بخش ۳ - الحكایة و التمثیل
عطار نیشابوریبا رفیقی شب روی فرزانه
شد بدزدی نیم شب درخانه
ناگهی آن یار خود راگفت زود
پای بیرون نه ازین خانه چو دود
یار ازو پرسید کآخر حال چیست
نیست کس بیدار پرهیزت ز کیست
گفت میکردم طلب تا هیچ هست
پاره نانم مگر آمد بدست
بر فراموشی نهادم در دهان
چون بخوردم یادم آمد در زمان
کآخر اینجا خورده شد نان و نمک
گر بد اندیشی شوی رد فلک
کاملان در راه خود خون خورده اند
بندگی و حق گزاری کرده اند
لاجرم در بندگی سلطان شدند
بهتر خلق جهان ایشان شدند
بندگی و چاه باید حبس نیز
تا شوی در مصر چون یوسف عزیز
گر چو جعفر آمدی صادق بباش
ور چو معشوق آمدی عاشق بباش
چون حسن شو هم بعلم و هم بکار
