بخش ۱۷ - نقل سخنی از شیخ عبدالله خفیف شیرازی معروف بشیخ کبیر
عطار نیشابوریاین سخن نقلست از شیخ کبیر
آنکه در آفاق بوده بی نظیر
گرچه مولودش بشیراز اوفتاد
همچو او مردی ز مادر هم نزاد
او تصوف را نکو دانسته بود
او زغیریت تمامی رسته بود
در تصوف او بسی در سفته بود
سی کتاب اندر تصوف گفته بود
گفت روز عید سید نزد شاه
آمد ودید او زماهی تا بماه
گفت با شاه ولایت کاین زمان
دیده ام اسرارها در خود عیان
حال من امروز میدان حال تست
سر معنی مختفی در قال تست
آن دو فرزندش چو دونور الاه
آن یکی خورشید و آن دیگر چو ماه
خویشتن را هر دو خادم ساختند
پیش سید سر به پیش انداختند
همچو خورشیدی که باشد در سما
گفت ای مقصود جان خیرالأنام
در میان جان نهان چون جان جان
عبد و عابد گشته و معبود تو
پس نبی گفتا تویی چون جان من
پس علی یار و برادر از یقین
زو همه گشته عیان اسرار دین
گشته ظاهر زو همه اسرار حق
دیده ام در وی همه انوار حق
او علوم شرع من دانسته است
نه چو دیگر مردمان بربسته است
هیچ میدانی که اینها کیستند
دان که این آل عبا هستند پنج
راهدان و رهنما این پنج تن
خود همین ها مقصد و مقصود حق
خود همین ها آمده از بود حق
ناگهان جبریل از حق در رسید
گفت این فرصت زحق می خواستم
تحفه ای دارم که داده بی سخن
ز آن زمان تا این زمان سال کهن
چل هزاری سال رفت از این سخن
هر یکی روزی از آن سال عیان
هست پانصد سال این دنیا بدان
من بر آن بودم بسی ای نیکخو
تحفه را آرم برون در پیش تو
لیک امر ایزدی این روز بود
لازم آمد بر من این فرمان شنود
این چنین تحفه یدالله داده است
از درخت طوبیم شه داده است
بود یک سیبی بسی زیبا و خوب
بوی از او دریافته هر دم قلوب
این ثمرها جمله از بود وی است
این شجرها جمله از جودوی است
این جهان از بوی او روشن شده
گویی از فردوس یک روزن شده
عالمی از بوی او رنگین شده
حوریان از نور او خودبین شده
این چنین سیبی که گفتم از وداد
گفت ای سید ز حق این تحفه دان
ز آنکه هست اسرار حق دروی نهان
پس گرفت از وی نبی آن سیب را
بوی کرد و گفت بیچون را ثنا
حمد و شکر حضرت حق را بگفت
در شکر و حمد ایزد را بسفت
سر تو از تو توان دید ای الاه
وی ز تو روشن شده خورشید و ماه
ای بصورت سیب و در معنی چو نور
کرده اسرار خدا در تو ظهور
ای ز تو روشن شده خورشید و ماه
خود تو باشی سایه و نور الاه
تو مبین صورت بمعنی کن نظر
گر نمی خواهی که یابی کان زر
تو مبین صورت خدا را بین همه
ز آنکه از صورت نیابی دین همه
تو مبین صورت که صورت هیچ نیست
گر بصورت میروی جز پیچ نیست
تو مبین صورت بفرمان راه بین
وین دل خود را زجان آگاه بین
گر همی خواهی که عطارت بود
و آنگهی با شاه گفتارت بود
از دو عالم بگذر و منصور پرس
ز آنکه دین ما ازو انور بود
همچو خارج با سر و افسار هم
او ببوسید و بچشم خود نهاد
فاطمه بوسید و ازوی گشت شاد
گفت در این سیب باشد سر غیب
این بدنیا خود ندارد هیچ عیب
پس حسن بگرفت از او آن تحفه را
ای برادر گیر از من سیب را
پس حسین آن سیب بستد از امام
گفت من دیدم در او سر کلام
گفت سید ای شما چون جان من
هست ازین حق را ظهور مظهری
جوهر شه را از این ظاهر کند
این تحف را حق فرستاده بمن
ز آنکه می بینم درو سر لدن
گر نمی خواهی که مظهر خوان شوی
ورهمی خواهی که مظهر دان شوی
تانماید بر تو این اسرار را
ای تو غافل گشته از اسرار من
ای تو غافل گشته از اسرار شاه
حب دنیا برده ات آخر ز راه
ور نمی دانی برو مظهر بخوان
رو بجوهر ذات فکری کن بعید
تا که گردی مست در اسرار او
یا چو صنعان رو ببین دیدار او
گر هزاران سال تو این ره روی
چون ندانستی که اصل کار چیست
وین همه در پرده پود و تار چیست
تو ندانستی که تو خود چیستی
واندرو افتاده خلقی مست خواب
پس کسی باید که بیدارت کند
نکته ای از شرع در کارت کند
تا نگردی تو در این عالم اسیر
بعد از آن چشم معانی برگشا
تا ببینی ذات او را بی لقا
رهبری باید که تو در ره روی
ور تو بی رهرو روی گمره شوی
چون درین دنیا بکردی گم تو ره
همچو قارون زمان رفتی به چه
چون شوی گمره تو اندر راه حق
گر همی خواهی که رهبر گویمت
و از وجود خویش جوهر گویمت
رو بخوان خود جوهر و مظهر بدان
تا خلاصی یابی از رفتار جان
لیک یک راهیست کان ملحق بود
گر ندانستی برو مظهر بخوان
هر که در دین علی نبود درست
رافضی دانم ورا خود از نخست
هست معنی شاه و صورت دین تو
ز آن درین دنیا همه خودبین تو
تو مبین بت را که بت صورت بود
و از وجود او بسی نفرت بود
دور کن از خود تو نفرت ای عزیز
نفرت دنیا همه مالست و جاه
بعد از آن کبراست در سرکاه کاه
کبر را از سر برون کن همچو من
هم درین دنیا مگیر آخر وطن
خود چه کردند انبیا در این جهان
خود چها کردند با ایشان بدان
خود چه کردند با نبی المرسلین
ز آنکه او گفته ره باطل مبین
بعد از آن با شاه مردان تیغها
خود کشیدند آن همه مشتی دغا
بین چه کردند با دو فرزند رسول
بعد از آن با اولیا یک یک تمام
خود چها کردند این مشتی عوام
هرکه او خود راست رفت و راست گفت
در جهان راندند بر او تیغ مفت
خود چه کردند اولیا در این جهان
راه بنمودند خلقان را عیان
خود طمع در ملک ایشان را نبود
نه زر و نقره چو پر کاه بود
رو تو جام ازمعنی ما نوش کن
وین سخن از راه معنی گوش کن
وین همه گفت و شنفت از قال اوست
رو تو راه مصطفا رو همچو من
تا که صافی گرددت هم جان و تن
گر تو می خواهی که یابی این مقام
بعد از آن اسرار عرفان بایدت
بعد ازینها بایدت بیرون شدن
دیگر از افراط خوردن ترک کن
دیگر از خفتن بشب بیزار شو
گر خوری از کسب خود باری بخور
زینهار از نان مردم تو ببر
تا نیفتی همچو ایشان در خطر
بعد از آن کن صحبت نیک اختیار
تا بیابی در و گوهر بی شمار
دایم از گفتار درویشان بخوان
تا که حاصل گردد این راز نهان
رو تو درویشی گزین و راه شرع
تا بیابی در جهان خود اصل و فرع
سر این تحفه ز من بشنو کنون
زآنکه هستم راز دار کاف و نون
پس نبی گفتا که ای فرزند من
تا که ظاهر سازد آن سر را بما
پس حسین آن تحفه پیش شه نهاد
پس ز دست مرتضی آن سیب جست
نیمه آن را حسن برداشت زود
در میان هر یکی ز آن نیمه ها
خط عبری را بخوان در پیش ما
پس امیرالمؤمنین آن خط بخواند
بد نوشته این سلام و این دعا
شعر | ناهید