دانا
بسوزد چند بار اندر مه و سال
شوند از عشق او گردان و در خون
زهی بگذشته از افلاک و انجم
همه چون قطره و تو بحر قلزم
تویی اصل ای نمود سر اسرار
زمانی برقع از دلدار بردار
تویی میر و تویی خسرو تو سلطان
تویی جسم و تویی جان و تو جانان
که جزو و کل رسولا پادشاهی
ترا زیبد بزرگی ای سرافراز
که خواهد دیدن از تو عزت و ناز
تویی زیبد که سلطانی کنی تو
ترا زیبد که داری سر بیچون
نهی شرع و اساست بیچه و چون
ترا زیبد که داری معجز اینجا
همه بر درگه تو عاجز اینجا
ترا زیبد که گردانی قمر را
ترا زیبد که آهو خواست زنهار
همه اندر دویی تو در میان طاق
زهی طاق دو ابروی تو محراب
بر محراب تو جان رفته در خواب
تویی شاه و همه اینجا غلامت
بتو اینجا یقین مشتاق یکسر
بتو روشن شده این راه تاریک
از آن مویی در این معنی نگنجد
دل و جان نزد شرعت خود چه سنجد
ره شرع تو هر کو یافت کل شد
در اینجا بیشکی بی عیب و ذل شد
ولی همچون تو کس این بود ننمود
قمر هر ماه میگردد دو پاره
شود نیمی کم و نیمی پدیدار
وصالت یافت آنکو سر ببازید
وصالت یافت آن کو تن برانداخت
وجود خویشتن چون شمع بگداخت
وصالت یافت آنکو شد فنا باز
ترا اینجا بدید اندر بقا باز
وصالت یافت اینجا آنکه دل شد
وصالت یافت کز خود شد جدایی
وصالت یافت اینجا هرکه جان شد
بنزد روی تو از خود نهان شد
وصالت یافت کو ذات تو باشد
وصالت یافت آنکو شرع بگزید
رسید از دید تو در دیدن دید
نداند راه سوی تو دل و جان
بماند تا ابد در عین زندان
وصالت یافت مر این جان عطار
از آن شد او ز بحر تو گهربار
چنان اندر وصالت راه دیدست
که خود را بی تویی ای شاه دیدست
چنان در عشق اینجا در فشاند
چو خاک افتاد مسکین بر در تو
جز از تو رو ز پیش و پس ندارد
تو چون در ماندگان را دستگیری
ز وصل تو جهان مجروح ماندست
که جانش رفت در وی روح ماندست
چو میدانی که هست او خود غلامت
بگفت او باز با هر کس پیامت
پیامت گفت اینجا جمله سرباز
در آخر پیش رویت گشت سرباز
چنان گفته ست راز تو حقیقت
ابا تو گفت هم از تو شنیده
ز بهر تو بخاک و خون طپیده
تویی پیغمبران را شاه و سرور
که بد نوری ز ذاتت در وجودش
تو بودی مر ورا پیدا و پنهان
که صافی گشت و بر صدق و صفا شد
بتو نوح از دوعالم شد نهانی
تویی مهتر تویی بهتر چگویم
که در میدان شرع تو چو گویم
بسی چوگان عشقت خورده ام من
از آن در عشق تو خو کرده ام من
چنان من دوست دارم یاورانت
که میبینم ترا اندر دل خود
حقیقت کرده ام من حاصل خود
تو میدانی دوای دردم ای دوست
که مجروح و عجب رو زردم ای دوست
دوا کن بخش او را کم کن آزار
چنان عطار در درد تو بگداخت
بآخر یافت راحت بس سرافراخت
دوای عاشقان هم خود تو دانی
دوا کن این دل درمانده ای جان
که همچون حلقه بر در مانده این جان
دوا کن این دل حیران بمانده
که چون چرخست سرگردان بمانده
دوا کن این دل افتاده از دست
دوا کن این دل مجروح و افگار
که دیدست او ز عشقت رنج و تیمار
دوا کن این دل مسکین مجروح
مر او را قوت آور در سوی روح
دلم زیرا که هست آزار دیده
از آن جام محبت زانکه خوردی
بمن آور از آن جام تو دردی
ز درد جام خود دردم شفا ده
دلم از رنگ نقش خود صفا ده
ندارم هیچ جز تو حاصل خویش
مرا حاصل تویی در درد و اندوه
برون آور مرا از بار این کوه
چنانست ای مه و خورشید تابان
که چون ذره سوی خورشید تابان
چنانست این دل درمانده در غم
که چیزی جز تو نیست او را یقین هم
تویی درد و تویی اکنون دوایم
ز بیش اندازه بنمایی جفایم
کنونش عقل شد در عشقت ای جان
کند هر لحظه اینجا شرح و برهان
ز تو دارد ز تو اینجای گوید
چنان در شرح محبوس تو شد دل
کز آن در عاقبت شد عشق حاصل
چو عشق روی تو اندر سرم بود
حقیقت عشق تو هم رهبرم بود
چو عشق روی تو آمد در این جان
چو عشق روی تو در جانم افتاد
حقیقت کفر در ایمانم افتاد
چو عشق روی تو دیدار بنمود
چو عشق روی تو آمد مرا دید
رهایی دادم از پندار تقلید
چو عشق روی تو جانان نمودم
از آن هر لحظه من برهان نمودم
چو عشق روی تو خورشید جان بود
ز من شد بعد از این در جمله پیدا
که من بودم در اینجا پیش بینت
ز من شد فاش اینجا کل اسرار
که از عشق تو کردم کل دیدار
که همچون نافه اسراری بمانده
از اول نیست بود و هست گشته
کنون سر با تو و سر با تو دارم
سر و کارم کنون سوی تو افتاد
که خر با بار در کوی تو افتاد
سلاسل بسته ای عشاق از موی
به مویی بسته ای بر پای جانها
به هر حرفیست مر شرح و بیانها
هر آنکو جز رضای جانت جوید
بجز مر دفتر و دیوانت جوید
بماند تا ابد بسته در این پای
نیارد وقت بیشک جای بر جای
هر آن کو پای غم او را بشادی
ابی غم شد هر آنکو برد فرمان
ترا ور نه فتاد او سوی زندان
که از خود یابد اینجاگه جدایی
در اینجا دید شرعت باز بیند
به نسپارد ره شرع تو اینجا
نداند اصل با فرع تو اینجا
تو بنهادی اساس و هم تو دانی
ره شرعت سپردم گاه و بیگاه
ز جان گفتم ز دل استغفرالله
ره شرعت سپردم این زمان من
نهادم در برت کون و مکان من
همه در تست و در عین وصالی
چرا افکنده خود را در وبالی
همه در تست بردار این گمان را
که تا بیشک یکی بینی عیان را
همه در تست یک دم در یقین شو
همه در تست بردار این حجابت
که در یکی نباشد این حسابت
در این صورت همی گویم بظاهر
همه در تست و تو اندر وصالی
نه نقصانی که دایم در کمالی
گمانت آنچنان اینجا نمودست
که هر لحظه دو صد غوغا نمودست
گمانت آنچنان بگرفت در بند
که از اسرارت اینجاگه بیفکند
که این در بر تو کل بدروس دارد
گمان بردار تا یابی یقین باز
دل و جان و سرت اندر یقین باز
که خواهی ریخت اینجا خون جمله
گمان بردار ای بنموده خود را
فکنده تهمتی در نیک و بد را
گمان بردار تا خود باز بینی
گمان بردار و واصل شو چو آن پیر
که اندر وصل اینجا نیست تدبیر
گمان بردار ای عین العیان تو
دگر کن شرح و دیگر در بیان تو
فتاده این زمان اندر وصالی
حقیقت بین و بگذر از همه باز
وجود خویش را اندر همه باز
حقیقت بین تو در عین شریعت
شریعت خود بدان بیشک حقیقت
حقیقت شرع دان و بگذر از وی
طبیعت فرع دان و بگذر از وی
حقیقت جمله مردان یافتستند
در او از جان و دل بشتافتستند
حقیقت واصلان دریافت دیدند
حقیقت هر که بسپارد در اینجا
حجاب از پیش بردارد در اینجا
حقیقت هرکه اینجا باز یابد
اناالحق گوید و حق باز یابد
حقیقت هر که اینجا یافت در خود
برش یکسان نماید نیک یا بد
بخش ۱۲ - در آگاهی دادن دل در عین منزل و او از آن عاشق بودن فرماید - عطار نیشابوری | ناهید