بخش ۳۷ - در سؤال کردن صاحب اسرار فرماید
عطار نیشابورییکی پرسید از آن صاحب اسرار
که چون بینم مر این انجام ای یار
کجا آغاز باشد دیگر انجام
بگویم تا بیابم آن سرانجام
کجا است اولم تا بازدانم
ز بعد انجام آنگه راز دانم
بدو گفتا اگر هستی خبردار
مبین چیزی دگر در خودنظر دار
بجز خود هیچ منگر تا بدانی
که در عین صور هر دو جهانی
به بین کین هر دو عالم در تو پیداست
حقیقت ذات در جانت هویداست
ز آغاز فلک در دار اول
در اینجا می تو ماندستی معطل
معطل مانده در خویشتن باز
همی جویی دگر انجام وآغاز
برون از تو که باشد هم تو باشی
اگر اینجا تو بیشک هم تو باشی
تو باشی گر تو اندر اصل اول
از آن خود را نمییابی در اینجا
که یکی را دو میبینی در اینجا
ازل را با ابد بینی چو عطار
اگر بینی خدا در خود نگهدار
در این عالم دمی کامت ندیده
تو او را زانکه درخود آرمیدی
دوبینی پیشه کردی مانده احول
ترااصل از یکی موجود پیداست
ترا معلوم اینجا نیست پیدا
که اصل بودت از یکیست پیدا
ترا آغاز اگر خواهی که یابی
یکی حرفست اگر خواهی که اینجا
ازل را با ابد بنگر یکی حرف
ترا گر صرف نیکو آید ای یار
حقیقت لا بتو محو و تویی حرف
در اینجا بینی از اینجا بدانی
نظر کن لانگر در جوهرت باز
در اینجا جمع کرده هر دوعالم
نهاده از خودی خود را در او دم
یکی صورت ز خود کرده عیانی
از آنجاگه فتاد از اصل ناچار
هزاران در یکی یکی شمار آن
که آدم در حقیقت جان جان است
چو آدم جان جان در وی نظر کن
ز بود ذات خود او را خبر کن
که آدم کرد آن اینجا هویدا
همه چون بنگری اندر یکی بین
یکی شوهر همه یک بیشکی بین
همه درتو شده اینجا ببین باز
تو اصلی هم ز انجام و هم آغاز
درون تست گردون بیچه و چون
نظر کن در درونت نه فلک تو
ببین گردانحقیقت یک بیک تو
بیاب این جایگه دیدار دیدت
تو اصلی در یکی وندر یکی گم
تو از بحری که پایانی نداری
تو جانی در تو جانانست بنگر
یکی اندر یکی اعیانست بنگر
تو جانان بین کجاآغاز و انجام
چه جویی اصل او را جز سرانجام
سرانجام آن طلب کان اصل بود است
که جمله از نمودخود نمود است
سرانجام ار در این جا یافتی تو
اگر او را نمیبینی در این دم
دمی در هر دو عالم در دمید است
دو عالم در یکی اینجا بدید است
دو عالم در یکی آیینه پیداست
در او دلدار در آیینه پیداست
در این آیینه اندر هفت گلشن
از او کامی بهر آیینه بگرفت
تو اندر سیر خودهر لحظه بنگر
که هستی در تو پیدا شد سراسر
تویی پیدا و اشیا درتو پیداست
وگرنه هیچ اینجاگه نه پیداست
در اینجا در تو شد پیدا حقیقت
بوقتی کاندر اینجا پاک گردی
همه اصلست کین جا با عدد شد
چو فانی گردی اینجا کل احد شد
از آن داری در اینجا نیک یا بد
که از لا در دو عالم برتری تو
تو برتر عالم از دوعالم هستی ای دوست
یکی اصلست اینجا مغز با پوست
تو مغزی از دوعالم برگزیده
ولیکن مغز خود اینجا ندیده
تو مغزی پوست اینجا مغز کرده
در اینجاخویشتن را نغز کرده
تو مغزی این زمان عطار مانده
حقیقت اندر اینجا شاه گردی
بسی گفتیم اینجاگه ز هر مغز
سخنهای خود از اینجایگه نغز
کنون زانجام وز آغاز گفتیم
چو دانستی تویی انجام و آغاز
که آید اندر اینجا از یقین باز
همو باشد که اینجا باز آید
ولی این راز اینجا گفتنی نیست
در اسرار اینجا سفتنی نیست
کسانی کاندر این سر باز دیدند
از این معنی حقیقیت راز دیدند
مقام پختگی حاصل کن ای یار
که تو از پختگی گردی خبردار
از آن اینجایگه خامی بمانده
چو روغن در بر جامی بمانده
بری از روغن اینجا مانده پرنور
که نورت در دمی دیگر فزود است
تویی جام عیان از عین مصباح
حقیقت جان جان در عین ارواح
نه جانی نه تنی هم جان و هم تن
چگونه گردد این اسرار روشن
که چونی جان و تن هم تن و هم جان
که یکی گردی اندر اصل جانان
اگر یکی شوی جانان شوی باز
محیط آیی تو برانجام و آغاز
اگر خوهی که گردی در یکی لا
یکی شو این زمان در عین الا
یکی شو این زمان لوحی رها کن
چو من خود را وجودت عین لاکن
برون و اندرون دیدار یار است
ولکین نقطه در پرگار یار است
برون و اندرون اصلست دریاب
در اینجا یار بین و وصل دریاب
الا ای جان و ای دل چند گوییم
تو پیوندی کرا پیوند جوییم
تو پیوندی کنون در جان عطار
حقیقت بگسل اینجا هم ز دیدار
تو پیوندی کنون در جانم ای جان
بتو میبینم اینجا جمله اعیان
بخش ۳۷ - در سؤال کردن صاحب اسرار فرماید - عطار نیشابوری | ناهید