بخش ۲۴ - تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)
عطار نیشابوریاز آن حضرت زمستان را نظر کن
دل و جانت دگر زین سر خبر کن
نه باران آید از آن حضرت پاک
زمستان اندر اینجا بر سر خاک
حقیقت آب آن دریای بود است
که در اینجا حقیقت رخ نمود است
از آن حضرت بدین منزل کند را
شود در کوه و یخ در کوه پیدا
حقیقت سر بیچون در بهار است
که رنگارنگ صنع بیشمار است
حقیقت در بهار این سر بدانی
که موجود است در تو این معانی
نظر کن تو بدین هرچار بیچون
که بنماید در او نقش دگرگون
هزاران رنگها بیرون برآرد
گل و شمشاد بر سنگ او نگارد
ز خاک مرده پیدا میکند جان
کند از صنع خود در آب پیدا
هزاران رنگ گوناگون ابرکوه
برون آرد بهار و گل به انبوه
هزاران رنگ گوناگون سوی باغ
بر آرد او ز صنع خود ابر راغ
همه حمد و ثنایش بر دل و جان
همی گویند اندر پرده پنهان
ز خود اظهار میکرد اندر اینجا
بهر رنگی که بنماید عیان او
شوند اندر بهاران شاد و فیروز
چو قرص خور سوی برج حمل را
بود خورشید نور افروز جمله
از آن خواهد ورا نور و نه جمله
سه ماه اندر جهان فصل بهار است
بدان این سر که از من یادگارست
در این سه ماه عالم شاد باشد
ز خورشید این جهان آباد باشد
در این سه ماه عالم نور گیرد
جهان از نور خود منشور گیرد
جهان از نور خورتابان نماید
جهان از نور خور تابنده باشد
جهان چشم و چراغی باز بیند
که سالی اندر این سر راز بیند
چو شش مه بگذرد بر گندم و جو
فکنده باشد او بر جمله پرتو
شود پخته ز نور تاب خورشید
حقیقت گوسپند و گاو و اشتر
ز حیوانهاگیاهان میخورند پر
همه در سوی نطفه باز گردند
شوند پیدا بسی در دار دنیی
در این معنی که من گفتم شکی نیست
که پیدایی و پنهان جز یکی نیست
همه از او شود پیدا و در آب
از او پیدا شود در نوبهاران
حقیقت میوه اندر باغ و بستان
از اول باغ پر نقش و نگارست
نه از یک لون اینجا بیشمار است
از آن ناپختگی چون پخته آرد
همه اندر خورش آن را کند اکل
ز دیدت این بیان بشنو از این نقل
و انبتنا فها حبا تو برخوان
بهر لونی از این کل آشکار است
همه اندر نبات اینجا یقین است
کسی داند که کلی دوست بین است
که پیدا میشود این جمله در آب
من المأ را ز سر دوست برخوان
از آن چون میندانی اصلت اینجا
کجا دریابد این سر گوشت اینجا
وگرنه هر کسی این را نخواند
همی خوانند قرآن جمله اینجا
همه خوانند قرآن و چه سود است
که کس آگه از او اینجا نبود است
همه خوانند قرآن در بر دوست
کسی باید که باشد رهبر دوست
همه خوانند قرآن از پی راز
همه خوانند قرآن را در اسرار
بود کین جان ترا زین سر حقیقت
درون پیدا شود از دید دیدت
بسی خوانی در این سر رهبری تو
ترا اول بباید خواند تفسیر
بر پیر حقیقت خوان تو قرآن
بر او خوان و معنی باز دان تو
بر او خوان تو قرآن از حقیقت
که او پیدا کند مر دید دیدت
بر او خوان تو قرآن و زو یاب
کمال جمله اشیا را از او یاب
که قرآنست اصل شییی و لاشیی
ز قرآن بیشکی این راز یابی
ز قرآن این همه شرح و بیانست
که در وی آشکارا ونهان است
کسی نایافت اینجا سر او باز
کجا در پیش او دریافت تحقیق
وز او دریافت اینجاگاه توفیق
حقیقت اندر اینجا جمله در خاک
حقیقت در این معنی که سفتم
ز من بشنو دگر معنی چون در
بخوان اسرار آن وزوی تو مگذر
بریح صرصر چون جمله باداست
ولی هر یک زیک معنی فتادست
دگر الماء کل شیی تو برخوان
همی مال التراث از نص قرآن
حقیقت نقش ما از آب و خاکست
که آب و خاک از اسرار پاکست
از آنجا میدهد اینجا نشانی
دو از بالا دو از شیب و چهارند
که اینجا در حقیقت پایدارند
یقین چون باد با آتش به پیوست
حقیقت آب و خاک این نقشها بست
نداند این سخن جز مرد دانا
یقین است اینکه نقش هر چهار اوست
ز نور قدس گشته آشکار اوست
ولیکن چون در اینها سر بدانی
حقیقت این بیان ظاهر بدانی
که موجود است سر ذات در کل
مر او را میشناسد صاحب اسرار
زهر نوعی که اینجا رخ نماید
مر او را صاحب دل جان فزاید
نموده نقش از هر گونه پیدا
از آتش اندر اینجا ذات دیدم
یقین چون آتش و بادست در آب
حقیقت آب را هم جمله دریاب
سوم صنع است ار این می ندانی
یکی آیینه است آب ار بدانی
یکی آیینه است از جوهر ذات
یکی آیینه پنهانست و پیداست
چو جان عاشقان اینجا مصفاست
از آن پنهان کلی زو پدیدست
از این مگذر که این عین الیقین است
یقین از آب اینجاگه توان یافت
کسی از آب او راز نهان یافت
نه از آبی چنان کاول بگفتم
حقیقت هر چهار از آن یکی شد
که دل اینجا حقیقت در یکی بد
دل وجان بسته این هر چهارند
تو جان بشناس کآخر آن وصالست
وصال هر چهار از جان بدانی
بوقتی کین جهان را برفشانی
منزه کردی از ایشان بیکبار
کنی هر چار اینجا ناپدیدار
چو منصور این نمود اولین دید
حقیقت خویش در عین یقین دید
پس آنگه باد بیرون کرد از خود
یقین مر خاک خود برداد بر باد
بسوی آب اناالحق کرد او یاد
چو آخر سوی آب او باز گردید
بسا عنصر اینجا در نور دید
بسوی آب خاک خود در انداخت
عین در آب عکسی بود بشناخت
اناالحق زد در اینجا بی بهانه
یکی کرد از بزرگی بر سؤال این
که چون وجه است برگوی حال این
گر اول زد اناالحق آخر کار
بآخر خاک خود بر باد داد او
حقیقت عشق جانان داد داد او
پس آنگه خاک خود را آب انداخت
اناالحق میزد و وین جای میتاخت
جوابش داد کای پاکیزه جوهر
از آن شد سوی آبش حاصل اول
دگر مر خاک را زان داد بر باد
که جز جانان ندارد هیچ بنیاد
که آب او در اینجا رهنمون شد
از آن در سوی او پاکیزه بشتافت
که آب روی او از آب و گل بود
درون بحر هر کو در فتاد است
مر او را گفتن اینجا کی دهد دست
اگرچه اصل فطرت هم از آن بد
فنای قطره اندر عین دریاست
از آن خاموشی اینجاگاه پیداست
چنان یابش که اندر چشمه بانگست
هزاران چشمه پیشش نیم دانگست
حقیقت قطره بد منصور ازین بحر
بصورت زو نهان شد در بن قعر
نهان شد قطره و صورت نهان شد
از آن مر بحر بیخویش و فغان شد
نهان شد قطره در بحر لاهوت
گهر شد ناگهان در قعر لاهوت
از آن دریا که جانها میشود گم
من او را قطرهام در عین قلزم
جزیره دانم این دنیا از آن بحر
که افتادست اینجا بر سر قفر
همه اندر جزیره چون درآییم
یکی نقشی از این دنیا نماییم
دو روزی اندر این بیغوله باشیم
دمی شادان دمی بیغوله باشیم
از این بیغوله ما آخر رباید
نمیدانم در این بیغوله ره یافت
که بیرون آیم از بیغوله دریافت
در این بیغوله جانم رفت از تن
چنان کاینجا نماند حبه ازمن
دمادم در جنون تا چند گویی
بیک ره خویش در دریا درافکن
که تا بیرون جهی از ما و از من
بیک ره خویش در دریا درانداز
وجود خویتشن در غم تو مگداز
سلوکت بیحد و اندازه افتاد
که تا در قعر بحر آوازه افتاد
تو ماندستی در این بیغوله تنها
اسیر ودردمند وخوار و شیدا
طمع بگسل ز خود اینجا بیکبار
شهیدانی که اندر بحر مردند
حقیقت دان که ایشان گوی بردند
در این بحر فنا آخر مر ایشان
کنون چون هر چهار اینجا یقین شد
دلت در جوهر جان پیش بین شد
ولی زین چار عنصر نیست ایمن
برانداز این چهار و راه خود گیر
که پیش از این نباشد هیچ تدبیر
ابا ایشان وز ایشان بازجویی
که در جان و دلی کلی رسیده
تو از جان و دلی واقف بدین چار
ابا ایشان ز کل سودی ندارد
ندارد و سود با ایشان نشستن
چنین بهتر کز ایشان باز رستن
ترا چون آخر کار اینچنین است
دلت آخر چرا در بند این است
کز ایشان گشت پیدا دید دیدت
از ایشان وصل دنیا دست دادست
چرا آخر دلت زینسان فتادست
دو روزی شاد باش و اصل او بین
از این فرعان حقیقت اصل میبین
وصال یار از اینسان آشکارست
ترا با قربت ایشان چکار است
وصال یار چون زیشان پدید است
ترا زیشان همه گفت و شنیدست
دری بر رویشان هر لحظه بگشای
وصال یار شان بنمای در دید
یکی کن بودشان در سر توحید
مرنجانشان که آخر در زوالند
که همچون تو یقین در قیل و قالند
تو زیشان وصل جانان یافتستی
دمی در شرع میگویی از ایشان
که تا زیشان کنی پیوند جانان
همه پیوند بود و بود جانند
در اینجا با تو ایشان همرهانند
در اینجا با تو همراهند و همراز
کرم کن نازشان از خود بینداز
جفا زیشان مبین کایشان اسیرند
جفا زیشان مبین کایشان حقیقت
ز دید خود اسیرند در طبیعت
بخود اینجا نه خود پیدا شدستند
که ایشان نیز از او شیدا شدستند
چنان اینجا گرفتار و اسیرند
ز خود کاخر فنایی هست از ایشان
تو نیز اینجا فنایی دست ایشان
دلا بنواز مر هر چار اینجا
تو خوش میدارشان ناچار اینجا
تو خوش میدار ایشان را دو روزی
نه خویی تو بدیشان کرده باز
دلا خوش باش با ایشان بهردم
که ایشانند اندر پرده همدم
از آن پیدا و پنهانند اینجا
ولی این دم شدت اینجا مبدل
حقیقت نور او با نار پیوست
ز گبری این زمان زنار بگسست
سجودش را بفرما از یقین تو
حقیقت مر ورا کن پیش بین تو
از این بیداد او را کن مسلمان
بفرما سجدهاش در بندگی باز
که تا آخر کند مر بندگی باز
ده و اینجا بکن مر پیش بینش
حقیقت خاک اینجا خود مسلمانست
که بیشک مر خود او اسرار جانانست
کنون چون با تو یک دل دریقینند
بجز تو هیچ در عالم نبینند
چو کافر شد مسلمان آخر کار
کنون این هر چهار و یک صفاتی
کنون چون این چهار ای راز دیده
ز جان اسرار جانان بازدیده
کنون این هر چهار اندر یکی یار
ز بیهوده شوند اینجای بیزار
کنون هر چهار اندر یکی دید
شما را در یکیتان راه دادم
شما را در یکی بنمودهام راز
شما را در یکی بنمودهام ذات
شما را میکنم واصل از آن دید
که تا کلی یکی گردید توحید
شما را میکنم واصل چنان من
نمایم اندر آخر جان جان من
شما را میکنم واصل ز دیدار
در آخرتان کنم من ناپدیدار
که تا چون من عیان یابند قربت
شما را میکنم واصل ز خورشید
شما را میکنم واصل من از ماه
که او نوریست هم از حضرت شاه
که گردانست او در حضرت پاک
ز میکاییل کوشد صاحب اسرار
شما را میکنم واصل ز جبریل
شما را میکنم واصل ز هر نور
که در ذاتند بیشک جمله مشهور
شما را میکنم واصل من از لوح
شما را میدهم هر لحظه صد روح
ندانید و زنید از خود رقم را
شما را میکنم واصل من از عرش
حقیقت در شما دیدار هم فرش
که تا افتند اندر عین قربت
شما را میکنم واصل ز اعیان
که اصل اینست اینجاگاه جانان
حقیقت هر چهار از دید دیدست
مر این اسرارها از من شنیدست
حقیقت هر چهار از بود جانست
بدان گفتم که این سرها بدانست
حقیقت هر چهار از راز بیچون
نمودست از جهان بی چه و چون
حقیقت هر چهار از بود الله
در اینجاگه شوید از راز آگاه
حقیقت هر چهار از دید دیدار
ز خود گردید اینجاگاه بیزار
حقیقت هر چهار از اصل بودش
که اینجا اند در گفت و شنودش
یکی بینند اینجا همچو منصور
که تاگردید سر تا پای کل نور
یکی بینید و جز یکی ندانید
که کردم من شما را راز ظاهر
که آخر هستشان دیدار جانان
یکی بینید اینجا جوهر خویش
که اینجا گاه داری رهبر خویش
چو من یکتا شوید اینجا حقیقت
که تا پیدا شودتان در شریعت
در این معنی که میگویم شما را
در این معنی که من میگویم از اصل
حقیقت مینمایمتان یقین وصل
در این معنی که میگویم ز تحقیق
شما را میدهم در عز و توفیق
در این معنی که میگویم در اسرار
شما را میکنم از کل خبردار
در این معنی که میگویم عیانی
اگر در راه حق پاکیزه گردید
در آخر بیشکی از عشق مر دید
کنون چون آشنا گشتید با ما
یکی کردی ابا خود چار انباز
کنون هستند در دید تو دمساز
یکی کردی ابا خود بود ایشان
نمودی در یقین معبود ایشان
یکی کردی مر ایشان را ابا خود
که تا نیکو شود نزد تو هر بد
حقیقت در یکی شان راه دادی
حقیقت در یکی شان کل نمودی
زهر معنی بدیشان راز میگوی
همه از ذات مولی باز میگوی
ز هر معنی که میگویی یقین است
که جان تو در ایشان پیش بین است
ز یکی گوی با ایشان تو در راز
حجاب از پیششان کلی برانداز
ز یکی گوی با ایشان در اینجا
که یکی خواهند شد در جوهر لا
فنا خواهند شد آخر از آن دید
یکی خواهند بد در عین توحید
ز تو خواهند گشتن ناپدیدار
حقیقت از تو چون گردید واصل
در ایشان مر مر ایشان را حقیقت
نموده باشی اینجا دید دیدت
یقین مر تیغ ایشان بهر ایشانست
یقین مر نوش آخر قهر ایشانست
فراق اینجایگه خواهند دیدن
در آخر تیغ کل خواهد چشیدن
وصال اندر فراقش باز یابند
در آن دم با تو اینجا راز یابند
حقیقت تیغ جانان راحت جانست
که آخر در حقیقت دید جانانست
چه غم چون عاقبت عین عیانست
که آن دم رخ نماید جان جانان
حقیقت وصلتان آن دم یقینست
که آندمتان یقین عین الیقین است
وصالست اندر آندم تا بدانی
بخود اینجایگه در شک بمانی
وصالست اندر آن دم در یکی باز
یقین یابند آندم بیشکی باز
شود کز خود برون آیید بردر
در آن عین فنا بیشک بقایست
در آندم باز بیند آن نظر پاک
نباشد این زمان هم آب و هم خاک
نه آتش نامتان باشد نه خود باد
حقیقت جان جان آندم بیابند
درون کل در آن لحظه شتابند
حقیقت جان جان یابید در دید
حقیقت جان جان گردید در کل
نباشد بعد از آنتان رنج و هم ذل
حقیقت جان جان کردند در بود
که در عین ازل تقدیر این بود
قلم بنوشته بر لوح این بیانها
حقیقت در ازل هر جان جانها
قلم بنوشت بر لوح آنچه او گفت
چنین بود و چنین کرد و چنین گفت
قلم بنوشت اینجا باز بینید
کسانی کاندر اینجا راز بینید
که تا خود می چه آید زان پدیدار
یکی در بعد و دیگر عین قربت
که هم لوح و قلم این سر بخواند
قلم رفتست هر کس را از آن دید
یکی اندر بقا یک عین تقلید
در این دنیا حقیقت بیچه و چون
در این دنیا همی آید پدیدار
در آخر تا بدانی زانکه ترکست
ز سر از عشق ما و من نهادیم
از آن بی ترسو خوف و بیم گشتیم
که عطار از حقیقت پیش بینست
قضای رفتست و اکنون چاره آنست
که تسلیمیم و جان اندر عیانست
قضا رفتست و ما تسلیم یاریم
فتاده این زمان در پای داریم
قضا رفتست و من از پیش دیدم
ز بی خویشی همان در خویش دیدم
قضا رفتست و اکنون بر سرم باز
که هستم در حقیقت صاحب راز
قضا رفتست و کشتن خواهد آن دوست
برون آور مرا زین نقش در پوست
چو تسلیم قضایم هم تو دانی
در آخر هم تو گیر ای دوست دستم
تویی پیوند و من در گفتگویم
ز هر نوعی ز ذات تو خبردار
خبر دارم ز بود و رفته بود
مرا عشق تو اینجاگاه بنمود
مرا عشق تو گفت این راز اینجا
که ای عطار سر درباز اینجا
مرا عشق تو گفت و من شنیدم
حقیقت آن یقین از پیش دیدم
مرا عشق تو اینجا دستگیر است
اگر نه دل در این صورت اسیراست
مرا عشق تو عقل اینجا برانداخت
حقیقت آب را بر آذر انداخت
مرا عشق تو اینجا کرد آباد
که خاکم داد اینجاگاه بر باد
مرا عشق تو این هرچار یک کرد
کز این هر چار اینجا گشتهام فرد
یکی میبینم از عشق تو هر چار
چو من ایشان شده در تو گرفتار
یکی میبینم از عشقت عیانست
که این هر چار در ذاتت نهانست
یکی میبینم و هر چار رفتست
حقیقت جسم وجان این بار رفتست
که خواهد رفت در عشقت مرا سر
که ذات تو عیان حاصل شدستم
منم این لحظه فارغ دل نشسته
همه اندر طلب من دید مطلوب
عیان دارم ترا ای جان محبوب
همه اندر طلب من دیده رازت
ز شیب افتاه اینجا از فرازت
تویی جان و یقین جانان جمله
همه اندر طلب در عشق پویان
ترا اینجایگه در عشق جویان
ولی تا خود که باشد عاشق تو
تو معشوقی و کس کامی ندیده
در اینجاگه سرانجامی ندیده
تو معشوقی و جلمه در طلب دوست
تویی اینجایگه بیشک سبب دوست
تو معشوقی و جویان تو عشاق
تو معشوقی و سالک در ره تو
که تا ناگه رسد بر درگه تو
میان جان و دل اینجا عیانی
تو معشوقی و عاشق در غم و رنج
ندیده مر ترا در اندرون گنج
تو معشوقی و عاشق بر تو سودا
ترا اینجا همی جوید بهر جا
تو معشوقی و عاشق در فنایست
تو معشوقی و عاشق مانده خسته
در اینجا تن نزار و دل شکسته
تو معشوقی و عاشق خوار و مجروح
تویی در جسم ودر دل قوت روح
تو معشوقی و بنمایی ره ای دوست
کنی عشاق را سر آگه ای دوست
تو معشوقی که بنمایی حقیقت
هر آنکس را که خواهی دید دیدت
تو معشوقی که کلی را بسوزی
در این سر دوست و سرباز تو باشد
دودیده همچو تیراز خویش گشتست
کسی کو طالبت آمد در این راز
نمودی مر ورا انجام و آغاز
منم اینجا ترا ای راز دیده
در این جایم ترا من باز دیده
چنان در جان من بنموده راز
که میگویی ز عشقم خویش را باز
چو عیسی من کنون در پای دارم
چو منصورت در این سر پایدارم
چنان در چارمین حیران بماندست
که کلی دست از خود برفشاندست
خدا مانده ز آب و دید خاکت
نهانش بودش و نی بیشکی باد
حقیقت روح خود را کرده آباد
که با تو گفته و وز تو شنوده
بیک سوزن که کردی آن حسابش
بیک سوزن بماند اندر ره تو
بیک سوزن مر او را داشتی باز
بیک سوزن مر او را خسته کردی
درش از بهر این بربسته کردی
چو یک سوزن حجابست اندر این راه
که یارد گشت از عشق تو آگاه
چو یک سوزن حجابست اندر این سر
که یارد یافت دیدار توظاهر
چو یک سوزن حجاب سالکان است
چو یک سوزن بود اینجا حجابی
که یارد کرد اینجاگه عتابی
بیک سوزن در این ره درنماند
بیک سوزن اگر مانی تو در راه
بیک سوزن اگر مانی تو در راز
نیابی روی جانان را دگر باز
در این ره من بجان و تن نماندم
چو عیسی من بیک سوزن نماندم
در این ره سوزنی بدجان حقیقت
فنا گردم در این دریای دیدت
شکستم سوزن خود را در این بحر
فرو انداختستم اندر این قهر
چو عیسی سوی چارم می ندانم
حقیقت نیست گشتم تا که هستم
در این اسرارها بالغ شدم من
چو موسی سوی طورم هر نفس باز
روم در حضرت اینجا از قبس باز
از آن پیوسته در تکرار عشقم
که دایم در دم عین العیانم
چو موسی من در اینجا راز دیدم
چو موسی دم زدم در نزد عشاق
چو موسی دم زدم از دید دلدار
چو موسی دم زدم اینجا یقین من
که چون موسی بدم کل پیش بین من
چو موسی دم زدم زان سر بیچون
خدا را دیدم اینجاگاه بیچون
چو موسی دم زدم در دید وحدت
از آن پیوسته در عین العیانم
از آن پیوسته چون او غرق نورم
دل و جانم از آن کلی یقین شد
از آنم گفته مر اسرار پنهان
دل و جانم از آن کل باخبر شد
حقیقت جان ودل دیدم که او بود
مرا نور حقیقت راز گفته ست
همه اسرارهایم باز گفته ست
که اینجاگه شدم بیشک عیان یار
که تا یکی شد اینجا جان و هم دل
مرا پیر حقیقت پیش بین کرد
که تا ظلمت برفت و ماندهام فرد
همه اسرار گفت و سر من باز
که تا ظلمت برفت و ماندهام فرد
کنون در نور عشقم فرد مانده
در آخر شادم و بی درد مانده
کنون در نور عشقم سر بیچون
فکنده خود منم در هفت گردون
کنون در نور عشقم در یکی ذات
کنون در نور عشقم سر بریده
که خواهم گشت در کل سر بریده
کنون در نور عشقم در فنا من
ز نورش دیدهام بیشک بقا من
کنون در نور عشقم ذات جمله
کنون در نور یارم دید کرده
مرا در نور اینجا کرد واصل
که شد نور حقیقت جان و هم دل
دل و جان نور شد تا راز او یافت
همی انجام را آغاز او یافت
دل و جان نور شد در انبیا کل
کزیشان دید اینجا او بقا کل
دل و جان نور شد در ذات پیوست
از آنش این زمان در ذات دل هست
دل و جان نور معنی در گرفتست
حقیقت شیب و بام و در گرفتست
دل و جان نور ذات لایزالست
دل و جان نور در تجلی نور دارد
از آن ایندم دم منصور دارد
دل و جان نور در تجلی واصل اوست
که میدانند کاینجا جملگی اوست
دل و جان نور در تجلی ناپدیدند
که در نور حقیقت کل رسیدند
دل و جان نور در تجلی یافت اعیان
دلم جان گشت و جانم گشت جانان
دل و جان نور در تجلی وصالست
دل و جان نور راز میجویند مردم
دل و جان راز میگویند در خویش
که دیدستند سرها مر دو از پیش
دل و جان راز میگویند از دید
که بیچونست و در یکیست توحید
دل و جان راز میگویند از یار
دل و جان رازها گفتند سرباز
از آن عطار اینجا گشت سرباز
دل و جان هردو با عطار یارند
دل و جان هردودیدارست تحقیق
دل و جان در فنا کل بود گشتند
کسی دیدند از آن معبود گشتند
دل و جان در فنا دیدند اعیان
از آن اندر فنا گشتند جانان
دل و جان هر دو جانند و کس نیست
یکی اندر یکی و پیش و پس نیست
حقیقت جان و دل در سر جانان
ندانستند خود را راز پنهان
دل و جان هر یکی معشوق دیدند
چو پیر عشق در جانان رسیدند
چو جانان رخ نمود و آشنا کرد
مر ایشان را در اینجاگه فنا کرد
چو جانان رخ نمود و دید بنمود
چو جانان در یک بد جان و دل دو
ز پرده رخ نمود اینجا نهانی
ز پرده رخ نمود و راز برداشت
نمیدانست جان او را ببرداشت
ز پرده رخ نمود اول عیان او
اگر در پرده شد اینجا عیان او
ز پرده رخ نمود و راز برگفت
ز پرده رخ نمود اندر نهانی
دگر تا در نهان گوید معانی
نهد بر ریش مر بیچاره مرهم
نمیدانم که در پرده چرا شد
دمادم رخ نماید بیچه و چون
دگر از پرده کل آید به بیرون
که رخ را مینماید گاه بیگاه
یقین از ماه خود آگاه باشد
کسی کان ماه دید اینجا یقین باز
شد اینجا در یقین او پیش بین باز
کسی کان ماه دید اندر دل و جان
یقین دریافت رهبر در دل و جان
که ناگه بینی آن گم کرده دل
چو بردارد ز رخ می پرده خورشید
که مر ذرات را او نور جاوید
کند در خود کشد چون قطره دریا
دلا خورشید جان از دست مگذار
بخش ۲۴ - تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه) - عطار نیشابوری | ناهید