بخش ۳۲ - پرسش از بایزید بسطامی که حق را کجا توان دید (ادامه) - عطار نیشابوری | ناهیدبخش ۳۲ - پرسش از بایزید بسطامی که حق را کجا توان دید (ادامه)
عطار نیشابوریخدا کن بود او در بود خود باز
حقیقت آنگهی شو صاحب راز
خدایی کن در اینجا خود فنا کن
پس آنگاهی سر و پایت خدا کن
خدابین بود خود را بود او بین
مبین بد جملگی او رانکو بین
حقیقت همچو منصور یگانه
انالحق زن تو در بود زمانه
حقیقت همچو منصور سرافراز
نمود صورت از خود دور انداز
حقیقت همچو منصورت یکی بین
همه حق گرد و حق را در یکی بین
حقیقت ز آن دم هو راز مطلق
ز هو زن هم ز هو میگو اناالحق
حقیقت همچو او بردار شوق آی
همه عالم در اینجا راز بنمای
همه عالم چو خود تو پیش بین کن
اگر از سر او گویی چنین کن
که بود جملهتان بیشک خدایست
کسی داند که این راز آشنایست
بیابی اندر اینجا زانکه اینجا
حقیقت نیست عشق و شور و غوغا
همه اینجاست و آنجا هیچ نبود
ز جان دریاب این راز نهانی
ز جان دریاب اینجا مگذر از جان
که جان پیوسته باشد ذات جانان
حقیقت مر ورا اندر سخن جوی
درون جانست نی در پوست ای دل
ز جان کن عاقبت مقصود حاصل
درون جانست اندر پرده پنهان
که ای غافل چه گر عمری دوید
خطابت میکند درجان یقین یار
همی گوید ترا این سر ز اسرار
خطاب دوست خواهم گفت اینجا
بدین اسرار منصوری تو بگرو
خطابت میکند هر لحظهات یار
که هان از بود خودکل گرد بیزار
خطابت میکند در روز و در شب
حقیقت دوست را بی کام و بی لب
که ای اینجا کمال من ندیده
در اینجاگاه ای بیحاصلا تو
تو از من زنده و من از تو دیدار
تراگویم حقیقت هر دم اسرار
تو از من زنده و من از تو پیدا
درون جان تو اینجاگه هویدا
خود اندر خودهمه عین وصالیم
از آن در دید تو یکتا نمودیم
نظر کن بنده در ما باز بین ما
دویی منگر که ما هستیم یکتا
دویی منگر که ما یکتا بدیدیم
دویی منگر که ما یکتای ذاتیم
دویی منگر که ما را هست دیدار
ز یکی مانگر ای صاحب اسرار
دویی منگر که ما بیچون رازیم
که یک پنهان خود را مینوازیم
ز یک بینان خود واقف شدستیم
که هم از عشق خود واصف شدستیم
بیک بینان خود اینجا عیانیم
جهان جان بما پیدا نمود است
که ما را انتها پیدا نمود است
ازل را با ابد پیوند ما دان
حقیقت ذات ما را کل بقا دان
منم بر جمله و جمله ز من خاست
حقیقت هرچه پنهانست و پیداست
همه ذات من است و غیر من نیست
یقین جمله منم هم جان و تن نیست
مبین جان من و از من نگر تو
همه ذات من است و غیر هم نیست
چو بشناسی بعشقم بیش و کم نیست
ز من پیدایی و پنهان شوی باز
دگرباره بمن اعیان شوی باز
له الملک و مرا نبود زوالم
حقیقت خویش و پیوندم نباشد
مبین جز ذات من اینجا هوالله
تمامم شد صفات از قل هوالله
تو ای عطار این سر میچگویی
چو بودت اوست اکنون می چه جویی
تو اویی او تو هر دو مر یکی راز
حقیقت او بتو پیدا شده باز
در اینجاگه بکل دیدار کردت
حقیقت کل رخ اندر جان نمودت
ندیدی غیر او اکنون زاسرار
عیان گفتی حقیقت راز منصور
نمودی سر تو بی سرباز منصور
حقیقت سر بخواهی باخت اینجا
که یکتایی تو یکتایی تو یکتا
تو یکتایی و جان جان ندیده
رخ او را چنین اعیان ندیده
در اینجا یافتی و در یقین باز
تراکل شد در عین الیقین باز
در عین الیقین بر تو گشادست
در عین الیقین جمله نمودند
حقیقت در جهان برتو گشودند
همه راز جهان اینجا ترا فاش
شد اینجا زانکه دیدستی تو نقاش
که او اندر ازل بد دوستدارت
یقین گنجینه اسرار رحمانست
که این درها همی ریزد به بیرون
که جز جوهر از او هرگز نخیزد
یقین گنجینه اسرار جانانست
در او خورشید تابانست اینجا
که جان بنموده ازدیدار شاهست
که میریزد چنین درهای توحید
زبان تو از آن گوهر فشانست
که مر بیچارگان را رهنمایست
که آن گنجینه در دیدار خاکست
از این گنجینه اینجا سالکانت
از این گنجینه جوهر فشاندی
بسر آخر در این حضرت نماندی
از این گنجینه تو خاص و هم عام
از این گنجینه کاینجا داد شاهت
فشاندستی تو اندر خاک راهت
ترا زیبد که این گنجینه شاه
از این گنجینه اینجا سالکان را
حقیقت دیده کردی جان جان را
زهی واصل که اینجاگه تویی تو
که بیشک محو کردستی دویی تو
زهی واصل که که کل دیدار کردی
که در جانان دلی بیدار داری
زهی واصل که در یکی نمودار
حقیقت دیدی اینجاگاه دلدار
زهی واصل که جان بشناختی تو
ز جان در جزو و کل درباختی تو
همه ذرات تو جان شد ز دیدت
دل و جانت لقای دوست دیدست
چنان کاینجا لقای اوست دیدست
دل و جانت چنان ازوصل جانان
خبر دارند کاندر اصل جانان
دل و جانت بکلی جان بدیدند
چو منصوراز حقیقت آن بدیدند
دل و جانت چو منصور از یقین باز
یکی دیدند در عین الیقین راز
دل و جانت یکی اندر یکیاند
حقیقت هر دوجانان بیشکیاند
دل و جانت ز ذات لامکان کل
شده یکی عیان کون و مکان کل
دل و جان تو هر دو نور عشقند
دم او از تو پیدا شد در اینجا
دم او از تو پیدا شد عیانی
دم او از تو پیدا شد در اسرار
دم او از تو پیدا شد که جانها
نمودار تو یکتا شد چو یکتا
دم او از تو پیدای جهان است
که میدانی که جمله جان جانست
تو میدانی که دیدستی یقین تو
دمادم میکنی بر جمله اعیان
که گفتی در عیان اعزاز اول
یکی دیدی حقیقت جمله دلدار
که این درهای معنی میفشانی
تو میدانی که خود بشناختستی
تو میدانی حقیقت جوهر دوست
در این دنیا و دیدی مغز در پوست
که امروز از حقیقت اونشانی
تو از او او ز تو پیدا حقیقت
در اینجا بیشکی و گشته آگاه
تو آگاهی ز ذات اینجایگه تو
یقین دیدی عیان دیدار شه تو
تو آگاهی ز ذات و هم صفاتت
که میگویی بیان ازنور ذاتت
که دانستست در این دنیای غدار
حقیقت در جان کل آن تو داری
دو عالم را یقین زینسان نمودی
نمودی در یقین جمله بدیشان
که تو داری حقیقت دید دیدار
یقین خواهی شد اینجا ناپدیدار
حدیث وصل اینجاگه یقین است
که ذرات حقیقت پیش بین است
که اسرار حقیقت را تو دانی
تو مرد پیش بینانی در اینجا
در اینجاگه تو کردستی عیان را
حقیقت پیش بینان جمله دیدی
یکی اندر یکیشان جمله دیدی
تو دیدی وشدی از جمله آگاه
کز اینسان یافتستی جمله مقصود
پدیدارست در تو جمله ارواح
پدیدارست در تو جمله مردان
که احمد در حقیقت دید بیشک
ترا اینجاست زان زیشان ندیدی
تو از آنسان بجانان کل رسیدی
ترا اینجاست وصل و روشنایی
تو در او او بتو اینجا نظاره
ترا اینجاست آدم تا که دیدی
که در دم دید آدم را بدیدی
ترا اینجاست آدم جنت اینجاست
حقیقت مر ترا این قربت اینجاست
دم تست و یقین زاندم عیانی
ترا اینجاست آن دیدار نوحست
ازآنت این همه فتح و فتوحست
ترا اینجاست نوح و بحر و کشتی
که در دریای جانان برگذشتی
ترا اینجاست ابراهیم از آذر
در این آتش رسیده سوی قربت
ترا اینجاست ابراهیم در تن
شود در عاقبت اینجا بت اشکن
ترا اینجاست اسمیعیل در جان
که خواهدکردش ابراهیم قربان
ترا اینجاست اسمیعیل تحقیق
که اندر عشق گردد سر بریده
ز جانان زندگی یابد دگر بار
ز عشق یوسف اندر صد جفا خوش
ترا اینجاست یعقوب و یقین است
که یوسف او کنون کلی بدیدست
ترا اینجاست یعقوب ازنمودار
بدیده باز یوسف را دگر بار
ترا اینجاست موسی بر سر طور
ترا اینجاست موسی رخ نموده
ترا اینجاست موسی صاحب راز
حقیقت پرده کرده از رخ او باز
ترا اینجاست موسی راز دیده
ترا اینجاست موسی عشق جانان
ترا اینجاست ایوب و شده خوب
شده زنده یقین از عین آندم
ترا اینجاست صالح صاحب راز
ترا اینجاست زکریا زنده گشته
ترا اینجا است خضر و آب حیوان
حقیقت خورده دیده جان جانان
ترا اینجا است عیسی روح الله
ترا اینجا است دیدار محمدص
ترا اینجا است مردیدار حیدر
گشاده بر تو ای عطار او در
ترا اینجا است فرزندان ایشان
یقین دیدار حسنت ای در افشان
ترا اینجا است دیدار همه دید
که میبینی یکی زیشان ز توحید
از آن اینجا بکام دل رسیدی
ترا پیداست اینجا اصل ایشان
که ایشان در درونت راز دیدی
درون تو کنون دیدار ایشانست
حقیقت این همه اسرار ایشانست
از ایشان اندر اینجاگه خبر یافت
درون تو از ایشان یافت جانان
که ایشانند اندر جمله حیران
چو خورشیدند ایشان جمله در کل
چو خورشیدند ایشان سوی افلاک
چو خورشیدند ایشان مر سر افراز
چو خورشیدند ایشان نور عالم
چو خورشیدند ایشان نور تابان
چو خورشیدند اگر بینی تو این راز
حقیقت همچو من اندر یقین باز
چو خورشیدند اگر دانسته تو
که بیشک خوار و سرگردان جانی
که تا گردی مگر روزی خبردار
برو خاموش شو وز این مزن دم
که تا یابی مگر بویی از آن دم
مگر آخر تو این سر باز بینی
که ناگاهی شود این سر پدیدت
برو خاموش شو اینجا بتحقیق
برو خاموش شو در عالم ای یار
که تا آخر شوی زین سر خبردار
در آخر از حقیقت وصل دریاب
برون آیی یقین از عین پندار
که ناگاهی نماید بیشکی نور
همه در خود نظر کن بیشکی آن
همه در خود بیاب و زنده دل شو
در اینجا بیحجاب آب و گل شو
همه در خود بیاب اینجا حقیقت
که در تست این همه یکتا حقیقت
همه در خود بیاب اینجایگه دوست
که تا چون مغز بیرون آیی از پوست
همه در خود بیاب اینجا بتحقیق
که در اینجا توانی یافت توفیق
همه در خود بیاب و آشنا شو
همه در خود بیاب و گرد جانان
که تا یابی حقیقت فرد جانان
همه در خود بیاب و ذات بیچون
حقیقت خویشتن بین بیچه و چون
همه در خود بیاب اینجا بیان تو
حقیقت بین در اینجا جان جان تو
همه در خود بیاب اینجا عیان ذات
همه در خود بیاب و گرد واصل
که مقصود است در تو جمله حاصل
ترا اینجاست مقصود ای خردمند
حقیقت عین معبود ای خردمند
ترا اینجاست مقصود و ندیدی
ترا اینجاست معبود و ندیدی
ترامعبود اینجاست او نظر کن
وجود و جان وخود را در خبر کن
نمود جان ازو بین و دل خویش
که او معبود هردوحاصل خویش
از این هر دو در اینجاگه بیابی
دل آگاه میباید در این راز
که دریابد وصال اینجایگه باز
که این در بازبگشاید در اینجا
که در خود بازیابد بیشکی جان
نماید رویش اینجا بیچه و چون
که بروی کشف گردد جمله اسرار
که یکی یابد اینجاگاه در دید
که اینجاگه خبر یابد دمادم
دل آگاه میباید که چون نوح
در این دریا بیاید قوت روح
چو ابراهیم یابد سر او باز
که گردد سر بریده همچو اسحاق
دل آگاه میباید در این راه
که بیرون آید و گردد یقین شاه
که شاهی یابد اینجا بی تأسف
که طالب آید و گردد چو مطلوب
که گردد در یقین عین مصالح
که در یابد حقیقت قرب اعلی
که تا بیخود شود گردد خدا او
که جام زهر نوشد از کف یار
که دریابند خورشید جهانتاب
که صورت محو گرداند سوی نور
در اینجا و در آنجا یاردیدست
که ازمعنی ز صورت بی نشان شد
دل آگاه او اسرار جان یافت
درون جان خود او جان جان یافت
حقیقت تخت دل آن شاه دریافت
حقیقت کار خود بستد ز بیچون
که هم جانان و هم پنهان ذاتست
زد اندر دار و گفت او راز مطلق
حجابی یافت آن برداشت از پیش
که تا این سر بداند بی نفورت
هر آنکواین حقیقت یافت سرباز
چو او بردار آمد گشت جانباز
هر آنکو این حقیقت یافت در خویش
حجاب جسم و جان برداشت از پیش
هر آنکو این حقیقت در نظر یافت
حقیقت جملگی اندر نظر یافت
هر آنکو عاشق منصور جان شد
چو او اینجا ز صورت بی نشان شد
هر آنکو عاشق منصور جان است
حقیقت دان که از خود بی نشانست
هر آنکو دم زد اینجا بازدید او
حقیقت درعیان این راز دید او
هر آنکو غیر از این چیز دگر دید
حقیقت هیچ بیشک در نظر دید
وصال اینجا است از منصور حلاج
نمیخواهی که اندر فرق جان تاج
نهی دم زین مزن در صورت خویش
چه به زین دوست میداری در اینجا
که مر این پرده برداری در اینجا
چه به زین دوست میداری که از یار
شوی اینجا چو او بیشک خبردار
چه به زین دوست میداری بدنیا
که میبینی در او دیدار مولا
چه به زین دوست میداری حقیقت
که آمد بی نشان اینجا بدیدت
چه به زین دوست میداری که در دل
عیان دلدار بینی دوست حاصل
چه به زین دوست میداری که در جان
حقیقت یابی اندر روی جانان
چه به زین دوست میداری در این سر
که مر دلدار خود در عین ظاهر
چه به زین دوست میداری تو رهبر
که مردلدار خود یابی تو در بر
چه به زین دوست میداری تو دریاب
یقین او تست اینجاگه خبریاب
چه به زین دوست میداری بگو باز
که روی جان جان بینی بجان باز
همه وصلست هجران رفت از پیش
همه جانست مر جان رفت از پیش
همه وصلست و دیدارست اینجا
دلت جانانه پندار است اینجا
ولیکن تو شده اینجا دگرگون
همه وصلست هجران را رها کن
درون جان و دل را با صفا کن
تو داری یار اندر پیش بنگر
همه وصلست اندر جان و در دل
شده مقصود اینجا جمله حاصل
همه وصلست اینجا واصلی نیست
که دریابد که جمله جز بلی نیست
همه وصلست و یکی در یکی است
همه وصلست و واصل یافته دوست
که میداند که دید جملگی اوست
همه وصلست و واصل راه دیده
همه وصلست و واصل در عیانست
همه وصلست وواصل راز دیدست
همه در خویشتن او باز دیدست
همه وصلست وواصل عاشق خویش
حجاب جسم و جان برداشت از پیش
همه وصلست و عاشق واصل یار
نمیبیند به جز کل حاصل یار
در اینجا بود خود او یار دیده
از آن وصلست آن جمله معانی
همه وصلست و جانان رخ نموده
ترا این جمله خود پاسخ نموده
همه وصلست و جانانست اینجا
بدان جان در تو اعیانست اینجا
همه وصلست و جانان راز بنمود
ترا انجام و هم آغاز بنمود
همه وصلست و جانان گفتگویست
حقیقت چرخ سرگردان چو گویست
همه در وصل گردانند نایافت
مگر جان اندر این معنی خبریافت
نمیدانند و کل دیدار اویند
مر این سر را نمیدانند اینجا
همه در وصل با دلدار خویشند
نمیدانند عیان با یار خویشند
همه در وصل گردانند در راز
همی جویند وصل از جان جان باز
همه در وصل وصل اندر همه دید
حقیقت اصل اصل اندر همه دید
یقین در عشق سرگردان شاهند
همه در وصل میگردند از آن دید
حقیقت جمله اندر شور و غوغا
تو داری زانکه بیرونند حیران
نداند هیچکس کین سر چگونست
حقیقت وصل کل دریاب در جان
حقیقت اندر اینجا یاب هر آن
که شد چرخ فلک در وی نظاره