بخش ۳۱ - پرسش از بایزید بسطامی که حق را کجا توان دید
عطار نیشابورییکی از بایزید این باز پرسید
که اینجاگه حقیقت حق توان دید
بچشم صورت او را میتوان یافت
بگو تامن خبر یابم از آن یافت
جوابش داد سلطان حقیقت
که او را کی توان دید از طبیعت
به بیرون هیچکس او را ندیدست
اگرچه با همه گفت و شنیدست
به بیرون کی توانی یافت جانان
که درتن ظاهر و بیرونست پنهان
به بیرون اندرون هردو یکی است
حقیقت جان جانان بیشکی است
اگر باشد برون و هم درونت
حقیقت خود بخود او رهنمونت
اگر او را بصورت تو ببینی
بنزد عاشقان باشد دو بینی
بخش ۳۱ - پرسش از بایزید بسطامی که حق را کجا توان دید - عطار نیشابوری | ناهیدبمعنی بعض بین او را بدو باز
که اعیانت چنین باشد همه راز
بدو هم باز بین او را حقیقت
که او راکی تواند یافت دیدت
بدو هم ذات او در خویش یابی
بوقتی کز خودت بیخویش یابی
به بیخویشی نماید رویت اینجا
اگر بشناسی از کل مویت اینجا
به بیخویشی نمودارت شود دوست
اگر اندر میانه ننگری پوست
به بیخویشی تو اندر عالم دید
مر او را بنگری در عین توحید
به بیخویشی جمالش میتوان یافت
درون نور جلالش میتوان یافت
که از نورش رخ جان دیده آمد
که ازدیده بدیده دیده دیدم
ز دیده دیده هم دیده بیابی
اگر در دید او را دیده یابی
که جز از دیده او را کی توان دید
درون دیده هر کین راز یابد
ز دیده دید دید او باز یابد
که او در دیده دیدارست بنگر
از آن در جمله نوردیده آمد
درون دیدهاش در دیده میبین
تو دیدارش یقین دیده میبین
حقیقت نقطه خالش چو پیداست
در اینجا نقطه خالش عیانست
نظر کن خال او در نور تحقیق
از آن خالش در اینجا یافت توفیق
که هم پیدا و پنهانست دیده
که در خورشید تابانست بنگر
درون او یقین اعیانست میدان
جمالش در نهان در دیده بینی
اگر در دیده دریابی رخ یار
جمال یار در دیده توان دید
حقیقت دیده در دیده توان دید
ز دیده باز بین در عشق توحید
زبان در دیدن او گنگ و لالست
ز بهر اوهزاران شور و غوغاست
اگر در دیده بینی راز جانان
هم انجامست وهم آغاز جانان
نظر کن دیده را تا یار بینی
حقیقت در اعیان اسرار بینی
نظر کن دیده را در هر دو عالم
که تا یکتا نماید راز این دم
نظر کن دیده را بنگر رخ یار
که از دیده است اینجاگه بدیدار
نظر کن این زمان از راز دیده
از آن اینجا نه صاحب دیده تو
هر آن کز عشق صاحب دیده باشد
در اینجاگاه صاحب دیده باشد
هر آنکو دیده دیدارش در این سر
درون دیده جانان یافت ظاهر
ترا در دیده خورشیدست دیدی
ز نور دیده بنمود او لقایت
که ازوی داری اینجا آشنایی
ز نور دیده بنگر هر چه بینی
که جز نورش دگر چیزی نبینی
ز نور دیده اینجا گرد واصل
کز این نورست هر مقصود حاصل
ز نور دیده بنگر جمله اشیا
کز آن نور است اینجا جمله پیدا
ز نور دیده بنگر نور خورشید
که نور دیده خواهد ماند جاوید
ز نور دیده بنگر بر فلک ماه
که نور دیده هر جا میبرد راه
ز نور دیده بنگر در فلک بین
که این نور است پیدا یک بیک بین
که این تحقیق نی از نقل یابی
ز نور دیده بنگر عرش و کرسی
حقیقت اینست بیشک نور قدسی
ز نور دیده بنگر جنت و لوح
کز این نور است هر لحظه ترا روح
که پیدا شد مر این در جمله ذرات
ز نور دیده بنگر هست در نیست
مگر این سر ترا اینجاخبر نیست
ز نور دیده بنگر جسم و جانت
کز این هر دو شود کلی عیانت
ز نور دیده بنگر کوه و دریا
حقیقت بحر جان در شور وغوغا
ز نور دیده بنگر کوه اجسام
که داری این زمان آغاز و انجام
که این نور است مر اسرار عنصر
ز خاک و باد این اسرار دریاب
ز نور دیده گر واصل شوی تو
حقیقت زین بیان بیدل شوی تو
کز او یابی جمال فرد اینجا
جمال بی نشان در دیده دیدم
حقیقت جان جان در دیده دیدم
جمال بی نشان در دیده دریاب
اگرچه این نه تو دیده در خواب
تو در خوابی کجا دریابی این راز
که در خوابت نباشد چشمها باز
تو درخوابی نیابی دیده خویش
که هستی بی خدا ای مرد درویش
تو در خوابی و چشمت رفته در خواب
کجا بینی تو خورشید جهانتاب
تو درخوابی جمال جان ندیده
تو در خوابی نخواهی گشت بیدار
که دریابی درون دیده دیدار
تو در غفلت فتاده مست خوابی
تو در خوابی و چشم از خواب بردار
حقیقت دیده را دریاب بردار
جمال دیده جان بین تو روشن
که اینجاگاه او دید خدا یافت
چو بیداری ترا آمد از این خواب
جمال دیده جان او عیان یافت
بچشم جان جمال حق از آن یافت
به چشم جان جمال جان جان دید
حقیقت از حقیقت او عیان دید
که چشم جان او بد دیده ذات
بچشم جان جمال بی نشان دید
حقیقت جمله کون و مکان دید
بچشم جان جمال دوست دریافت
چنان کاینجا عیان اوست دریافت
که در روضه نظر دارد ز جمله
نظر دارد کنون در جسم و جانها
یقین میداند او راز نهانها
که او راکل همی بینم خبردار
بچشم جان خود چون ره نمودم
بچشم جان خود اینجا یقین باز
نمودم او عیان انجام و آغاز
حقیقت هرکه چیزی از لقا یافت
دل وجانت در اینجا بازیابی
ز نور مصطفی بین هرچه باشد
که جز نورش دگر چیزی نباشد
ز نور اوست اینجا جان در اعیان
که میبیند جمال دوست پنهان
یقین کاینجایگه او حاصل ماست
از او خواهیم وز وی راز بینیم
از او هم ذات او را باز بینیم
از او مقصودها حاصل شود هان
که از او یافتم این نص و برهان
دل عطار از او اینجا خبر یافت
یقین مرنور پاکش در نظر یافت
دل عطار از او اسرار برگفت
دگر جانش در اینجا جان جان کرد
دل عطار از او گفته ست اسرار
در این دریا یقین او رهنمون است
دل عطار از این دریای جانان
بسی جوهر فشاند اینجاگه اعیان
که مقصود از محمد حاصل آمد
که احمد در درونش پیش بین بود
دل عطار ایندم پیش بین است
که نور مصطفایش پیش بین است
دل عطار از او افشاند جوهر
حقیقت اندر این دریای اخضر
که درجانش جمال جان نمود است
نمودم اندر اینجا سر اسرار
حقیقت هر که از احمد لقا دید
درون جان و دل کلی صفا دید
ز صورت سوی معنی راه برد او
ز معنی ره بسوی شاه برد او
حقیقت عقل کل اینجاست در تو
ببین کاینجایگه پیداست در تو
قدم را راست دار اندر شریعت
قدم را راست دار و راستی کن
ز احمد روز و شب درخواستی کن
بخواه از مصطفی راز دل خود
کز او یابی حقیقت حاصل خود
دل وجان هر دو زو حاصل شود کل
مراد آنست سالک را در این راه
که ناگاهی رسد در حضرت شاه
مراد آنست سالک را در این سر
که حق یابد درون خویش ظاهر
مراد آنست سالک را در این دید
که تا کلی یکی گردد ز توحید
مراد آنست سالک را دل و جان
که اینجا کل ببیند روی جانان
شود در جزو و کل او جملگی یار
که آخر دید کلی در یقین است
مراد عاشق اینجا حاصل آن شد
که چون صورت ز جان اینجا نهان شد
بوصل دوست اینجاگه رسد باز
در اینجاگه ابی صورت شود باز
ایا سالک طلبکاری تو در جان
شده در راهی و طالب شده آن
نظر را باز کن بیچاره اینجا
که کردستی تو راه عشق تنها
که خواهد شد ره تاریک روشن
نظر را باز کن آغاز و انجام
که خواهی یافت وصل کل سرانجام
سرانجام تودلدار است دریاب
بهر نوعی ز من مردم خبر یاب
خبر یاب ای دل و جان ز آشنایی
تو در اعیان یکی و با خدایی
در این عین خدایی باز مانده
در این اسرار صاحب راز مانده
که بیشک از خدا هردو جهانی
تویی ذات و خبر از خود نداری
که در دیدار جانان جمله یاری
تویی ذات وخبر از خویشتن یاب
خدا را در حقیقت خویشتن یاب
منزه دان تو او را از طبیعت
تو جزوی در تو کل موجود پیداست
تو هستی بنده و معبود پیداست
درونت گرخبر دارد از آن دید
یکی بین هر دوعالم راز توحید
یکی بین هر دو عالم در درونت
یکی بین هر دو عالم را تو در دل
اگر بینی یکی هستی تو واصل
یکی بین هر دو عالم را تو در جان
درون جان چو اعیانست جانان
یکی بین هر دو عالم تا بدانی
یکی بین هر دو عالم واصلانه
یکی بین و دویی از خود بیفکن
خدا را یاب خود بی ما و بی من
یکی بین و دویی بردار از پیش
حجاب این دویی انداز از خویش
یکی بین و دویی اینجا رها کن
عیان مر جسم وجان کلی خدا کن