بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل
عطار نیشابورینوح پیغامبر چو از کفار رست
با چهل تن کرد بر کوهی نشست
بود یک تن زان چهل کس کوزه گر
برگشاد او یک دکان پر کوزه در
جبرییل آمد که می گوید خدای
بشکنش این کوزه ها ای رهنمای
نوح گفتش آن همه نتوان شکست
کاین به صد خون دلش آمد به دست
گرچه کوزه بشکنی گل بشکند
در حقیقت مرد را دل بشکند
باز جبریل آمد و دادش پیام
گفت می گوید خداوندت سلام
پس چنین می گوید او کای نیک بخت
گر شکست کوزه ای چندست سخت
این بسی زان سخت تر در کل یاب
کز دعایی خلق را دادی به آب
همتی را بر همه بگماشتی
لاتذر گفتی و کس نگذاشتی
یک دکان کوزه بشکستن خطاست
یک جهان پر آدمی کشتن رواست
خود دلت می داد ای شیخ کبار
