بخش ۴۲ - در صفات جام عشق فرماید
عطار نیشابوریبده جامی از آن جام سرانجام
پس آنگه مست شو تا بشکنم جام
بده جامی که هشیارم دگر بار
که گردم مست چون یارم دگر بار
بده جامی که اصلم رخ نموداست
مکن هستم که وصلم رخ نموداست
بده جامی که جانان باز دیدم
از این دیدار او را باز دیدم
بده جامی که جانان آشکار است
مرا با دید او اینجا چکار است
بده جامی که جانانست پیدا
مرا با خویشتن کرد است یکتا
بده جامی دگر ما را تو ساقی
که تا مانم ز اصل دوست باقی
بده جامی که جانم گشت جانان
حقیقت رفت در دلدار پنهان
بده جامی که خود مست الستم
بیک ره مست کن ساقی مرا هان
از این بود وجودم هان تو برهان
بیک ره مست کن تا وارهم من
در اینجاگه کنون دادی و هم من
که رخ دلدار در مستی نمودم
ز مستی من بگفتم رازها فاش
بدانستم در اینجا راز نقاش
من اینجا دیدهام جان و جهانم
من اینجا دیدهام دلدار خود باز
کنونم رشته من از نیک و بد باز
من اینجا دیدهام آن جان جانها
از او بشنیدهام شرح و بیانها
من او را دیدهام در خویشتن جان
حقیقت او من و من او یقین دان
من او را دیدهام در خویشتن دل
از او مقصود من کل گشته حاصل
چه سود آخر که دارد بیوفایی
درون جان چون خورشید است روشن
که در یکی از اویم عین توحید
که پرده برگرفت از رخ بیکبار
که پیدا است و هم پنهان حقیقت
که جمله اوست دیدم بیشکی من
منم با او و او با من یکی بین
مرا او بین و او من بیشکی بین
یکی بین همچو من تا این بدانی
حقیقت اوست اینجا در نهانی
یکی بین همچو من در عشق اینجا
که تا در یک یکی گردی مصفا
یکی بین همچو من گر راز دانی
یکی بین همچو من احوال مشو هان
چو پرگاری بسر چندین مدو هان
تو همچون نقطه و پرگار هستی
که درگردش خود اندر خویش بستی
تو گر این سر بدانی آخر کار
تو گراین سر بدانی هر دویی تو
یکی بین و مبین در خوددویی تو
از او او باز بین پرگار مردان
که چون نقطه نهاده گشت گردان
که چون دیگر نگشت از عین پرگار
چو گشت آن نیمه یک نیم دگر او
ز شیب افتاده باشد بر زبر او
دگر نیم دگر چون گشت دربند
بآن سر در رسید و گشت پیوند
یقین پرگار شد بر ظاهر اینجا
طلب کن بعد از آن اینجایگه در
ز اصل اولش اینجا یقین دان
که اسرارت شود مر جمله ظاهر
تویی نقطه یقین عین الیقین یاب
مسافت کن که آنگه ذات فردی
شود روشن عیان عین الیقینت
ترا این در شود اینجایگه باز
که پرگار است ونقطه بیشکی تو
رهایی یابی از این چرخ گردان
یکی گردان رخ از این سر مگردان
چو پرگاری و نقطه زاده آمد
تو با خود عشقبازی کردی ای یار
شدی هم نقطه و هم عین پرگار
بدیدی هم ز خود انجام و آغاز
تویی پرگار و نقطه دل نگهدار
که پرگار است صورت کرده اظهار
بگرد نقطه و دل گشته گردان
از اصل اولش اینجا یقین دان
چنان ماندست اینجا نقطه بیچون
چنان ماندست اینجاگاه پرگار
که در خود هست او گردان برفتار
چنان ماندست نقطه باز در خویش
که تا دیدست آن آغاز در خویش
چنان ماندست اینجا نقطه دل
که تا چون برگشاید راز مشکل
چنان ماندست اینجا نقطه جان
که پرگارست اندر هر دو گردان
در این پرگار صورت کن نظر تو
اگر هستی ز بودش با خبر تو
ولیکن نقطه در وی محو ماند
بدانم تا که این مرموز داند
خرابی یاب تا این سر بیابی
نخواهد ماند آخر نقش گردون
شود آخر خراب این نقش پرگار
فروماند ابی تو او ز رفتار
ابی تو هیچ دان کاین جمله فانی است
ترا گفتم من این راز نهانی است
ابی تو هیچ دان اینجایقین دان
که چیزی می نماند جز که جانان
بجز جانان نخواهد ماند آخر
ترا اینجا نخواهد ماند ظاهر
بجز جانان نماند لیس فی الدار
بجر جانان نخواهد ماند در دید
خوشا آنکس کزین معنی نگردید
بجز جانان نخواهد ماند پیدا
که اوزانم ز بود خویش یکتا
بود باقی به جز او جمله هیچست
که میدانم که نقش هیچ هیچست
اگر مرد رهی میبین و مینوش
تو جام عشق چون حلاج مینوش
چو گردانست در گرد تو پرگار
حقیقت نقطه را اینجا نگهدار
که تا چون انبیا باشی تو ایمن
ز نقطه مگذر و پرگار میبین
وز این هر دو نمود یار دریاب
کز این هر دو بیابی دید دیدت
نمود اوست این هر دو جهانست
یکی کونست و دیگر مر مکانست
نمود اوست اینجاگه مکان بین
یقین در کون سر او عیان بین
از این هر دو نمودار خدایی
از این هر دو نمود سر جانان
دمادم بین هزاران سر پنهان
از این هر دو نمود لایزالش
از این هر دو نمودار یقین باز
یکی انجام دان و دیگر آغاز
تویی هر دو در اینجاگه بدانی
که هم در هر دو پیدا و نهانی
تویی این هر دو کاینجا اصل هستی
تویی این هر دو کاندر آخر کار
نمود هر دو از بهر تو پیداست
که این هر دو یقین در جوهر لاست
تو از آن اصل وصل خویش دریاب
یقین از جمله اصل خویش دریاب
وجودت از همه اشیات پیداست
ولیکن جان و دل از جوهر لاست
ز لامگذر که کس از لا نرفتست
تو از لا نقطه و پرگار بینی
ز لا هم نقطه و پرگار بشناس
ز لا هم نقطه بین و عین پرگار
که میداند که سر لا چگونست
اگرچه هم درون و هم برونست
که میداند که سر لاست در ما
که میداند که لا خود راست تحقیق
دهد آن را که خواهد عین توفیق
نمود لا هر آنکو یافت از لا
چو منصور آمد اندر عشق پیدا
مرو زنهار اندر لا تو زنهار
مرو در لا و گر خواهی شدن تو
حقیقت لا نه لا خواهی بدن تو
مرا در لا تو چون منصور الحق
وگرنه دم زنی کل در اناالحق
براه شرع رو چون آخرت لا است
که راه شرع بیشک دید پیدا است
چکارت این زمان با لاست چون یار
حقیقت با تو در گفت وشنیدست
براه شرع رو تا آخر ای دوست
ترا مغز است بنموده عیان پوست
از او اینجا درون جان و تن تو
اگرچه اصل تو از لاست موجود
ولی کار است با دیدار معبود
که محو جاودان گردی ز بودت
تو تا در صورتی مر صاحب دل
تو تادر صورتی مر صاحب جان
ترا اینجا بداند جمله جانان
تو اندر صورتی در یاب مطلق
تو تا در صورتی و عین آیات
تو تا در صورتی و مانده درخویش
کجا هرگز رود این پرده از پیش
تو تادرصورتی ای مانده غافل
کجا دریابی این مقصود حاصل
تو تا در صورتی درمانده تو
چو حلقه بر دری درمانده تو
تو تا در صورتی کی گردی الله
ز صورت بگذر و بنگر هوالله
دل وجان نیز واصل نیز گردی
دویی نیست و حقیتق عین فردی
کنونت اندر اینجا راز جانان
که آخر جان و دل آغاز جانان
که جان و دل حقیقت پیش بین است
فنا خواه و فنا یاب و فنا جوی
سخن پیوسته در عین فنا گوی
که راحت در فنای تست اینجا
که پرده برفتد از کل بیکبار
چو میدانم که در آخر فنایست
چو میدانم که خواهم شد فنا من
چرا چندین سخن میبایدم گفت
که آخر در فنا میبایدم خفت
در اینجا بازیابم اصل کل باز
در اینجا مینبینم اصل کل باز
من این را اختیار خویش دیدم
که آن اسرار کل از پیش دیدم
مرا اینجا شوم از جزو و کل پاک
که اینجا جوهر پاکست جانان
که در اینجا بیابم عین توفیق
در اینجاگه نمایم جمله تنها
که اینجا میشوم من ناپدیدار
که دیدارم شود اینجای ظاهر
وصالم در دل خاکست و در ذات
وصالم محو فی الله است مانده
که اینجا حسرت وآهست مانده
اگرچه وصل اینجا نیز هم هست
ولکین وصل خود اینجا دهد دست
اگرچه هست اینجا وصل جانان
ولیکن اندر اینجا اصل جانان
همه اینجاست حاصل آخر ای دوست
مرا بیرون براز دیدار این پوست
خوشا آنکس کز این عالم گذر کرد
خوشا آنکس کز این عالم فنا شد
از این خانه بدان سوی بقا شد
خوشا آنکس کز این عالم بیکبار
برفت از خویش و در جانان یقین یافت
در اینجاگاه کل عین الیقین یافت
برست از خویش وانگه دید جانان
ز دید خویش شد یکباره پنهان
چه خواهی کرد این دنیای غدار
که اندر وی بماندستی گرفتار
چه خواهی کرد این گلخن تو ای دوست
طلب کن گلشن جان کین نه نیکوست
چه خواهی گلخنی پر دود و آتش
کجا گه چیستی تو اندر او خوش
چه خواهی گلخنی پر از نجاست
عجب نگرفت خوش اینجا حواست
که تا یابی در او دیدار مولی
رها کن بگذر از این گلخن اینجا
نظر کن بیشکی آن گلشن آنجا
از اینرا مانده افگار و حیران
اگر آن گلشن اینجا باز یابی
از این گلخن سوی گلشن شتابی
رها کن گلخن دنیا چو مردان
رخ خود را از این گلخن بگردان
که تا آن گلشنت آید پدیدار
اگرچه این بیان گفتیم مطلق
مرا افتاد ز آنجا کار با حق
مرا مقصود حق است از میانه
که مقصود از حقم آید بحاصل
مرا مقصود جانانست و دیدار
که دروی گردم اینجا ناپدیدار
که تا اینجا نمایم من دگرگون
شد و ازوی شده من جمله واصل
اگر مرد رهی چون من خبریاب
که در خویشم کند بیخویش و یکتا
که در من او شوم از دید او یک
که این باشد همیشه زو عیانم
مرا اینست مقصود و دگر هیچ
که اینجا مینداند بی بصر هیچ
چو خورشید است پیدا عین دیدار
ولی ذره در او شد ناپدیدار
بقا آن دانم اینجاگه بیابم
بقا آن دانم و اینجاست رازم
سر و جان پیش یار خود ببازم
بقا اینجاست در عین فنا باز
ولیکن در فنا بنگر بقا باز
بقا اینجاست گر از سالکانی
سزد کاین نکتهها را باز دانی
بقا اینجاست بنگر در بقایت
که خودخواهد بدن آخر فنایت
که همچون من رسی در قربت کل
بقا اینجاست گر دانی در اسرار
وجودت از میانه کل تو بردار
بقا اینجا بجوی و جاودان شو
تو چون عطار بی نام و نشان شو
بقا اینجاست اگر فانی بباشی
بقای کل در اینجاگه تو باشی
بقا اینجاست بنگر در بقا تو
بقا با تست بنگر در لقا تو
بقا با تست میجویی ز هر دید
نیاید راست این معنی ز تقلید
که تااندر فنا گشتند کل طاق
فنا گشتند ودیدند اصل جانان
بقا آمد فنا در آخر ای دوست
بقا دان مغز و آنگاهی فنا پوست
تو ای عطار آخر از چه رازی
ترا این عشقبازی از کجایست
که معنیت چنین بی منتهایست
ترا این عشقبازی از کجا خواست
که از عشق تو اندر دهر غوغاست
که جانت بیشکی اسرار دانست
که چندینی عجایب روی بنمود
تو گفتی نی همه او گفت اینجا
تو گفتی نی همه او گفت از خویش
حجاب خویشتن برداشت از پیش
تو گفتی نی همه او گفت در دل
که تا مقصود او گردد بحاصل
تو گفتی نی همه او گفت در جان
اگر مرد شهی منگر در این راه
حقیقت اندر اینجا جز رخ شاه
اگر مرد رهی خود شاه با تست
دلت آگاه و جان آگاه مانده
دلت آگاه وجان آگاه از این راز
که پرده گشته از رخسار شه باز
دلت آگاه و جان آگه چه جویی
چو دانستی دگر چندین چه جویی
دلت آگاه شد از جان جان نیز
در اینجا یافته جانان عیان نیز
شد این سر بر تو سر راز منصور
دم کل زن کنون تا نفخه صور
بدیدی کام اینجا رایگان تو
وصال یار دیدی هم در اینجا
شدی در جزو و کل امروز پیدا
جدایی نیست اکنون و یکی آی
بر جانان چنان مشهور امروز
تو هم دانایی اینجاگاه و بینا
فرو مگذار یک دم دید جانان
چو پیر خویشتن میزن اناالحق
که ازخلق جهان تو بی نیازی
ولی میکن تو همچون پیر مستی
بعزبت خود بخود میگوی این راز
حجاب خود تو از صورت برانداز
بعزت خود بخود عین الیقین باش
ز سر ذات خود را پیش بین باش
دمی از عشق خالی نیستی هان
که اندر عشق گویی نص و برهان
که هر دم پیش از مردن بمیری
که صیتت رفته از مه تا بماهی
شده کامروز هستی پیرو رهبر
که هم کونی و هم عین مکانی
از آن امروز این سر یافتستی
که سوی جزو و کل بشتافتستی
از آن امروز ذاتی در همه تو
که افکندی در اینجا دمدمه تو
که هستی بیگمان و در یقینی
از آن امروز منصوری تو در ذات
که هستی جان بلی در جمله ذرات
ندید است این زمان چون تو زمانه
که هستی بیشکی از حق یگانه
بدانند این زمان کاین را بخوانند
حقیقت محو شد در جان جانها
تو باشی هیچ دیگر نیست اینجا
چو میدانی که کل یکیست اینجا
ز صورت جمله معنیت بدید است
ولی معنی ز صورت ناپدید است
که شد فاش از نمود سر دلدار
که خواهد بود ما را یار باقی
چنان مستم از اویش بی می خم
که از مستی شدی در جزو و کل گم
چنان مستم من اندر آخر کار
که کردم پرده پاره من بیکبار
چنان مستم من از امروز از دوست
که شد مغزم حقیقت جملگی پوست
چنان مستم که هستم در یقین او
چو او اینجاست ما را گفت و هم گو
چنان مستم که جمله یار دیدم
چنان مستم که هستم در اناالحق
همی گویم دمادم من اناالحق
اناالحق میزنددلدار خود را
یقین یکیست بیشک نیک و بد را
اناالحق میزند اندر مکان یار
که خود میبیند اندر عین دلدار
که پیدا کرده از دیدش شریعت
اناالحق میزند جانان که خویشست
نهاده دید خویشش جمله پیشست
اناالحق میزند کو خویش دیدست
ابا خود باز در گفت و شنیدست
اناالحق میزند بیچون در اینا
که در آخر بریزد خون در اینجا
مرا تا در یکی گردم نمودار
بحکم شرع خواهد کشتنم دوست
که تا بیرون شوم چون مغز از پوست
که تا کلی شوم از شاه آگاه
بکش جانا که رازت گفتهام من
بکش جانا که گفتم بیشکی راز
بکش جانا که گفتم راز اینجا
چو رازت کردم اینجا آشکاره
بکن در عشقم اینجا پاره پاره
چو رازت گفتم از جان درگذشتم
کنون اینجا چه غم دارم ز کشتن
نخواهم یک دم از دیدت گذشتن
سر و جان زان تست و می ندانم
یقین اکنون که چیزی پایدارم
سر و جان زان تست و من نمودار
چه غم دارم کنون گر تو بردار
کنی من بندهام تو شاه جانی
اناالحق بی سر اینجاگه نماید
هر آنکو کشته عشق تو شد شاه
برش مویی بود از چاه تا ماه
هر آنکو کشته عشقست چو منصور
هر آنکو کشته شد از عشق رویت
هر آنکو کشته عشق است از جان
منم امروز دست از جان فشانده
صفات عشق تو هر لحظه خوانده
بمویی نیستم من اندر این سر
که اسرار تو کردم جمله ظاهر
بموی اندر این سر نیستم من
که اسرار تو کردم جمله روشن
توی جز تو که است آخر بگویم
که تاکم گردد اینجا گفتگویم
همه از بهر تست اینجای گفتار
چو از بهر تو گفتار است اینجا
از آن عطار بیزار است اینجا
ز خود کاینجا تویی و آنجای هم تو
که میداند ترا تا خود چه چیزی
که هستی قلبی و چون جان عزیزی
که داند تا تو خوداینجا که ای دوست
حقیقت جوهری هم مغز و هم پوست
بهر چیزی که دیدم در زمانه
بهر چیزی که من کردم نگاهی
رخ تو دیدم از مه تا بماهی
بجز تو نیست ای ذات همه تو
که از تو بیگمان اندر یقینم
تویی جز تو ندارم هیچ دلدار
تو هستی جوهر و هم خود خریدار
تو هستی عاشق و معشوق ای دوست
حقیقت جوهری هم مغز و هم پوست
تو هستی عاشق و معشوق در ذات
طلبکار تو اینجا جمله ذرات
دمی وصلی تو بنمایی در این سر
که نی اندازی اینجاگه یقین سر
همه عشاق را در خون ودر خاک
فکندی تا شدند از اصل تو پاک
میان خاک و خون آغشته کردی
نداند هیچکس عشق تو جز خویش
که عشق ذات خود دیدی تو از پیش
قلم راندی ز حکم یفعل الله
قلم راندی کنون بر من در اینجا
که بگشادم ز دیدت در در اینجا
ندارد او به جز عشقت کناره
بجز روی تو هر جایی ندیدند
تو پیدا این چنین پنهان چه داری
از آن کز ذات خود خود را بداری
تو پیدا این چنین پنهان چرایی
از آن کز ذات خود بی منتهایی
بسی از خویش بنموده در اسرار
همه پیدا شدم در عین دیدار
کجا دانم در اینجا شرح آن داد
ولی پیش رخت خواهیم جان داد
تو شد کلی ز عشق ناز سرباز
یکی در کوی عشقت گشته سرباز
تو شد وز تو اناالحق گفت اینجا
تو شد وز تو اناالحق گفت در دید
تو شد وز تو اناالحق زد حقیقت
در این عالم نمودستی تو از خویش
وزان جانها تو کردستی بسی ریش
ز بهر دید خود این جوهر پاک
کف خاک این شرف دیدست جانا
که تو امروز در اویی هویدا
کف خاک این شرف در جاودان یافت
که از تو نقش خود او بی نشان یافت
کف خاک از تو اینجا یافت مقصود
که دارد دید تو اینجای معبود
کف خاک این همه دیدار دارد
که اینجا از توکل اسرار دارد
کف خاک این همه دیدار بنمود
ز تو این جملگی اسرار بنمود
تویی اینجا ورا گشته نمودار
شنفته هم ز تو خود پاسخ تو
حقیقت نور دل هم جسم و جانم
تو بودی و تو باشی رهنمونم
که گفتی از نمود خود معانی
کف خاکم تو هستی عقل و ادراک
دگر او گه کجا یابد کف خاک
که از دیدار و رخسار تو مستم
تو میبینم از آنم عین گفتار
نموده از تو چندین سر اسرار
جهان از روی تو حیران بماندست
فلک هم نیز سرگردان بماندست
جهان از روی تو پر شور و شوقست
مر از روی تو هر لحظه ذوقست
از این باطن عیان ظاهر چه جویم
تویی اینجا و آنجاهم تو باشی
مرا هر جایگه همدم تو باشی
برون از کون و در عین مکانست
تویی امروز با تو در جلالست
تویی او را یقین در عین بینش
بتو میبیند اینجا عین هستی
تو اکنون واقفی بر کل اسرار
ولی رسمی است اینجاگاه عطار
تو اکنون واقفی و راز دانی
که خود انجام و خود آغاز دانی
تو اکنون واقفی در هر چه دیدی
ز دید هستی خود بر خودی تو
یکی دیدی ابی نیک و بدی تو
قلم در قدرت بیچون تو راندی
حقیقت نقطه بر کاغذ نشاندی
تو پرگاری و هم نقطه ز آغاز
خوداینجا خود بخود اویی خبر باز
که اینجا نقطه و پرگار خویشی
ندیدی غیر این جاگه به جز خویش
ندیدی غیر خود در جان و در دل
خودی اینجایگه ای دوست واصل
تویی جز تو نمیبینم یکی من
که جز تو نیستی خود بیشکی من
که گفتم با تو هم از دید دیدت
صفاتت این همه بنموده اینجا
وصالت عشق در بگشوده اینجا
صفاتت این همه بنموده در دید
ترا میبینم اندر پرده اینجا
که دیدت باز پی گم کرده اینجا
چرا خود گم نمودی در نمودار
کنون مر پرده عزت تو بردار
چو وصل تو هم از خویشست دانم
ز وصلت گویم و در وصل رانم
که گفته ستم من از هر داستانی
ز وصل تو چو جمله من تو دیدم
جواهرنامه را هر کو بدیدست
همه از سوی تو جانان رسیدست
بتو دیدار تو هم یافتم باز
ز تو در سوی تو بشتافتم باز
بسی میجستم از دیدار تو دوست
ترا تا مغز گردی و مرا پوست
ز وصلت آن چنانم کان تو دانی
بکن با من تو جانی و تو دانی
تو دانی گرچه من دانستهام راز
مرا سر زود هان از تن بینداز
بجز این صورتم چیز دگر نیست
ترا افتاده جز بر خاک در نیست
سوی خاک درت افتاده خوارست
حقیقت وصلت اینجا پایدارست
نمودستم در این گفتار جانان
منم آب و تویی خورشید اینجا
منم آب و تو خورشیدی فتاده
حقیقت نور خود بر من گشاده
تویی اینجا یقین نور جلالم
من اینجا ازتو در عین جلالم
خبردار است از انجام و آغاز
خبردارم در اینجا از نمودت
که دارم من درون جمله بودت
نمود تو منم افتاده در خاک
کنون بفشانده دستی ز خود پاک
همه از تو بتو اینجا نمودار
شده الا منم کل صاحب اسرار
منم هم من تویی اسرار گفته
تو دیداری کل از دیدار گفته
منم هم من تویی جان و جهانم
تو میگویی که من چیزی ندانم
که از دیدار تو واله شدستم
شدم بنمودمت با جمله گفتار
چنانم جان یقین کردی بخود گم
که همچون قطره در عین قلزم
من این دم با تو و گمگشته در تو
به هستی تو اینجا مست گشتم
چو دیگی در برت تا چند جوشم
ز هستی تو اینجا نیست گشتم
چو در جمله تویی یکیست گشتم
ولی خود را تو میدانی خود و خویش
که صورت این زمان برداشت از پیش
تویی این دم که هم جانی و همدم
وگر خواهی به یک لحظه بخوانی
کنون چون خوانده دیگر مرانم
ولیکن از نشان گر بی نشانم
در این عین نشان در تو نگاهی
کنم تا زانکه کل اصلت بیابم
همی خواهم که کل وصلت بیابم
یقین دانم که میبینم ترااصل
من اندر کوی تو دیده وبالم
که گردی با خودم در وصل یکتا
تویی با جمله و کس را خبر نه
خبر میکن تو جانانم ز ذرات
که تا کلی رسد جانم در این ذات
ترا تا چند زینسان عشقبازی
همه با تو تو با جمله در آواز
همی گویی حقیقت هر بیان باز
همه با تو تو با جمله سخنگوی
ترا افتاده اندر جستن و جوی
همه با تو تو با کل درمیانی
که داند بود تو از اول کار
که چون اینجا شدی از خود پدیدار
که داند بود تو اینجا بتحقیق
مگو آنکو خودت بخشی تو توفیق
تو بود خویشتن هم خود شناسی
تو بود خود یقین از بود دیدی
تو بود خویش دانستی یقین باز
که اینجاگه شدی در خود سرافراز
تو بود خویش دانستی بتحقیق
هم ازدید تو خواهد بود توفیق
که خود را هم زخود می باز دیدی
تو بود خود یقین از بود دیدی
که خود بودی و خود معبود دیدی
تو بود خویش دانستی و کس نه
یکی اندر یکی در پیش و پس نه
ز بهر ذات خویش اندر سجودی
از اول تا بآخر در یکی باز
نمودی هر چه بودی بیشکی باز
دویی برداشتی در نیستی دوست
یکی میبینم این دم مغز با پوست
بخود اسرار خود جانان در اینجا
که در بود خودم در عشق یکتا
ز خود گفتی و از خود بشنویدی
جمال خویش را هم خود بدیدی
تو اینجا با منی دیگر چه جویم
تو اینجا با منی من با تو دمساز
ز تو بشنفته گفته هم بتو باز
ز تو بشنفتهام هم با تو گفته
منم واقف شده از تو خبردار
تونیز از من من از تو هم خبردار
چگویم وصف تو خود وصف کردی
که بیشک در همه جایی و فردی
وگر دانم ندانم تا چه خوانم
ندانم وصف تو کردن من از دل
که جانی و شده درجان تو حاصل
چنان حیران و مدهوشند و خاموش
از آن جامی که کردند در ازل نوش
چنان افتادهاند حیران شده پاک
که بر سر کردهاند از سوی تو خاک
ز شوقت در یکی خاکند و خونند
حقیقت هم درون و هم برونند
تویی مر جمله را درمان و هم یار
تو یاری هیچ دیگر نیست دانم
که بودت در همه یکیست دانم
ز هم از جمله خود را گم نموده
نموده خویشتن هم خود ربوده
وگرنه که در اینجاگه توانست
کمال ذات تو هر دو جهان است
حقیقت مطلع بر لیس فی الدار
نه اول دارنه آخر تو از دید
تویی اینجایگه در عین توحید
تو دانی اندر این صورت رخ خود
نموده گفته اینجا پاسخ خود
تو دانی اندر این صورت نهانی
تویی همدم که می همدم نداری
تویی محرم که نامحرم نداری
چنان عاشق شده بر خود چو منصور
که میخواهی که باشی از خودی دور
نمودی رخ چرا پنهان شدی باز
مگر کز جان دگر جانان شدی باز
تو جانانی و هم جانان پدیدست
در این صورت ز تو گفت و شنیدست
تو جانانی و هم جانها نمودار
ز تست اینجایگه در غرق اسرار
ترا میبینم اندر مغز و هم پوست
فکندستی در اینجا دمدمه باز
گرفته نورت اندر جان نهان من
بجز تو نیست اندر هر دو عالم
بجز تونیست تا خود را بدانی
یکی ذاتست اینجا رخ نمود است
مرا این سر ز خود پاسخ نمود است
که اینجاگه منم عطار جانان
که میدانم ز خویش و خویش خوانم
منم عطار اینجا هیچکس نیست
بجز من مر مرا فریاد رس نیست
منم عطار اکنون و تو در باز
که کردم با تو اینجاگاه در باز
همه اینجایگه هم جان تو بینش
یکی ذاتم نموده رخ در آفاق
شدم امروز اندر جزو و کل طاق
یکی ذاتم تو ای عطار دریاب
کنون از نزد ما برخیز و بشتاب
ز جسم و جان و عمر و زندگانی
طمع بر از همه با ما قدم زن
طمع بگسل دراینجا هر چه بینی
همه من بین اگر صاحب یقینی
طمع بگسل که تا دیدت نمایم
ببر سر تا که توحیدت نمایم
طمع بگسل که دانستم همه راز
که ذات کل منم اینجا و سرباز
دگر اینجای مانده تا بخوانیم
حقیتق هیچ ماندست تا بدانیم
چو جانان با من است اینجا یقینم
چو چیزی دیگرم جز وی نه بینم
چو جانان با من است اینجا نمودار
از اویم این زمان درخود گرفتار
چو جانان با من است و آشناییم
چو جانان با من است و راز گفته
که جز او مینبینم من در اسرار
که خود جانانم و جانان بمانده
منم جانان شده بر خویش عاشق
منم واقف شده اینجا ز رازم
که خود از عشق خود را سرببازم
منم جانان و دیده روی خود من
رسیده این زمان در کوی خود من
منم جانان و دیگر هم منم خویش
رخ خود دیدم و عاشق شدم باز
بجز این هیچ جویی هیچ باشد
حقیقت این صور خود هیچ باشد
بگفت اینجایگه تا چند هیچی
چنین توحید دان اندر خدایی
دویی را بار دیگر پیش ما در
خدا با تست و تو اندر گمانی
چو گردی بی نشان در آخر کار
تو باشی در همه دیدار گفتار
خدا آن دم تو هستی چون شوی گم
ز دید خویشتن اینجا فنا شو
پس آنگه در همه بود خدا شو
خدا شو چون فنا گردی ز خویشت
خدایی آن زمان بین از خدا تو
چو باشی دو یکی نبوی جدا تو
چو تو مردی از این صورت تو اویی
که در جمله زبانها گفتگویی
بنقد امروز میبین روی جانان
که هستی زنده اندر کوی جانان
بنقد امروز چون دانستی این اصل
یکی میبین و خوش میباش در وصل
بنقد امروز میبین یار جمله
که چیزی نیست جزدیدار جمله
بنقد امروز میبین روی معشوق
بنقد امروز در نقدی میندیش
حجاب اکنون بکل بردار از پیش
تو اویی او تو است تو هیچ منگر
اگر از واصلانی هان تو برخور
بود وصلش در اینجا خور نه اینجا
که در اینجاست مر دلدار پیدا
کنون ازوصل برخور تا توانی
چو دانستی که هم خود جان جانی
کنون ازوصل برخور صاحب راز
نمود دوست میبین و سرافراز
کنون ازوصل برخور سوی دنیا
که جانان یافتی در کوی دنیا
که جانان مر ترا آمد پدیدار
کنون ازوصل برخور همچو منصور
که در ذاتی و از ذاتی علی نور
حقیقت وصل کل با جمله ذرات
شعر | ناهید