بخش ۶ - الحكایة و التمثیل
عطار نیشابوریآن زنی اندر زنا افتاده بود
وز ندامت تن بخون در داده بود
از پشیمانی که بود آن مستمند
خویشتن میکشت و درخون میفکند
عاقبت شد سوی پیغامبر همی
شرمناک از قصه خود زد دمی
سر بگردانید پیغامبر ز راه
در برابر رفت و گفت آنجایگاه
از دگر سو سر بگردانید باز
از دگر سو آمدش این زن فراز
قصه برگفت و بس بگریست زار
وز نبی درخواست خود را سنگسار
مصطفی گفتش که ای شوریده جان
نیست وقت سنگسارت این زمان
تا بشویی سر بپردازی شکم
زانکه فرزندی تواند بود هم
