بخش ۷ - در ارتباط ولایت با نبوت
عطار نیشابوریگفت نی تو گوش داراحوال من
گر گرفتار آمدی در چاه تن
حیدر کرار با من راز گفت
ز اولین و آخرینم باز گفت
گفت آخر چند باشی در بدن
وارهان این روح را چون جان ز تن
ای بخود مغرور از شیخی خویش
در سرت دستار و در برصوف کیش
جهد کن تا تو تکبر کم کنی
ورنه طوق لعن در گردن کنی
رو تو ترک جامه و دستار کن
از معارف جان خود در کار کن
مصطفی از پیش او توفیق داشت
مرتضی از دید او تحقیق داشت
مصطفی آلوده دنیا نبود
مرتضی آسوده اینجا نبود
مرتضی را خواند حق در پیش خویش
مصطفی از حق همه اسرار دید
مصطفی در راه عرفان زد قدم
مرتضی دیده است حق رادمبدم
مصطفی با حق تعالی راز گفت
مرتضی با مصطفی آن باز گفت
مصطفی گفته است با ایمان بکوش
مرتضی گفته است جام حق بنوش
مصطفی گفته است راه راست رو
مرتضی گفته است راز حق شنو
مصطفی گفته است با الله باش
مرتضی گفته است زو آگاه باش
مصطفی گفته است دینم دین اوست
مصطفی گفته است که حیدر جان من
مرتضی گفتا که ای ایمان من
مصطفی گفتا که حیدر پاک زاد
مرتضی گفتا که علم احمد بداد
مرتضی گفتا که یا خیر الورا
مرتضی گفتا که ای خورشید و ماه
مصطفی گفتا شریعت جان ماست
مرتضی گفتا طریقت ز آن ماست
مصطفی گفتا که شرعم دین شده
مصطفی گفتا که در من نیست عیب
مصطفی گفتا که حق با من بگفت
مرتضی گفتا که حق از من شنفت
مصطفی گفتا که عالم دام اوست
مرتضی گفتا که آدم نام اوست
مصطفی گفتا که عرفان نور من
مرتضی گفتا که انسان طور من
مصطفی گفتا که نور کل علیست
مرتضی گفتا که نام من ولیست
مصطفی گفتا که کعبه کوی اوست
مرتضی گفتا که قبله روی اوست
مرتضی گفتا که جفرم را به بین
مصطفی گفتا که جفرم روی تو
مرتضی گفتا که راهم سوی تو
شیخ چون بشنید از نی این سخن
گفت برکندم ز دنیا بیخ و بن
گفت تا امروز من جان باختم
کفرو ایمان را زهم نشناختم
با همه دود چراغ و درس وعلم
با همه خلق جهان بودم بحلم
این همه ذکر ودعا با ورد نیک
این همه خلق و کرم با کرد نیک
خانقه معمور و یاران دوستدار
این همه ظاهر بدنیا بود هیچ
خود نبردم من ز دنیا سود هیچ
رو توسود خویش از ایمان ستان
تا بیابی در و گوهر بیکران
سود و سودا در درون چه بود
این چنین ها در درون شه بود
همچو نی نالان ومجنون آمدم
سالها من علم صوری خواند ه ام
لیک در راه یقین وامانده ام
مانده ام در چها تن غرق گناه
چون گیاهی خیز و بیرون شو زچاه
کی برون آیی تو از چاه گناه
تو بخود افتاده ای در چاه تن
ایستاده راه و چاه اینک رسن
تو رسن در حلق محکم کرده ای
رو رسن بر دست گیر و خوش برآ
ای تو شیخ و دعوی تو نادرست
سلسله میدانی آخر از که است
گر تو دین او نداری مرده ای
ور یقینت نیست پس افسرده ای
این یقین عطار دارد ازنخست
این یقین عطار دارد از ازل
این یقین عطار دارد همچو روز
هر که او پی رو نباشد شاه را
گر تو مردی راه او رو همچو من
هر که او در چاه تن شه را ندید
رفت در دریای کفر او ناپدید
گر تو خواهی سرچاه از من شنو
وین رموز سر شاه از من شنو
ز آنکه حیدر از درون یار گفت
از دم منصور و هم از دار گفت
هم از او یعقوب و هم موسی شنید
هم ازو عطار و هم کبری شنید
هم از او جبریل و هم آدم شنید
هم از او عیسی بن مریم شنید
هم از او آن سالک ادهم شنید
هم از او این جمله عالم شنید
گر تو راه او روی و اصل شوی
از دویی بگذر که تا یک دل شوی
هر که دین او ندارد لیوه شد
چون درختی دان که او بی میوه شد
این سخن را تو مگو عطار گفت
حق تعالی با علی اسرار گفت
جبرییل از کمترین شاگرد تو
آنچه حق باتوبگفت او باتو گفت
تو باو گفتی و او از تو شنفت
مظهر ما شمه ای از نام اوست
دنیی و عقبی همه یک جام اوست
این همه اسرار اگر عطار گفت
از تو اسرار معانی او شنفت
هر که او اسرار شه از شه شنید
او یقین از ماه تا ماهی بدید
هر که اسرار علی را گوش کرد
جام وحدت را لبالب نوش کرد
هر که گفت شاه را فرمان نبرد
هر که او با شاه ما بیعت ببست
تو یقین میدان که از بدعت برست
هر که گفت شاه مادر جان نهاد
مصطفی بر درد او درمان نهاد
هر که او با شاه مردان بد مقیم
هر که او با شیر یزدان کرد عهد
عهد او باشد بعرفان همچو شهد
هر که او با شاه ما باشد درست
هر که او با شاه ایمان آورد
هر که او در دین حق آگاه شد
هر که اودر راه عرفان زد قدم
هر که او در شرع محکم ایستاد
هر که او در راه حیدر راه رفت
هر که او در راه حیدر دید یافت
از امیرالمؤمنین تفرید یافت
هر که او در راه حیدر شد نخست
هر که او را مرتضی ایمان نبرد
هر که او از شاه مردان روی تافت
گر تو می خواهی که باشی رستگار
می ز جام هل اتی خود نوش کن
رو تو با حق راز خود را بازگو
تا تو از خود کم نه ای انسان نه ای
واقف اسرار آن جانان نه ای
آنکه او در هفت ماهه حیدر است
ختم بادا این کتب بر نام او
وین یدالله از کلام حق شمر
مرتضی داده خبر از بود بود
یک زمان از راه حق غافل نبود
این سخن از من شنو گر راستی
راست دید و راست گفت وراست رفت
گمرهان را اوفکند در نار تفت
تو چو قطره سوی بحر عشق رو
نه چو عاصی سوی کان فسق رو
تو چو قطره فرد باش ونور شو
جوی خلد و حور در این دار تو
تو ز عقل خود به یکباره گریز
تا برآرد نام نیکت عشق نیز
رو تو خود را از میان بردار تو
تا ترا سلطان دین داند نکو
رو تو خود را بازگردان از وجود
تا بیابی در از آن دریای جود
رو تو خود را در میانه نیست کن
رو ز دنیا دور شو چون مرتضی
هر که او اینجا بقای حق ندید
همچو حیوان در زمین حق چرید
رو تو انسان باش و ازانسان شنو
گر تو هستی راه بین در راه رو
غیر ایشان نیست اینجا مقتدا
گر تو میخواهی که از ایشان شوی
هرچه این بیچاره گوید بشنوی
رو تو این سر معانی گوش کن
آنچه گفتم بشنو و خاموش کن
راه ایشان گیر و فرد فرد شو
کم خور و کم گوی و کم آزار باش
هرچه بینی نیک دان و نیک بین
تاتو را گردد معانی همنشین
هرچه گویی نیک گو ای نیک خو
بیعت نیکو تو با مظهر ببند
تا شوی در ملک معنی سر بلند
جهد کن تا نیک باشی در جهان
رو تو عشق آموز و صورت کن خراب
ورنه دردنیای دون باشی بخواب
علم حق را دان و خود باهوش شو
بعد از آن در علم معنی گوش شو
کز علوم ظاهری جز قال نیست
در علوم باطنی جز حال نیست
در علوم ظاهری جز زهر نیست
همچو تو اسرار دان در دهر نیست
همچو خورشید جهان تابان ما
از درون و از برون تابان شده
عرش و کرسی ذره ای از پرده ات
ماه و خورشید جهان پرورده ات
این جهان و آن جهان یک نقش تو
من که ام تاوصفت آرم بر زبان
ز آنکه هستی در همه جانها نهان
خوش فروزان کن در او انوار را
یا امیرالمؤمنین جان گفته ام
یا امیرالمؤمنین با من بگو
تا شود روشن دل وجانم تمام
تا که اوصاف تو بر خوانم تمام
ای ز اوصاف تو روشن جان من
یا امیرالمؤمنین خود گفته ای
وین معانی چو در را سفته ای
جهد کن عطار خود را گوش دار
این معانی نهان را هوش دار
ز آنکه جز وهمی نداند کار را
سلسله در سلسله میدان تمام
چون نخواندستی چه دانی این سبق
من زدنیا رخت خود بربسته ام
من سبق را از الاه آورده ام
مصطفی را عذر خواه آورده ام
من سبق را از یقینم گفته ام
این یقین خود زخود بنهفته ام
من سبق از ذات او گویم مدام
چون نمی دانی چه گویم با تو خام
با تو و با کل عالم خاص و عام
من سبق از میم گویم یا زلام
من سبق گویم ولی تو هوش دار
من که با عطار خواهم گفت راز
وآنکه با حق اوست دایم در نماز
چونکه عطار این رموز از شه شنید
گفت آمد نور حق از من پدید
ای ز تو روشن همه روی زمین
هست عطارت ز خرمن خوشه چین
من که ام تادم زنم از گفت خود
من گرفتم در کلامم مفت خود
من که ام یک بنده بیچاره ای
از مقام جان و تن آواره ای
من کیم خود گردی از نعلین تو
یا علی واصل کن این بی بهر را
تا شوم خورشید و گیرم دهر را
پس زبان بگشاد کای عطار دین
چونکه عطار این شنید از سر غیب
گر همی خواهی که یابی یار را
راه دین راه علی دان در یقین
لیک جوهر را بیاور در بیان
تا بگوید حال و احوالت تمام
گرچه سرها من بمظهر گفته ام
این کتاب از گفت حیدر گفته ام
بعد از این خواهم سخن بسیار گفت
این کتب را مظهر حق نام کرد
بعد از این الهام با عطار گفت
می توانی یک کتب ز اسرار گفت
بخش ۷ - در ارتباط ولایت با نبوت - عطار نیشابوری | ناهید