بخش ۴۷ - سؤال کردن در علم تفسیر فرماید رحمةاللّه
عطار نیشابوریز دانایی یکی پرسید کای پیر
همی گویی همیشه سر تفسیر
شب و روز است کارت علم خواندن
از آنجا نکتههای بکر راندن
شب و روز است تحصیل تو از جان
که میگویی حقیقت سر جانان
حقیقت واصلت دانم در اینجا
یقین سر حاصلت دانم در اینجا
در این تفسیرهای راز دیده
بگویی نکته کان بازدیده
که باشد تا از آنجا راز دانم
مرا برگوی تا زان باز دانم
دمی آن پیر شد خاموش بس گفت
بنزد او یکی دری عجب سفت
بدو گفتا که خواندم هر کتب من
در آنجاگاه دیدستم حجب من
حجابم بود علم فقه و تفسیر
از آن افتادم اینجا در تف و سیر
حجابم بود هر چیزی که خواندم
در آخر من بهر چیزی بماندم
حجابم بود اینجا هر چه دیدم
گذشتم از همه در جان رسیدم
ز جان در جان جان این دم شد باز
کنون در عشقم اینجاگه سرافراز
وصالم حاصل است اندر خموشی
خموشی پیشه کن گر می بنوشی
نمود اینجا رخ از پرده عیانم
از آن در جزو و کل بشتافتستم
خموشی پیشه کن گر وصل خواهی
یکی شو از همه تا وصل یابی
خموشی پیشه کن تا اصل یابی
گزیدند و رسیدند سوی جانان
مر او را گشت اینجاگاه پیدا
بوقتی کآید اینجاگاه دلدار
یکی شد هر که آمد سوی دنیا
چو آخر رفت جان و دل هم نماند
یقین هم نقش آب و گل نماند
همه فانی است دلدار است باقی
زمانی سوی آن مستان نظر کن
همه در عین آن ذاتند مانده
حقیقت ذات پاک اینجا شده هست
چنین گر مؤمنی از راز ایشان
حقیقت دان ز سوز و ساز ایشان
همه در عین خاک افتاده مجروح
بمانده جملگی بی قوت و بی روح
عرض ماندست ریزان در سوی خاک
رسیده جان ودل در جوهر پاک
رسیده سوی جانان بیچه و چون
همه واصل شده خود باخته پاک
منی از خویشتن انداخته پاک
همه واصل شده تا حضرت دوست
در آن حضرت چنان بود فنااند
در آن حضرت چنان دیدار دارند
که دایم خویشتن دلداردارند
که چه راهی است بر اندیش آخر
نیندیشی دمی آخر از این راز
که خواهی رفت در سوی عدم باز
نیندیشی دمی کاین راز چون است
که آخر جایت اندر خاک و خونست
از آن حضرت اگر گردی خبردار
نمیری هرگز اینجاگه خبردار
شوی در هر دو عالم دمدمه تو
نمیری گر بمیری ازخود و خلق
بگو تا کی چنین زنار با دلق
نمیری گر بمیری از جهان تو
رسی آنگاه اندر جان جان تو
نمیری گر بمیری از دو عالم
چو خورشید و چو مه تابنده گردی
نمود از تست این دم بود بودت
نمیری گر یکی گردی در اینجا
حقیقت در یکی مردی در اینجا
چو در یکی است رجعت جمله ذرات
یقین اندر یکی دریاب این ذات
که در یکی است مر اصل سخن تو
تو در یکی قدم زن گر توانی
حجاب خود تویی این پرده بردار
حجاب خود تویی ای مرد غافل
حجاب تو تویی ای مانده اینجا
حقیقت هر سخنها رانده اینجا
حجاب تو تویی بردار از پیش
در این آیینه دل همچو عطار
یکی بین و یکی را در نظر دار
کز این آیینه خواهی گشت واصل
مشو غافل ز دل گر جانت باید
مبین جان گر همی جانانت باید
اگرچه جان ودل تحقیق یار است
ولی اندیشه اینجا بیشمار است
مکن اندیشه از نابوده اینجا
که مانی ناگهی فرسوده اینجا
یقین باید که جمله یار دانی
مکن اندیشه جز درجان و دل تو
دلت را کن منور همچو خورشید
که تا یابی ز نور عشق جاوید
دل و جانت منور کن در اینجا
بدان کاین جمله گفتگوی عالم
اگرچه هر دو پیدااند و پنهان
بمعنی هر دوشان دیدار جانان
بصورت کس جمال جان ندید است
مگر آنکو رخ جانان بدیداست
ز جان جانان توانی یافت کم گوی
در اینجاگه وجود خودعدم گوی
جمال دل کسی اینجا بدید است
حقیقت او ز دل هم ناپدیداست
مر او را بر تمامت پادشاهی است
طلبکار است دل را خود که دیدست
که بیشک زان سوی جانان بدیدست
چو دل شد واصل پیدا و پنهان
از آن بیند همه دیدار جانان
چو دل شد واصل اسرار اینجا
یقین دریافت این دیدار اینجا
دل من واصلست این لحظه جانم
یکی اینجا است درعین العیانم
حقیقت جانم اکنون جان فشاند
بخون او در این ره جا نماند
دلم جانست و جان دیدار اویست
از آن پیوسته اندر گفتگویست
دلم جانست این دم راحت دوست
حقیقت مغز شد بیشک همه پوست
دل و جان این زمانم واصل آمد
چه ماند است این زمان عطار برگو
چه ماند است این زمان جان باز داند
دل و جان پیش صاحب راز داند
چه ماند است این زمان جز سر بریدن
سر اینجا دورنه تا یار یابی
چو ترک خویش کردی ترک سرگو
حقیقت جزو و کلی سر بسر گو
از آن اسرار از وی مینمایی
نه تو او تو است اینجا بتحقیق
نداری تو دمی خود در دوعالم
که این دم داری اینجاگه از آن دم
حقیقت این دمت در آن دم افتاد
دم تو این زمان در عالم افتاد
دمت این دم به جز آن دم بدیدست
از آن دم این دم اینجا باز دیدست
ندید آدم چنین این دم که داری
عجب این دم در اینجا پایداری
دمی داری تو چون منصور اینجا
که میریزد از او می نور اینجا
دمی داری تو چون منصور حلاج
که خواهد گفت اندر عشق هیلاج
دمی داری تو در اسرار جمله
که داری در یقین دیدار جمله
دمی داری حقیقت جوهر افشان
ز بعد جوهر اینجا جوهر افشان
دم تو این زمان دم زد از آن دم
حقیقت یافتی دیدار از آن دم
زهی عطار جوهر داری از یار
از آن جوهر فشاندستی تو بسیار
از آن کاین جوهر اینجا داد دادم
برون آمد در این جوهر فشانی
از آن اینجایگه دید خدایست
بهر یک حرف صد جوهر نهانست
کسی داند که در دریای جانست
چو داری عقل و هوش و فهم و ادراک
نظر کن یک دمی در جوهر پاک
که آن جوهر شد اینجا رهنمونت
که اینجاگه تو بیرون از مکانی
که خواهی بود جوهر جاودانه
تو آن اصلی که اصل جمله از اوست
مشو غره بدین مغز و بدین پوست
تو اصلی فرع تو غیر است بگذار
مر این معنی ز جان و دل نگهدار
گرفته پیش و پس چندین غرایب
همه این بحر موجودند اینجا
یقین در بود کل بودند اینجا
تو بود خود بدان دربحر بنگر
که از آن اصل داری بود جوهر
تو اندر اصل هستی جوهر یار
تو هستی بحر و جوهر در تو پیدا
حقیقت بحر تو در شور و غوغا
تو هستی بحر و جوهر مخزن تست
تو اصل جوهری خود را ندانی
تو بحری جوهر تو هست بیدار
کنون از بحر آن جوهر خبردار
تویی ملاح و هم بحری و جوهر
در این میدان وحدت همچو گوییم
همه اینجا گرفتار و اسیریم
یقین با ما است با ما عین محبوب
کجایی وز چه میگویی تو عطار
دلم این دم چو درهیلاج آری
مرو بیرون کنون چون اندرونی
دم بیچون گهی زن اندر اینجا
که باش مرده همچون زن اینجا
دم بیچون تو در هیلاج کل زن
دم بیچون در اینجا زن حقیقت
دم بیچون در اینجا زن که رستی
دم بیچون زن اندر عین هیلاج
حقیقت نه تو بر فرق همه تاج
زهی زیبا کتابی پر ز اسرار
که اینجا جمع آمد جمله اسرار
هر آن سری که در هر دو جهانست
در این زیبا کتاب اینجا عیانست
همه اسرارها اینجاست موصوف
حقیقت عقل و جان ماندست شیدا
حقیقت عقل اینجا ناپدید است
خدا گفت و خدا اینجا شنید است
حجاب این یقین برداشت از پیش
چو حق گفت اندر اینجا من نبودم
نمودم آنچه او گفت وخود اشنید
حقیقت ذات کل اینجایگه دید
مرو بیرون زخود تا راز بینی
همه دیدار در خود باز بینی
چو این دم یار با تست و ندانی
چنین غافل بگو آخر چه دانی
حجابی بر رخ افکندست دلدار
همی گوید سخنها بیچه و چون
همی بینم حقیقت جان و تن او
یقین اینجاست از او او پدیدار
سخن بالاگرفت و ما هنوز آن
نکرده هیچ مر تقریر و برهان
بگوی آنگه نمای اینجای دیدار
تو عطاری ز هر بحری که داری
شفا داری حقیقت نص و برهان
شفای عاشقان داری در اینجا
حقیقت عین دیداری در اینجا
شفای داری در اینجا عاشقانت
بمانده اندر این شرح و بیانت
سخن این بار اندر جوهرالذات
چنان گفتیم اینجا جوهرالذات
بدانند و کنند ادراک اینجا
که تا گردند از غش پاک اینجا
سخن اینجا چنان گفتیم تحقیق
که مر ذرات از او یابند توفیق
سخن اینجا چنان گفتیم ای دوست
که در یکی بیابی مغز با پوست
بسی خونابه خوردستم در اینجا
که تا این گوی بردستم در اینجا
بسی خونابه خوردم من بعالم
بسی خونابه خوردم سالها من
که تا اسرار اینجا گشت روشن
که همچون دیگران اندر حجابم
اگر دانی سر اندر عشق بازی
بدادم سر در اینجا بهر این سر
که تا گشتم همه اسرار ظاهر
بده سر تا بیابی سر تو ای یار
وگر بر سر خود سر درگریبان
بده سر تا بیابی جوهرالذات
یقین خورشید گردان جمله ذرات
بده سر تا شوی منصور اینجا
یقین گو تا شوی مشهور اینجا
چو دیدی یار تو چون من فنا شو
حقیقت در مکین و در مکانست
هر آن وصفی که که او را کرد خواهم
از آن گویم که وصفت فرد خواهم
نهاده صد هزاران ناف اسرار
در اینجا گه دل مشتاق بگرفت
وز آنجا نافهها آمد پدیدار
هزاران نافه هر دم بارد اینجا
نداند تا که آن بردارد اینجا
کسی باید که بردارد ز نافه
که آمد مر مرا در عشق صدیق
ز چندین نافهها بویی برد او
در این میدان یقین گویی برد او
حقیقت دوست اینجا دید یارست
حقیقت فارغی از زرق وز مکر
تو صدیقانه زین معنی نظر کن
خبرداری مرا باید چو آن یار
که با ما باشد امشب در بن غار
چو صدیق است عقل و واصل آمد
حقیقت عقل و عشق آمد خبردار
ز عقل و عشق و صبر وشوق اینجا
در آخر خود بنور او درآمیز
ز عقل اینجا طلب کن علم تحقیق
که عقل آمد ز جان در عشق صدیق
یقین از عقلشان بد نص وبرهان
همی پنهان و پیدا مینگر تو
زمانی هان دگر از عشق مگذر
جمال جان جان اینجا تو ظاهر
سخن عقلست نی نقل ار بدانی
سخن عقلست علم و عشق پیداست
حقیقت این همه فریاد و غوغاست
سخن از عشق خواهم گفت دیگر
سخن از عشق خواهم گفت اسرار
در اینجاگه یقین از عین دیدار
سخن از عشق خواهم گفت بشنو
یقین دیگر تو در هیلاج بگرو
سخن از عشق خواهم گفت ودیدار
که تا ذرات شد اینجا خبردار
سخن عشقست در هر دو جهانست
سخن اینجایگه از جان جانست
سخن عشقست عقل او را پسندید
حقیقت عقل هم از وی عیان دید
سخن در عشق خواهد بود اینجا
که تا بنمایمت آن بود اینجا
همه در عشق خواهد بود باقی
که کل از عشق میآید پدیدار
همه عشقست اگر دانی که چونست
همه عشقست و عشق از دوست پیدا
از آن از عشق چندین شور و غوغا
همه عشقست اینجا کاردان کیست
یکی اصلست این هر دو جهان چیست
چه عرش و فرش و شمس و ماه گردون
همه ذاتست و ذات اندر صفاتست
ولی دیدار کل بعد از مماتست
همه پیداست جسم اندر میانست
که جسم از این جهان و ان جهانست
سخن پیداست اینجاگه ز صورت
یکی بین اندر اینجاگه ضرورت
سخن از مغز جان میباید اینجا
که کلی پردهها بگشاید اینجا
سخن از مغز جان بنمود دیدار
از آن اینجاست چندین سر اسرار
سخن از مغز جان بیرون فتادست
سخن از مغز جان عطار گفته ست
همه از دیده و دیدار گفته ست
جواهرنامه گفتم از دل و جان
حقیقت اندر او دیدار جانان
دگر هیلاج خواهم گفت تحقیق
که تاباشد که از آنجای توفیق
اگر توفیق میخواهی ز جانان
بهر یک بیت اینجا جوهری یاب
یقین تقریر دیگر که شنید است
کتابی بین که بیچون و چرایست
کتابی خوان که اینجا راز یابی
کتابی خوان کز آنجا بیشکی ذات
کتابی خوان که خوانندش جواهر
در اودیدار جانان گشته ظاهر
از این عین کتاب اندر دل ما
بسی راز است در وی جمله مرغوب
در او پیدا اگر سالک حقیقت
اگر مرد رهی خونخور در این راز
که تا دریابی این سر کتب باز
همه تورات با انجیل و فرقان
زبور و صحف در اینجاست برخوان
دمادم سر کل اینجا تو می بین
دمادم کن نظر در این کتابت
که در آخر نماند این حجابت
بهردم کن در اینجاگه نگاهی
ز خود خوان و ز خود میبین اهی
ز خود ره بر سوی خود اندر اینجا
تویی جان بس همی مگذر در اینجا
زخود بنگر همه در خویشتن بین
نمود دوست رادرجان و تن بین
ز خود بنگر یکایک جمله اشیاء
که در تست و تویی بر جمله دانا
ولی در خود نظر کن در عیان یار
بسی خون خوردهام در روز و در شب
بسی اینجا کشیدم رنج با تب
بسی خون خوردهام در سال و در ماه
بسی خون خوردهام در صبح و در شام
که تا دیدم رخ جانان سرانجام
کنون این پرده شد باز و رخ یار
کنون این پرده اینجاگاه بازست
ز شیب این دم مرا وقت فراز است
کنون هیلاج ماند وهیچ دیگر
کنون هیلاج ماندست آخر کار
که تا بیرون نهم من سر بیکبار
کنون هیلاج ماندست و بگوییم
چو دانستیم کایندم ذات اوییم
حجابی نیست این دم یار ما راست
که بیشک در یکی دیدار ما راست
حجابی نیست این دم دوست پیداست
در اینجا مغز او در پوست پیداست
حجابی نیست جانم راه بردست
حجابی نیست جانان آشکار است
چو دیدم من همه دیدار یار است
حجابی نیست این دم دوست ماراست
کرا اینجا سخن زین نوع یار است
سخن بسیار ماندست و نماندست
بخود عطار از آن چندی بخواند است
که وصل یار او را داد پاسخ
ز من بشنو ز جان و دل تو پندی
تناسخ حکمت یونان زمین است
مرا زان هیچ نه عین الیقین است
تناسخ دورت اندازد ز دیدار
مر این یک نکته را از جان نگهدار
تناسخ چیست مر کفر و ضلالت
بقرآن راه خود را باز یابی
در اینجا صدهزاران راز یابی
پس از آن گاه کل دیدار بینی
جواهر ذات را میبین و میخوان
تمام آمد کتاب اینجا در اسرار
حقیقت هست در وی سر پدیدار
تمامت این زمان اینجا کتابم
چو رفت از پیش اینجاگه حجابم
تمامت این زمان این جوهر الذات
نمودم راز جان با جمله ذرات
کتاب اینجا تمام آمد در آخر
که با ما هست جانان گشته ظاهر
مر این اسرارها با خاص و عام است
کتاب اینجا در این معنی تمام است
که ذات پاک بیچون آشکار است
درون جمله در پنج و چهار است
که تو گفتی همه سر و تو خوانی
همه کون از نمود تو خبردار
که خود میبینی اینجا دید دیدت
الهی این زمان عطاآر با تست
در اینجا دیده و دیدار با تست
از این رمزم رهان و بخش تریاک
تو دانی هرچه خواهی کن یقین هان
مر او را زین همه گفتار برهان
تو دانی هرچه خوهی کن که جانی
بخش ۴۷ - سؤال کردن در علم تفسیر فرماید رحمةاللّه - عطار نیشابوری | ناهید