بخش ۱۶ - *** - عطار نیشابوری | ناهیداین سخن نقلست از سلطان دین
از امام متقیین ایمان دین
آن امامی کو حقیقت یاب بود
در میان بحر دین گرداب بود
اسم او خواهی که دانی ز اولیا
هست نام او علی موسی الرضا
آن امامی کو طریق دید حق
جمله اهل الله را داده سبق
آن امامی کو بغیر از حق ندید
عالمی انوار از او آمد پدید
گفت تو خواهی که ایمانت بود
انس و جن جمله بفرمانت بود
تو ز دین مصطفی جاهل مباش
در طریق مرتضی غافل مباش
در ره دین ذکر حق را کن نثار
تخم حب مرتضی در دل بکار
هست این معنی خود از پیش خدا
رو تو از عطار پرس اسرار او
ز آنکه دارد مظهر انوار او
گر تو منصوری سخن را پاسدار
قرص خور شمعی از آن روزن شده
خود ز کل نشناختی انوار را
گشته روشن این ضمیر پاک من
شد زیارت گاه مردان خاک من
خود مرا مولد به نیشابور بود
نور طور خود در اودیدم عیان
گر تو می بینی بیا نزدیک مان
ز آنکه چون منصور واصل آمدیم
گشته این بیعت بدین ما درست
دین خود را می کنم من آشکار
گر برندم این زمان در پای دار
یک جهت باشیم ما در دین او
تو زدین لفظی برآری برزبان
خودنمی دانی معانی را عیان
رو ز قرآن مغز گیر و پوست مان
این چنین معنی بیان اولیاست
رو ز قرآن صورت و معنی ببین
تا شود روشن ترا دنیا و دین
خود نمی دانی که قرآن نطق راست
ناطق او را نمی دانی کجاست
زانکه او گفته است نطقم را ببین
رو تو واقف شو ز اسرار اله
گر هزاران سال باشی در طلب
ور هزاران جام گیری تا به لب
ور بهر روزی گزاری صد نماز
ور شوی با روزه در عمری دراز
ور برون آری بسی درها ز بحر
ور حسن گردی به سیرت با صفا
ور چو مالک تو نه دینار جو
گر تو باشی همچو ایشان درروش
ور چو بوخالد شوی در عمروسال
ور شوی تو همچو عتبه ذکر گوی
ور بیابی تو در آن سیر آبروی
ور تو همچون رابعه باشی خموش
ور فضیلی خود بعالم در خروش
گر چو ابراهیم ادهم در جهان
ور چو بشر حافی آیی راز دان
گر شوی ذوالنون مصری پرمحن
ور چو لقمان نور تارک آمدی
ور چو حارث شد جنابت باصفا
گر چو حاتم کو اصم بدعالمی
ور ابوسهلی و در دین مکرمی
ور چو سری سقطی گردی تو هم
ور شوی چون احمد حواری ولی
گر چو سلطان احمد خضرویه راه
کین دوشه کردند عالم را وداع
گر چو یوسف بن حسین راز دان
یا تو چون بوحفص حدادی شوی
یا تو چون حمدون قصاری شوی
یا تو چون منصور عماری شوی
گر شوی چو احمد عاصم به علم
گر تو چون خراز باشی سر پوش
چون حسین نوری آیی در خروش
چون محمد گر بود اسمش رویم
بر سر ارباب عرفان بود غیم
نهر جوری آنکه بود او بی نظیر
چون محمد کو حکیم سرمدی است
آنکه او سرور بملک بیخودیست
بوالحسن آن شیخ بوشنجی شوی
یا تو چون وراق راه دین روی
تو بری در معرفت ز آنها سبق
ور شوی سمنون مجنون نورشهر
ور شوی در رتبه چون شیخ کبیر
در میان اهل عرفان بی نظیر
ور تو منصوری و حلاج اسم تست
جمله انوار خدا در جسم تست
همچو فضل ار صاحب سیری شوی
ور چو شیخ مغربی گردی عیان
چون ابوالقاسم شوی شیخ کلان
گر شوی تو همچو نجم الدین ما
از تو گیرد عالمی نور و صفا
ور چو سیف الدین و مجدالدین شوی
چون علی لالا توهم ره بین شوی
ور هزاران سال تو شیخی کنی
ور شوی در ملک عرفان تو غنی
ور تو عمری در ره عرفان شوی
راه یک دان نه دو باشد راه حق
این سخن را گوش کن از شاه حق
این جماعت جمله از خورد و کلان
راه بین باشند و جمله راه دان
راه این جمله یقین میدان یکیست
کور باشد آنکه رادر این شکیست
بود اینها را مسلم راه شرع
باخبر بودند جمله اصل و فرع
همچو ایشان باش در دین پایدار
تخم ایمان در زمین دل بکار
تخم ایمان را بعالم زرع دان
تا که گردد سیر ایمانت عیان
چونکه گردد سبز باز آرد ثمر
رو تو این بررا چو جان خود شمر
بعد از آن جان را بجانان وصل کن
دست و رو از جمله دینها غسل کن
گرچه مردم دین بسی دارند لیک
تو نمی دانی که این دین نیست نیک
راه دانانی که بر حق رفته اند
راه حق را راست مطلق رفته اند
جمله یک دینند پیش شاه خود
چون بدانستند ایشان راه خود
ای تو گم کرده ز ایمان راه را
روشناس آخر چو ایشان شاه را
جمله دانند این جماعت شاه را
گم نکردند از حقیقت راه را
هر که در راه ولایت انور است
او بشهر دین احمد چون دراست
هر که در راه علی ره دان شده
هر که در راه علی از جان گذشت
تیر او از هفتمین ایمان گذشت
هر که در راه علی دارد قدم
گر تو مردی سر شاه از من شنو
مظهر حق را بدان با او گرو
هست عطار این زمان خود حیدری
هست عطار این زمان با شه درست
دامن او گیر ای طالب تو چست
ز آنکه همچون او نداری رهبری
در حقیقت دید او همراه ماست
من بدیدم دید او در خویشتن
ز آن بنالم همچو بلبل در چمن
چشم دید من از او بینا شده
و آنکه هست انسان کامل پور او
هر که راه او رود فرزند اوست
رشته جانهای ما پیوند اوست
گمره است آنکس که غیر او بود
وز خدا دور است آنکو بشنود
بشنود هر کس بجان این را ز ما
زو شنیدم نطق و نطقم او بداد
این همه اسرار در جانم گشاد
این چنین مظهر همه از غیب دان
بعد از این عطار گشته غیب دان
در میان جان من او بوده است
خود همو گفته همو بشنو ده است
من چه گویم من چه دانم من که ام
در شنیدن در سخن گفتن که ام
هست او گویا چو نور اندر تنم
این سخنها را روایت می کنم
من ازو گویم ازو دانم از او
بعد از این گویم حقایق بیشمار
گر تو ره دانی بسویم گوشدار
من معانی با تو گویم بیشمار
شمه ای را ز آن معانی گوشدار