بخش ۹ - الحكایة و التمثیل
عطار نیشابوریحاتم طایی چو از دنیا گسست
یک برادر داشت بر جایش نشست
گفت من در جود درخواهم گشاد
چون برادر دست برخواهم گشاد
در سخاوت ساحری خواهم نمود
همچو دریا گوهری خواهم نمود
مادرش گفتا که این تو کی کنی
لیک بی شک نام حاتم طی کنی
زانکه آن وقتی که حاتم بود خرد
لب بیک پستان من آنگاه برد
کزدگر پستان بسی یا اندکی
شیر خوردی در بر او کودکی
گر نبودی طفل دیگر همبرش
نفرتی بودی زشیر مادرش
باز تو آنگه که بودی شیرخوار
هیچ طفلی را نکردی اختیار
میل شیر من نبودی یک دمت
تا دگر پستان نبودی محکمت
بود یک پستان بدستی آن زمانت
وآن دگر پستان نهاده دردهانت
این یکی را در دهن میداشتی
و آن دگر یک را بکس نگذاشتی
