بخش ۲۵ - تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)
عطار نیشابوریدلا خورشید جان میبین دمادم
که نور اوست با نور تو همدم
دلا خورشید جان را گوش میدار
مشو بی عشق دل با هوش میدار
دلا خورشید جان خواهی حقیقت
ز نور او خبرداری حقیقت
دلا خورشید جان داری درونت
که نور او شد اینجا رهنمونت
دلا خورشید جان داری بدیدار
هم اندر نور او شد ناپدیدار
دلا خورشید جان داری تو در بر
حقیقت اوست سوی ذات رهبر
دلا خورشید جان داری یقینست
که او اندر درونت یاربین است
دلا خورشید جان داری در اسرار
دمی او را یقین ازدست مگذار
ترا خورشید جان چون هست حاصل
ازو یک لحظه دل پیوند بگسل
ترا خورشید جان چون ره نمودست
ترا از جان جان آگه نمودست
دمی غافل مباش ازنور او تو
ازو میگوی و غیر او مجو تو
دمی غافل مباش از دید جانت
یقین جان تو خورشیدست ای دل
طلبکار تو ای گم کرده آمده
تو او گم کرده بودی بازدیدی
از آن هر دم هزاران راز دیدی
که نور اوست مر بین نور او را
از او مگذر وز او بین سر اسرار
که تا هر دو یکی باشند در اسرار
دلا داری وصال اکنون چه گویی
که جان با تست جانان تو مجویی
حقیقت نور جانت از ذات بنگر
که درد تست او درمانت بنگر
که از کل میدمد در عین این دم
وصال اینجاست منگر از وصالت
که بهر اینست اینجا قیل و قالت
وصال اینجاست آنکو باز بیند
ز جان و دل حقیقت راز بیند
یکی وصلست و چندینی طلبکار
حقیقت نیست چیزی جز رخ یار
یکی وصلست اگر داری تو دیده
دلا در وصل جانان در رسیده
که این در را بیک ره برگشایی
از آن پیوستهات در اشتیاقست
مشوبر هر صفت اینجا دگر سان
طبایع را خبر کردم ز اسرار
تو نیز اینجایگه کردم خبردار
یکی کردم شما را در عدم من
که نقش اینجا شما نقاش کردم
شما را مر دمی پاسخ نمودست
شما را رخ نمود اینجای نقاش
همی گوید شما را رازها فاش
شما را رخ نمود اینجای جانان
بگفت اسرارهاتان جمله اعیان
نه چندین رازهاتان گفت سرباز
نمود اینجا بیان انجام وآغاز
شما در وصل اینجا اصل دیده
ز دیدش مگذرید و راز بینید
رخ دلدار در خود باز بینید
ز دیدش مگذر ای جان تا بدانی
که دید اوست در تو زان عیانی
حقیقت نور تو از نور ذاتست
ببسته پرده بنگر گرد برگرد
ولیکن از درون با شاه میباش
ز شاگردان نظر کن راز بیچون
ز شاگردان نظر کن خویش بنگر
ترا بنهاده سر در پیش بنگر
ز شاگردان نظر کن تا بدانی
که از ایشان حقیقت بازدانی
ز شاگردان نظر کن راز بنگر
ز شاگردان نظر کن هفت گردون
حقیقت بعد از آن مر راز بیچون
ز شاگردان نظر کن نه فلک تو
نظر کن بعد از آن را یک بیک تو
ز شاگردان نظر کن تا چه بینی
تو ایشان بین اگر صاحب یقینی
ز شاگردان نظر کن ذات الله
که از ایشان بری در ذات حق راه
ز شاگردان نظر کن نور خورشید
که آن نوری تو هم پیوسته جاوید
ز شاگردان نظر کن نور مه تو
که تا بینی در اینجا نور شه تو
ز شاگردان نظر کن مشتری هان
ز هر کوکب که یابی بگذری هان
ز شاگردان نظر کن عرش و انجم
که هفت افلاک نزد عرش شد گم
ز شاگردان نظر کن فرش بنگر
تو فرش اینجا بزیر عرش بنگر
ز شاگردان نظر کن بعد از آن لوح
که تا سر یابی اینجاگاه و صد روح
ز شاگردان نظر کن در قلم باز
قلم زن هرچه میخواهی رقم باز
ز شاگردان نظر کن نور و جنت
ز شاگردان نظر کن سوی بالا
نظر کن بعد از آن در دید الا
که از حضرت همین آرد دلیلت
ز شاگردان نظر کن سر یزدان
ز شاگردان نظر کن سر آن نور
که اسرافیل در تو میدمد صور
ز شاگردان نظر کن نور پاکت
بگویم مر ترا که چون بیابی
دلا مگذر ز خود این لحظه در خویش
نظر کن بی حجاب این جمله در پیش
همه در پیش تست و تو ندانی
ز من اکنون همه سرباز دانی
که راز جملگی از دوست دانم
دلا اکنون قلم در سر نگهدار
نیم جان باتو میگویم کنون راز
که بستم در تو مر این پرده را باز
منت این پرده بستم تا بدانی
که آخر مر مرا اینجا بدانی
چو تو من نیز اندر پنج و چارم
از آن حضرت منم اینجا نمودار
دلا من باتو اینجا همدمم هان
که میگویم ابا تو راز و برهان
دلا من با تو کلی راز گویم
بمن کن هر زمانی تو نظر باز
ز من دریاب اینجاگه خبرباز
ز من بین راز بیچون و چگویم
همه در خویش میکن سیر ای دل
که مقصود تو اینجا هست حاصل
همه مقصود تو اینجاست دریاب
نه پنهانی یقین پیداست دریاب
تو مقصود خود از من کن بحاصل
که من دیدارم و همراز مشکل
از این پرده که در گرد تو بستست
بسی ذرات اینجا از تو مستست
زهستی گرد تو یک پرده بستم
ابا تو اندر این خلوت نشستم
ابا تو اندر این خلوت ندیمم
نمیبینی که با تو هم مقیمم
زمانی از تو فارغ من نبودم
ابا تو گفتم و وز تو شنودم
منم با تو دمادم راز پرداز
منم انجام تو و انجام وآغاز
نظر کن دل که تو بود منی پاک
ولیکن پرده بستم تا کنم خاک
جمال بی نشان از تو پدیدار
همه اندر تو پیدا گشته اینجا
بتو پیدا شده اینجایگه یار
که اندر ذات کل بودی همیشه
حدیث دوست دارم دل در اینجا
که بود من تویی حاصل در اینجا
حقیقت راه یچون کرده ایشان
زده بر گردت اینجا پرده ایشان
از آن عزت سوی تو آمده باز
در آخر پیش بر کردند جانباز
در این پرده توانی یافت دیدار
که ایشانند اندر پرده اسرار
درین پرده نمایی ره سوی ما
به بیرون گر شوی در پرده یکتا
در این پرده نمایم رازها من
دهم زین پرده هم آوازها من
در این پرده هزاران پرده دارم
ترا هم پرده و هم پرده دارم
در این پرده بسی کردم تماشا
که بنمودم عیان اینجایگه لا
در این پرده که میبینی مبین پیش
چو من داری حقیقت بیشکی خویش
منت این پرده از رخ برگشایم
درون پردهام من با تو بنگر
ز دید من دلا اینجا تو برخور
ترا بنمودهام بنگر کنون هان
که با تو همدمم در عین دنیی
منم جان و همه در من بدیدند
ز من گویند هم از من شنیدند
منم جان نفخه ذات و بدان تو
بجز من در دو عالم می ندان تو
منم جان جوهری بندم در اسرار
منم جان پرتو ذات ار بدانی
منم جان عاشق تو گشته ایدل
که تا همچون خودت اینجای واصل
منم جان و کنم ای دل ترا من
یقین واصل ابی چون و چرا من
منم بر تو شده عاشق در اینجا
ز بهرتست ای دل شور و غوغا
ز بهر تست ای دل این همه راز
که میگویم ترا اینجایگه باز
از آن حضرت دهم پرتو دمادم
منم عاشق تویی معشوق در دید
ز تو دیده خود اندر عین توحید
منم عاشق تویی معشوق اسرار
ز تو شد مرمرا اینجا رخ یار
منم عاشق تویی معشوق بیچون
منم با تو نهان در هفت گردون
شده از هر دو عالم حاصل من
دو عالم در تو بنهاد است دریاب
یقین ای دل دمادم هم خبر یاب
دو عالم در تو پنهانست آخر
از آن این پرده اینجاگشته ظاهر
از آن بنمودهام دیدار دیدت
دوعالم در تو موجودست تحقیق
تو یاری مر جمال یار توفیق
منم یار تو تو یارمنی دوست
حقیقت هر دو بی مغزیم و یک پوست
که ما را در درون پروردگارست
دو روزی کاندر این منزل فتادیم
حقیقت اندر این منزل فتادیم
دو روزی کاندر این منزل مقیمیم
در این پرده ابا هم ما ندیمیم
دو روزی کاندر این منزلگه یار
سزد گر هر دو باشیم آگه یار
دو روزی کاندر این منزل نهانیم
ز دید ذات بیچون در عیانیم
در این منزل حقیقت یار باشیم
ز وصل دوست بر خوردار باشیم
در این منزل حقیقت یار بینیم
دمادم اندر این خلوت گزینیم
در این منزل منم تو تو منی من
من و تو هردو از دیدار روشن
در این منزل وصال یار داریم
دو روزی کاندر این ده کار داریم
در این منزل وصال جان جانهاست
حقیقت بر من و تو هر دو پیداست
در این منزل در آخر چون فناییم
حقیقت هر دو در بود خداییم
دو همرازیم از آن حضرت رسیده
دو همرازیم از آن حضرت در اینجا
دو همرازیم ما در قرب اعزاز
بدیده زان نمود خویش هر دو
یکی هستیم اینجا هم من و تو
کسی اینجا از آن حضرت ندیدست
همه جانها در اینجا ناپدیدست
من و تو در یکی این دم وصالیم
در این دنیا که ماییم این زمان دوست
یقین دانیم کاینجاگه همه اوست
من و تو این زمان در حضرت یار
کنون اصل دگر ماندست ای دل
کنون اصل دگر اینجاست ما را
کز آن اصلست این درخواست ما را
من و تو هر دو در اصلیم تحقیق
بیا تا هر دو زان یابیم توفیق
چو چیزی نیست جز این اصل اینجا
بیا تا هر دو خود زان وصل اینجا
منور خود کنیم از بود احمدص
اگرچه من که جانم در بر تو
حقیقت هستیم ای دل رهبر تو
یکی را دیدم اینجا هست روشن
نمایم مر ترا دل بشنو از من
ز سر تا پای اکنون گوش کن زود
مر این حلقه تو اندر گوش کن زود
وصالی دارم و دل از همه به
بخواهم تا نمایم مر ترا خه
ترا و من همه پیداست ای دل
بیا تا نگذریمش ما از این باب
ز وصلش مر مرا دیدار دیداست
حقیقت من که جانم بشنو ای دل
بگشتم در همه کون و مکان باز
نظر کردم عیان انجام و آغاز
همه کون و مکان گردیدهام من
که صاحب درد و صاحب دیدهام من
همه کون و مکانم زیر پایست
مرا در لامکان پیوسته جایست
که باشم دایما در هفت گلشن
بهرجایی مرا دیدار یار است
بهرجایی که بینی من بوم آن
حقیقت کرد ما را ماه تابان
که هر خانه ز من گشتست روشن
حقیقت جسم بسیارست و هر یک
در او ام جمله جانهای بیشک
یکیام جمله اندر بود من هست
از آن حضرت چو در آدم رسیدم
که آن دم دارم اینجاگه در این دم
از آنش جان من از من نمودست
دم آدم ز من تحقیق جان یافت
حقیقت از من اینجاگه نشان یافت
نبد پندار آدم تا من از وی
شدم اجسامش اندر هر رگ و پی
چواندر آدم ای دل راه دیدم
تو ره دیدی نشانش کرده بودی
حقیقت منزل و در پرده بودی
در این منزل رسیده بودی اینجا
ترا این چار طبع اینجا بناچار
در اینجا کرده بودندت گرفتار
نبودی اندر اینجا پیش بین تو
نمیدانستی اینجاگه چپ از راست
بدین تاریکنا بودی تو در خواست
نه ره میبینی اندر چه فتاده
در این دام بلا ناگه فتاده
چو من در تو رسیدم نزد آدم
تراکردم نظر ای دل در اینجا
فروماندم از این مشکل در اینجا
فتاده همچو او در عز و در ذل
فتاه دیدم آدم زار و مسکین
چو آدم یافتم اینجا بناگاه
همی فرمان از آن حضرت درآمد
مرا از لامکان این مژده آمد
که هان ای روح گردنده در افلاک
کنون شو این زمان در صورت پاک
کنون شو این زمان در سوی صورت
کز این صورت بیابی تو حضورت
کنون شو این زمان نزدیک ای دل
که مقصود تو شد اینجای حاصل
کنون شو این زمان تا جان نمایی
مقام تست این صورت درون شو
حقیقت روح امشب راز بین شو
مقام تست این خاک اندر اینجا
درون رو زود و روح پاک بنما
که اینجاگاه خواهد بد وصالت
یقین درجزو خود میکن نظاری
در اینجا یاب هم پیدا و پنهان
نظر کن هم نما این دید دیدت
مقام تست این صورت ز اسرار
در اینجاگه شوی از دل خبردار
درون رو زانکه اینجاگه تمامی
در این صورت فرو شو تا تو باشی
در این صورت ابا تو راز گویم
در این صورت ترا اعزاز بخشم
در این صورت ترا اینجاست کاری
در این صورت مرایابی تو باری
در این صورت کنم روشن ترا راز
ببینی تو بما انجام و آغاز
در این آیینه ما کن نظر تو
که خواهی یافتم از ما خبر تو
دهم اینجا ترا فتح و فتوحی
در این صورت کنون دیدار ما شو
دویی منگر در این جاگه یکی باش
شکست بردار وین پرده میندیش
نظر میکن در اینجاگاه از خویش
منم در تو تویی از من حقیقت
یقینت اندر اینجا هست نوری
کز آن نورت رسد هر دم حضوری
حقیقت نور ما بشناس ای جان
درون دل ببین آن نور تابان
بدان آن نور و در وی پیش بین شو
همی دون در یقین آغاز ما را
من ای دل دادم آدم را حقیقت
یکی نوری در آن موجود دیدم
که آن نور از حقیقت بود دیدم
یکی نوری بد از اسرار اعیان
که میتابید از پیدا و پنهان
حقیقت بود نوری از سوی ذات
فروزان گشته اندر جمله ذرات
که در آدم رهش از من نهان بود
حقیقت نور ذات ای دل بدیدم
تودر اینجا بدی ای دل یقین هان
بهم پیوسته گشتیم از نمودار
ترا دیدم شدی از خواب بیدار
که بردی از نفس غرقاب غفلت
شدی بیدار از من در سوی نور
بمن نزدیک گشتی ای ز دل زود
ز من دیدی حقیقت عزت و ناز
تو بودی آینه من نور در تو
حقیقت در یکی نه نور در تو
تو چون بیدار گشتی ازعیانی
حقیقت این دمت کل شاه کردم
دلا بشنو که تا گردی خبردار
چو از حضرت در اینجا دیدهام تو
نظر دارد بمن جانان که جانم
کنون اندر تو من عین العیانم
نظر در هر دو دارد تا بدانی
بود ما را دلا بشنو تو قصه
برون آر این زمان از خویش غصه
برون کن غصه از خود تا بیابی
تویی دل من ترا دارم در اینجا
حقیقت بین که دلدارم در اینجا
تویی و من کنون هستمت دلدار
ز من این دم ز جانان شو خبردار
چو من گفتم در این اسرار رازت
یکی اصلم از آن حضرت در اینجا
بگویم با تو زان قربت دراینجا
تو سالک هم منم اینجای سالک
تو سالک من ترا سالک شدم بیش
کنون واصل شدم ازتو شدم پیش
تو این دم سالکی در پرده مانده
ابا صورت کنون افسرده مانده
تو این دم سالکی و راز دیده
جمال من در اینجا باز دیده
تو این دم سالکی در راه جانان
تو این دم سالکی در پرده راز
تو این دم سالکی تادر یقینت
تو این دم سالکی واصل شوی کل
تویی سالک کنون با من سفر کن
ز بود من کنون در من سفر کن
تویی سالک بمن بین سربیچون
که بنمایم ترا کل بیچه و چون
تویی سالک بگویم با تو آخر
ز من در عاقبت تو وصل یابی
وصال یار اینجاگه نه بازیست
که هر لحظه هزاران عشقبازیست
وصال یار پیداست و ره نیست
حقیقت می ز کویش هیچ ره نیست
چو خورشیدش همی روشن بود دل
وصال دوست از جان میتوان یافت
ز جان اینجای جانان میتوان یافت
اگر جانان طلبکاری ز جان یافت
ز جان پرسید آنگه جان جان یافت
ز جان پرس و ز جان بین راز بشنو
بدین گفتار پر معنی تو بگرو
ز جان پرس و ز جان واصل شو اینجا
که جان کردست جانان حاصل اینجا
ز جان پرس از حقیقت تا بگوید
ز جان بشنو که تا آخر ز جان است
مرا مقصود جان عین العیان است
ز جان بشنو که جان آمد خبردار
دلا میگویمت از جان خبردار
بشیب افتاده از زیر فرازاست
حقیقت قصه جان بس عزیز است
یقین در وی همی بسیار چیز است
کنون از جان و دل گفتار باقیست
که خواهم گفت از آن اسرار باقیست
کنون از جان و دل خواهی شنودن
تو آخر جان و دل مر ذات بودن
سخن از جان و دل میگویمت باز
که جان ودل یقین شد صاحب راز
سخن از جان ودل چون می برآید
سخن از جان ودل عطار بشنفت
در اینجا عاقبت با سالکان گفت
سخن از جان و دل گوید حقیقت
از آن شد جان و دل بیشک طبیعت
سخن از جان و دل گویم دمادم
که این دم یافتیمت بود آدم
سخن از جان ودل بیرون نهادم
سخن از جان ودل میگویمت باز
که از جان دل آمد سر این راز
سخن چون جان کند تقریر با دل
مراد اندر حقیقت جمله حاصل
سخن چون جان بگوید با دل اینجا
سخن جان گفت و چندی دل شنیدست
سخن جان گفت هم چندی بگوید
سخن جان گوید و دل بشنود باز
در این گفتار بیچون بگرود باز
سخن جان گوید از دیدار گوید
حقیقت زآنکه دارد سر جانان
که ازجان این بیانها یاد گیرد
که امیدش یقین حاصل شود زین
دل بیدار جان با دیده یار است
مر او را اندر اینجا دید یار است
درون پرده زان میگویدش راز
حقیقت سر عشق از جان بدانند
دل از جان میکند مقصود حاصل
حقیقت جان خبردارست از آن راز
از آن بادل دهد اینجا خبرباز
حقیقت جانست اندر جملگی طاق
همه جانست و دل گر باز بینی
یکی اصلست اگراین راز بینی
همه جان و دلست اندر حقیقت
یکی پرده است بسته این طبیعت
همه جان و دل است ار می بدانی
همه جانست و دل اندر بدیدار
در آخر جان شده ازدل خبردار
همه جانست و جانان سر جانست
حقیقت دوست اندر جان عیانست
همه جانست و جانان واقف جان
حقیقت اوست اینجا واصف جان
همه جانست و جانان راز گوید
ابا جان دل ز جان می راز جوید
همه جانست و جانان آفتابست
حقیقت جان برش چون ماهتابست
همه جانست و جانان رخ نموده
حقیقت نور جان هر دم فزوده
حقیقت جان یقین دیدار یارست
همه جانست و جانان در بر جانست
در اینجاگاه او مر رهبر جانست
ز جانان گشت مشتق جان طبیعت
ز جانان گر خبرداری توجان بین
درون جان تو جانان را عیان بین
سخن ازجان شنو اکنون تو ای دل
که تا می باز دانی راز مشکل
سخن ازجان شنو کو باز گوید
ز جان هر کو خبردار است اینجا
چو دل در راز بیدار است اینجا
بسی جان دادگان در دل رسیدند
طلب کردند اول دل در اینجا
که تا یابند راز مشکل اینجا
طلب کردند دل تا باز جویند
حقیقت از دل اینجا راز جویند
چو اندر قربت دل راه بردند
ز دل در جان رهی ناگاه بردند
ز دل در جان نظر کردند آخر
که جان پنهان شد و دل گشت ظاهر
ز ظاهر میتوان دیدن یقین چیز
که ازجان وصل جانان میتوان یافت
یقین منصور از این راز نهان یافت
کسی کز جان حقیقت جست اسرار
خب راز جان بپرس و زو یقین بین
تو جان را دید راز اولین بین
قل الروح است من امر از سوی ذات
دمیده نفخه اندر جمله ذرات
نموده روی در دل بیچه و چون
قل الروحست عاشق داند این راز
که اودیدست این معنی سرباز
قل الروح ار در این جا باز بینی
قل الروح از بدانی آخر کار
قل الروح ار بدانی وصل یابی
که او اصل است هم زو وصل یابی
قل الروح ار بدانی زنده گردی
قل الروح ار بدانی دید یارست
که بنموده رخ اینجا پنج و چارست
قل الروح از بیابی در درونت
قل الروح ار بیابی در جهان تو
قل الروح ار بدانی در همه جا
قل الروح ار بدانی مر توانی
قل الروحست اینجا در دمیده
در این دم در دم واصل رسیده
قل الروح است در دل آشکاره
حقیقت خود بخود در حق نظاره
کسی کین سر بداند جان شود او
حقیقت جانست اینجا نفخه ذات
مزین کرده اینجا جمله ذرات
خدا بود و در اینجا اسم آمد
در این بیت ار توانی راه بردن
ز دل وز جان بباید گفت نورت
توان دانست تا یکی شود دید
حقیقت جسم و جان در سر توحید
سخن قانون عقل آمد در این راه
چنین پرداخت اینجا بیشکی شاه
ز شرع و دید جان تفسیر کردن
سخن ز اندازه گر بسیار گفتیم
سخن چون جملگی از دید یار است
ولیکن از معانی بیشمار است
بصبر اینجا شود مقصود حاصل
که تا جان دید دید دید یابد
کنون تن دل کن و دل کن یقین جان
کز این معنی بیابی سر جانان
ولیکن جان یقین عین وصالست
دلت آیینه شد تا جان نماید
ز جان آنکه رخ جانان نماید
کز این آیینهات امروز پیداست
دلت را داد زنده همچو عیسی
بچارم در چنین شرح و بیانست
ترا عیسی جان باید نظر داشت
که او اینجا و آنجا را خبر داشت
که خواهد کردن او را ذات و برهان
ز عیسی بشنوی اسرار آن دید
که در جام حقیقت جان جان دید
حقیقت منزل و مأوای عیسی است
در اینجا عین جان بازماندست
که اندر شوق صاحب راز ماندست
از آن ره سوی عیسی برده تو
از آن عیسی بچارم باز ماندست
که اندر شوق صاحب راز ماندست
یقین در چار طبع خود تو بنگر
در این چارم سما در سوزن جسم
ولی چون رازدار آمد چه باکست
نه او از باب پیدا شد حقیقت
که مریم بکر بود و بی طبیعت
در این معنی بسی شرح است بسیار
بیابد در یقین آغاز و انجام
خبرداری که عیسی جمله دیدست
ابا تو گفته و سر ناپدیدست
چو روح القدس او رسته ز دنیا
از آن دنیا رها کردست از دید
که اینجا یافتست او سر توحید
از آن دنیا رها کردست آن ماه
که مکشوفست او را حضرت شاه
از آن دنیا رها کرده ز عزلت
که اینجا دید بیشک سر قربت
در آن منزل که او آگاه او شد
حقیقت جمله او رادید و او بد
در آن منزل چو روح الله بنشست
در آن منزل وصالش روی بنمود
تو پنداری حجابش سوزنی بود
درآن منزل که عیسی دارد اکنون
کسی کین یافت اینجا عاشق آنست
در آن منزل اگر ره برده باز
برو زینجا و این پرده برانداز
در آن منزل وصال اندر وصالست
در آن منزل هر آنکس کو خبر یافت
چو عطار اندر اینجا در نظر یافت
ز جان بنگر یقین تا دل ببینی
که دل خوانند او را جمله مردان
نظر کن دل که دل مأوای عیسی است
حقیقت عیسی جانت در آنجاست
نظر کن در دل و عیسی تو بنگر
ز عیسی جوی ذات و زو تو مگذر
نظر کن در دل عیسی یقین بین
مر او را اندر اینجا پیش بین بین
نظر کن در دل و عیسی تو بشناس
که عیسی جانست جان اینجا تو بشناس
که یکسانست او را راه و منزل
در اینجا راز اشیا بازدیدست
در اینجا ذات کل او را عیانست
حقیقت سالک اینجاگه بیندیش
که عیسی داری اینجاگاه در پیش
که در هر کار پیش اندیش باشد
از آن اینجا نداری این صفا تو
ز عیسی غافلی تو در شب و روز
از آن از وی نمیگردی تو پیروز
کنون بگشای اینجا گاه دیده
که تا یابی تو دید دید عیسی
ولی عیسی در اینجاگاه میتاز
نمییابند از آن غافل بماندند
چنین اینجای بیحاصل بماندند
دل اینجا این زمان اسرار عیسی
حقیقت مر ورا گشته است پیدا
وصال جان بخواهد یافت تحقیق
که تا جانست جان را هست توفیق
چو عیسی در درون پرده باشد
چو عیسی همچو خورشید است تابان
حقیقت با دل اینجاگه سخن گفت
دل آن اسرار دیگر باز بشنفت
که بادل رازها میگفت پنهان
کنون بر سوی آن سرباز کردیم
در آن اسرار صاحب راز کردیم
که میگفت او ابا دل باز بشنود
تویی جان و تویی دل تا بدانی
از این معنی دلت بیهوش کن تو
از آن دم گفت جان بادل یقین باز
حقیقت سر خود را در یقین باز
که من چون سوی آدم آمدم باز
حقیقت دیدم او را صاحب راز
تو بودی در درون من از برونت
چودیدم دل یکی نوری ترا من
که دیدم نور را سوی لقا من
که نورش بیشکی نور خدا بود
نظر کردم و درآن نور حقیقت
که میتابید در تو در طبیعت
منور گشته دیدم چشمت ای دل
ترا این دم کنون عزت فزونست
از آن حضرت بپرسیدم چنین باز
که نور کیست با این عز و اعزاز
که تا آمد مرا منشور جانان
حقیقت جان تو هم این نور داری
از او این عز و این منشور داری
تو داری نور اندر دل یقین است
از آن حضرت بپرسیدم چنین باز
که نور چیست با این عزت و ناز
که اندر دل ترا این لحظه پیداست
تو داری نور احمد جان و دل هم
نظر کن اندر این نورت دمادم
که نور ماست لیکن اسم دریافت
حقیقت هم دل و هم جسم دریافت
حقیقت دل ابا تن گفت این راز
ترا این یافت از دل عاقبت باز
حقیقت نور احمد در دل و جانست
درون جمله چون خورشید رخشانست
دلا اکنون از این پندار گشتی
ظهورت تا بطون این نور دارد
حقیقت در ره این منشور دارد
که ای ذرات ای دل گوش کردند
چو تو این دم از این می نوش کردند
گمانشان شد یقین اینجایگه زین
دل وجان مر دو نور مصطفایست
از آن این پرتو عز و بقایست
ولکین ای دل اکنون راز دیدی
کنون گر واصل این نور گشتی
نظر یک دم مگردان هان از این نور
که واصل شد یقین زین نور منصور
از آن هر مدبر شرعش نکو شد
ز نورش در یقین بی فرع آمد
از آن دل یافت اینجا ذوق جانان
جوابی داد جان بادل چنین گفت
حقیقت او ابا جان در یقین گفت
که ای جان خوب گفتی این بیان باز
بدانستم ز تو من این یقین باز
من و تو این زمان هر دو یکیایم
یقین دیدار جانان بیشکیایم
من و تو این زمانیم از نمودار
حقیقت هر دو گشته صاحب اسرار
من و تو این زمان دیدار یاریم
در این خلوت حقیقت پایداریم
من و تو این زمان هستیم تا یار
حقیقت نقطهایم و عین پرگار
تو زان حضرت بر ما چون رسیدی
مرا دیدی و در من بی نشانی
تو درمن این زمان راز نهانی
تویی جان من این دم سوی جانان
که اندر خلوتی در کوی جانان
تویی این دم از آندم آمده باز
تویی این دم مرا بیچون نموده
تویی ایندم از آندم کل خبردار
مرا کردی یقین از خواب بیدار
مرا بیدار کردی این زمان تو
نمودی رازم اینجاگاه جان تو
منم این لحظه کل اعیان دیدت
مرا بیدار کردستی تو از خواب
وگر بودم من اندر بحر غرقاب
مرا بیدار کردستی تو از دوست
وگرنه مبتلا بودم در این پوست
مرا بیدار کردستی تو از دید
وگرنه بودم اندر عین تقلید
وگرنه بودم اینجاگه گرفتار
مرا بیدار کردی از دم خویش
در اینجاگه یقین افتاده بودم
یقین دیوانه ودل ساده بودم
در اینجا من بدست چار انباز
بدم اینجایگه در سوز و در ساز
در اینجاگه بدم من چون بزندان
توام زینجا رهایی ده هم از جان
چو مرغی اندر این دام بلا من
در اینجاگه شب و روز از غم دوست
بدم سوزان حقیقت در سوی پوست
در اینجاگه یقین من دور بودم
چو مرغی در قفس محبوس مانده
چو مرغی مانده اینجا زار و مسکین
نبودم اندر اینجا هیچ ره بین
چنان در غم بدم در سال و در ماه
نمیبردم یقین در وصل تو راه
چنان در غم بدم مسیکن و حیران
نمیدانستم این ره سویت ای جان
چنان در غم بدم در دست این چار
فرومانده اسیر اینجا بناچار
چنان در غم بدم از دست ایشان
که دایم بود اندر غم پریشان
چنان محبوس بودم جان در این تن
ولیکن هم یقین میدیدهام من
که او بد اندر اینجا رهنمونم
که آخر یافتم هم از تو توفیق
که هستی بیشکی تو صاحب راز
طلب میکردمت اینجا یقین من
گهی در عشق و گه در کفر و دین من
تو میدانی که بر من می چه رفتست
که تاگوشت کنون رزت نهفتست
تو میدانی که هستی صاحب راز
که دیدستم رخت اینجایگه باز
تو میدانی که من دیدم بلایت
که تادیدم در آخر من لقایت
تو میدانی مرا تامن که چونم
فتاده اندر این دریای خونم
از آن حضرت خبردارم کنون من
بدین منزل رسیدم باز چون من
خبردارم کنون زان حضرت پاک
که اینجا آمدم اندر سوی خاک
از آن حضرت مرا چون ذات بیچون
حقیقت ره نمود از هفت گردون
رسیدم بار دیگر من در اینجا
ره سیر فنا کردم از آن دید
جدا ماندم نهان از عین توحید
ره سیر فنا کردم در این دور
ره سیر فنا کردم از آن ذات
رسیدم من در اینجا سوی ذرات
جدا ماندم یقین از حضرت پاک
رسیدم در یقین تا منزل خاک
سوی خاک آمدم این لحظه دانم
سوی خاک آمدم از سوی افلاک
سوی خاک آمدم اینجا بتحقیق
که تا یارم چه خواهد داد توفیق
نظر کردم من اندر منزل خاک
در اینجا باز دیدم حضرت پاک
از آن منزل بدین منزل رسیدم
در اینجا گرد جانان ناپدیدم
نبود بود گشتم من در اسرار
نهان بودم ولی در عین اظهار
حقیقت محو بودم اندر اینجا
که حیران گشت اینجا عقل و هوشم
که هان شو این زمان در سوی ذرات
ندا آمد بر من از سوی دوست
که ای مغز این زمان شو در سوی پوست
ندا آمد که ای دل در سوی دل
درون شو تا شود راز تو حاصل
نظر کردم در آن دم راز دیدم
خود اندر سوی صورت باز دیدم
نهان دیدم خود اندر قالبی من
بنور خویش اینجا یافتم خویش
ولیکن چون حجابی یافتم بیش
حجابی یافتم چون پرده بر در
درون او هزاران انجم و خور
عجب جایی بدیدم خوب و دلکش
یکی در خاک و باد وآب و آتش
چنانش جذب کردم آندم اینجا
در اینجا سالها در انتظارم
ضعیف و خسته و مجروح و زارم
چنان در قید بودم مانده اینجا
غریب و بی نوا و زار و تنها
عیان خویتشن دیدم در اینجا
کزان من جملگی در پیش دیدم
فروماندم در این صنع و صنایع
اگرچه منزلت خوش بود و ناخوش
شدم ازخاک و باد و آب وآتش
نه هم جنسم بدید و سرکشانید
دمی در شیب و یک دم سوی بالا
شوم چون باز بینم جای بر جای
در این خلوتسرای و منزل خاک
فروماندستم از دیدار افلاک
مرا چون عقل اینجا یار آمد
بخش ۲۵ - تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه) - عطار نیشابوری | ناهید